یه سناریو درخواستی دیگه از بی تی اس:وقتی به شوخی میگی میخ
یه سناریو درخواستی دیگه از بی تی اس:وقتی به شوخی میگی میخوای کات کنی باهاشون ولی چون ریاکنشن جالب بود خیلی جدی رفتار میکنی اون دیگه جدی باورش میشه
یونگی
بیمقدمه کنارش نشستی و گفتی"باید به هم بزنیم"
"باشه ا.ت بذار بعدا.خیلی خستم"
"شوخی نمیکنم"
"چرا اون وقت؟"
"تو همیشه خسته ای!همیشه!یه دفعه نشد من بتونم مثل آدم باهات حرف بزنم"
"این حرفت خیلی بی انصافیه!خودت میبینی تا بوق سگ سرکارم!"
"مشکل من نیست!"
"فکر میکردم کارمو دوست داری"
"آره فوق العادهس!هر دختر دیگه ای تو دنیا میتونه اندازه من عاشقت باشه.هیچوقت خونه نیستی و همیشه خسته ای!آره من عاشق کارتم!"
"ا.ت عزیزم...میدونم این اواخر خیلی بهت بد گذشته ولی میتونی منو ببخشی؟تمام سعیمو میکنم که جبران کنم"
"نه.دیگه نمیتونم ببخشمت"
"اما من واقعا عاشقتم"
"منم فکر می کردم هستی"
صورتتو گرفت"عزیزدلم من...من دیوانه وار عاشقتم و لطفاً...دیگه به تموم کردن این رابطه فکر نکن"
"به این سادگی ها نیست!"
"باید چکار کنم؟"
"فعلاً هیچی.چشمات شده کاسه خون.یکم بخواب بعدش باید بریم خرید"
"قربونت برم باشه؟"
~
هوسوک
دیشب دعوا کرده بودین ولی تقصیر تو بود و تو ناراحت نبودی ولی میخواستی سر به سر هوپی بذاری پس یهو گفتی"باید جدا شیم"
برگشت و بهت زده نگات کرد"چی عزیزم؟"
"باید این رابطه رو تموم کنیم.به جایی نمیرسه"
"ا.ت...من که معذرت خواهی کردم!بازم معذرت میخوام که ناراحتت کردم."
"این حرف امروز و دیروز نیست جانگ هوسوک.تو مردی نیستی که عاشقش بودم"
کنارت وایساد و دستتو گرفت"من همونم ا.ت.نگام کن.تو چشمام نمیبینی که چطور عاشقتم؟نمیبینی که بدون تو میمیرم؟"
"برام مهم نیست"
"تو ا.تِ من نیستی.ا.تِ من انقد بیرحم و سنگدل نبود.ا.تِ من حاضر نمیشد حتی به شوخی بگه که ولم میکنه و میره...تو عوض شدی"
"هوپ...من فقط داشتم شوخی میکردم"
"پس پیشم میمونی؟"
"تا ابد"
"از دستم ناراحت نیستی؟"
"نه عزیزدلم!"
محکم بغلت کرد و موهاتو بوسید"ببخشید که بهت گفتم بیرحم فرشته.اشتباه کردم"
~
جیمین
"جیمین میشه حرف بزنیم؟"
"البته جوجه!بیا بشین کنارم"
نشستی ولی یکم دورتر"من فکر کردم که...راستش این رابطه...نمیدونم.من هیچ حسی به خودمون ندارم و حس میکنم این رابطه خیلی وقته که تموم شده"
"نه تموم نشده.چون من هنوز دوست دارم و تو هنوز دوسم داری.پس هنوز میتونیم درستش کنیم"
"اما من نمیخوام.دیگه دوست ندارم"
"ولی من اونقد دوست دارم که بدونم داری شوخی
میکنی"
"تو اینجوری فکر کن.من زنگ زدم ماشین گرفتم تا ده دقیقه دیگه میرسه.وسایلمم جمع کردم.خوش گذشت"
بالاخره نگاهش جدی شد.یه دفعه نگات کرد و گفت"تو که راستی راستی نمیخوای بری توییتی؟"
"چرا.میخوام برم"
"چکار کنم که بمونی؟هر تغییری که بگی توی خودم ایجاد میکنم یه نفر دیگه میشم هرچی که بخوای برات فراهم میکنم فقط لباساتو برگردون توی کمد و اون ماشین کوفتی رو کنسل کن عزیزم...لطفا"
"نه.تموم شد."
"ا.ت...اگه بری...من دوباره همون بی خاصیتی میشم که بودم.تو منو جمعم کردی!میخوای همه زحمتات به باد بره؟چکار کنم؟اگه چکار کنم پیشم میمونی"
"وظیفه من نیست به فکر شرایط تو باشم.میخوام برای اولین بار تو زندگی به خودم فکر کنم"
"فکر کن.منم به تو فکر میکنم.تقریباً همیشه.ولی نتیجه هیچکدومش رفتنت نیست"
"فکر من با تو فرق میکنه"
دیگه بغض کرده بود"یه راهی جلو پای من بذار"
"راهی نمونده"
سرشو تو دستاش گرفت و از لرزش شونه هاش فهمیدی داره گریه میکنه.کنار نشستی و خواستی بغلش کنی که داد زد"اگه میخوای بری فقط برو!نمیخوام بهم ترحم کنی!برو"
اهمیت ندادی و دستاتو دورش پیچیدی"چیه جوجه اردک؟انقد وابستمی یعنی؟"
"من با همه غروری که دارم نمیتونم دستاتو پس بزنم.حتی وقتی که میدونم غرورمو میشکنه"
"اشتباه کردم.شوخی بی مزه ای بود."
"اگه تو ولم کنی انقد رو این کاناپه میمونم تا دنیا تموم بشه چون اراده من تویی.دلیلم برای تمام زندگی. و این بیچارم کرده چون وقتی یه نفر بشه همه زندگیت،با رفتنش تو ام تمومی.وقتی یه نفر بشه همهکست،با رفتنش بیکسی."
"جیمینا تو قرار نیست تموم بشی.من اینجام.اینجا هم میمونم."
"قول؟"
"قول"
یونگی
بیمقدمه کنارش نشستی و گفتی"باید به هم بزنیم"
"باشه ا.ت بذار بعدا.خیلی خستم"
"شوخی نمیکنم"
"چرا اون وقت؟"
"تو همیشه خسته ای!همیشه!یه دفعه نشد من بتونم مثل آدم باهات حرف بزنم"
"این حرفت خیلی بی انصافیه!خودت میبینی تا بوق سگ سرکارم!"
"مشکل من نیست!"
"فکر میکردم کارمو دوست داری"
"آره فوق العادهس!هر دختر دیگه ای تو دنیا میتونه اندازه من عاشقت باشه.هیچوقت خونه نیستی و همیشه خسته ای!آره من عاشق کارتم!"
"ا.ت عزیزم...میدونم این اواخر خیلی بهت بد گذشته ولی میتونی منو ببخشی؟تمام سعیمو میکنم که جبران کنم"
"نه.دیگه نمیتونم ببخشمت"
"اما من واقعا عاشقتم"
"منم فکر می کردم هستی"
صورتتو گرفت"عزیزدلم من...من دیوانه وار عاشقتم و لطفاً...دیگه به تموم کردن این رابطه فکر نکن"
"به این سادگی ها نیست!"
"باید چکار کنم؟"
"فعلاً هیچی.چشمات شده کاسه خون.یکم بخواب بعدش باید بریم خرید"
"قربونت برم باشه؟"
~
هوسوک
دیشب دعوا کرده بودین ولی تقصیر تو بود و تو ناراحت نبودی ولی میخواستی سر به سر هوپی بذاری پس یهو گفتی"باید جدا شیم"
برگشت و بهت زده نگات کرد"چی عزیزم؟"
"باید این رابطه رو تموم کنیم.به جایی نمیرسه"
"ا.ت...من که معذرت خواهی کردم!بازم معذرت میخوام که ناراحتت کردم."
"این حرف امروز و دیروز نیست جانگ هوسوک.تو مردی نیستی که عاشقش بودم"
کنارت وایساد و دستتو گرفت"من همونم ا.ت.نگام کن.تو چشمام نمیبینی که چطور عاشقتم؟نمیبینی که بدون تو میمیرم؟"
"برام مهم نیست"
"تو ا.تِ من نیستی.ا.تِ من انقد بیرحم و سنگدل نبود.ا.تِ من حاضر نمیشد حتی به شوخی بگه که ولم میکنه و میره...تو عوض شدی"
"هوپ...من فقط داشتم شوخی میکردم"
"پس پیشم میمونی؟"
"تا ابد"
"از دستم ناراحت نیستی؟"
"نه عزیزدلم!"
محکم بغلت کرد و موهاتو بوسید"ببخشید که بهت گفتم بیرحم فرشته.اشتباه کردم"
~
جیمین
"جیمین میشه حرف بزنیم؟"
"البته جوجه!بیا بشین کنارم"
نشستی ولی یکم دورتر"من فکر کردم که...راستش این رابطه...نمیدونم.من هیچ حسی به خودمون ندارم و حس میکنم این رابطه خیلی وقته که تموم شده"
"نه تموم نشده.چون من هنوز دوست دارم و تو هنوز دوسم داری.پس هنوز میتونیم درستش کنیم"
"اما من نمیخوام.دیگه دوست ندارم"
"ولی من اونقد دوست دارم که بدونم داری شوخی
میکنی"
"تو اینجوری فکر کن.من زنگ زدم ماشین گرفتم تا ده دقیقه دیگه میرسه.وسایلمم جمع کردم.خوش گذشت"
بالاخره نگاهش جدی شد.یه دفعه نگات کرد و گفت"تو که راستی راستی نمیخوای بری توییتی؟"
"چرا.میخوام برم"
"چکار کنم که بمونی؟هر تغییری که بگی توی خودم ایجاد میکنم یه نفر دیگه میشم هرچی که بخوای برات فراهم میکنم فقط لباساتو برگردون توی کمد و اون ماشین کوفتی رو کنسل کن عزیزم...لطفا"
"نه.تموم شد."
"ا.ت...اگه بری...من دوباره همون بی خاصیتی میشم که بودم.تو منو جمعم کردی!میخوای همه زحمتات به باد بره؟چکار کنم؟اگه چکار کنم پیشم میمونی"
"وظیفه من نیست به فکر شرایط تو باشم.میخوام برای اولین بار تو زندگی به خودم فکر کنم"
"فکر کن.منم به تو فکر میکنم.تقریباً همیشه.ولی نتیجه هیچکدومش رفتنت نیست"
"فکر من با تو فرق میکنه"
دیگه بغض کرده بود"یه راهی جلو پای من بذار"
"راهی نمونده"
سرشو تو دستاش گرفت و از لرزش شونه هاش فهمیدی داره گریه میکنه.کنار نشستی و خواستی بغلش کنی که داد زد"اگه میخوای بری فقط برو!نمیخوام بهم ترحم کنی!برو"
اهمیت ندادی و دستاتو دورش پیچیدی"چیه جوجه اردک؟انقد وابستمی یعنی؟"
"من با همه غروری که دارم نمیتونم دستاتو پس بزنم.حتی وقتی که میدونم غرورمو میشکنه"
"اشتباه کردم.شوخی بی مزه ای بود."
"اگه تو ولم کنی انقد رو این کاناپه میمونم تا دنیا تموم بشه چون اراده من تویی.دلیلم برای تمام زندگی. و این بیچارم کرده چون وقتی یه نفر بشه همه زندگیت،با رفتنش تو ام تمومی.وقتی یه نفر بشه همهکست،با رفتنش بیکسی."
"جیمینا تو قرار نیست تموم بشی.من اینجام.اینجا هم میمونم."
"قول؟"
"قول"
- ۵۱۳
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط