{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کامنت این پست چک بشه*
لینک داخل کامنت*
سلا خدمت همگی. در حال نوشتن یه رمان هستم و داخل ایتا پارت گذاری میشه. خوشحال میشم بیاین:)
قسمتی از رمان:
چشمامو بستم و زیرلب شروع کردم به دعا کردن که یهو دست یکی سرشونم نشست:
میلاد_میکی موس نباید تنها توی حیاط پر از جن بگرده!!
اومدم بلند جیغ بکشم که دستشو روی دهنم گذاشت:
میلاد_نمیخورمت که. تو حیاط چیکار میکنی؟
شاکی دستشو پایین انداختم و دست به کمر زده گفتم:
_نه راحت باش تعارف نکن!
پوزخند زد
میلاد_راحتم تو ناراحتی؟
با اخم زیر لب زمزمه کردم
_بچه پرو
میلاد_چی نشنیدم؟
_یه گوش پزشکی برو!
خمیازه کشید و گفت:
میلاد_میرم بچه هارو بیدار کنم ساعت چهاره
و به سمت در رفت
وای چیکار کنم؟ دارم میترکم ایخداااااااا. مرتیکه نچسب گند دماغ
_اممم میشه باهام تا دستشویی بیای؟
نزدیک شد و توی صورتم گفت:
میلاد_نترس جن هارو چخ کردم برن خونشون
_چرا پرت و پلا میگی مگه سگ هستن؟
میلاد_اوم. چخ کن ببین چطور محو میشم!
زبونمو جلو صورتش در آوردم و سعی کردم توی صدام اثری از ترسی که این بلاگرفته به جونم انداخته معلوم نباشه گفتم:
_ هر هررر. شب تو نمک خوابیدی؟ اگه نمیخوای نیای نیا این مسخره بازیا چیه درمیاری...
دیدگاه ها (۱)

قفلی این روزهام:

من‌قبلا‌فک‌میکردم‌بهترین‌جویدنیه‌دنیا‌ "ادامسه" تا‌اینکه‌ "خ...

Bato/Amir tataloo

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²⁶حین درست کردن قهوه خیلی یهویی گفت:" داس...

عشقم تو میتونی.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط