{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فریب

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-²⁶

حین درست کردن قهوه خیلی یهویی گفت:" داستان اون دختری که گفتم..
اون دختر داهیه"

جیمین بلند گفت:" چی؟"

"هیسس"

جیمین:" فکر کردم کارمند اینجاس"

متفکر گفت:" آره خب هرکی بود اینجوری فکر میکرد"

جیمین لباشو داخل برد و مثل یه خط صاف کرد و نفسشو بیرون داد." هعی.. خیله خب فهمیدم من کاری باهاش ندارم"

ادامه داد:" دختر بیچاره..
خبر نداره نقشه کل زندگیشو کشیدی"

"خیله خب.. قهوه هارو ببر"

غرق لپ تاپ جلوش بود و برای در رفتن خستگیش کش و قوسی به خودش داد که متوجه بقیه شد.

همه سرا رو میز و انگار داشتن چرت میزدن.

خواست بیدارشون کنه که چشمش به داهی افتاد، اونم آروم خوابیده بود بود و از همون موقع موهاش بهم ریخته بود.

گوشه لبش به لبخندی کش اومد و از پشت میز بلند شد.

ملافه کوچیکی رو از رو کاناپه داخل سالن آورد و رو شونه هاش انداخت.

کمی خم شد و نگاهش کرد؛ شک داشت بین اینکه موهاش رو کنار بزنه یا نه.
دستشو جلو برد که صدای زنگ که پشت سر هم فشرده می‌شد اومد.

از اونجایی که تو حیاط بودن رفت خودش رفت و درو باز کرد که هان سو بین با عجله و شتاب داخل اومد." داهی کجاست؟"

اصلا انتظار اینجا دیدنش رو نداشت." چ..چی داهی..."

هان:" گفتم داهی کجاست"

"داخله.. شما اینجا رو چطور پیدا کردین"

رفت داخل و چشمش به میز و داهی افتاد.

از سرو صدا ها بیدار شده بود. بلند شد و متعجب نگاه کرد.
هان سو بین جلو رفت و مچ دستش رو گرفت.

داهی هل از اینکه خوابش برده و احتمالا دیروقت شده مضطرب گفت:" اینجا چیکار میکنی؟"

که کشیدش و از میز فاصله‌ش داد." اینو من باید بپرسم ..اینجا چیکار میکنی داهی؟"

از سرو صدا ها بقیه هم بیدار شدن.

_داشتم ..کمک..میکردم

با حرص گفت:" کمک؟ این کار تو نیست"

و دنبال خودش کشیدش.

داهی:" چیکار میکنی؟"

و به بقیه نگاه کرد." میشه دستمو ول کنی"

همونطور دنبال خودش می‌کشیدش تا از اونجا خارج شن.

تقلا کرد دستشو جدا کنه و به جونگکوک نگاه کرد." کارامو برنداشتم..."

هان عصبی گفت:" اینا به تو ربطی نداره"




#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook #vibe
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان #وایب
دیدگاه ها (۶)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبـᵖᵃʳᵗ-²⁷همه متعجب نوبتی بهم نگاه میکردن. جیمین:"...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²⁸وارد شرکت شد و سمت میز منشی رفت و به به...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²⁶جیمین، اون سو، جونگ وو و به زور داهی خو...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²⁵بعد از تموم شدن تلفنش آروم در زد و وارد...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁹داهی فقط به قهوه و پیرهن جونگکوک فکر می‌...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-¹⁴چند لحظه بهم خیره موندن. خشم چشمای جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط