{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: ۲۰
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اِوِلین موریس | ساعت ۸ شب

صدای جونگ‌کوک از پشت سرم بلند شد:

«بم؟!»

سرم رو بلند کردم و دیدم کنار ورودی سالن ایستاده. موهاش هنوز کمی نم داشت و لباس راحتی مشکی پوشیده بود.

بم رفت سمتش.

_ استاد اینجا بودین؟

_ اهوم، اِوِلین من یسری کار داریم تو اتاق کارمم گرسنت شد میتونی غذا سفارش بدی کارتم همراه با رمز رو میز غذا خوریه.

با لبخند گفتم:

_ چشم استاد، مرسی.

---

ساعت ۱۰ شب | اِوِلین موریس

روی مبل دراز کشیده بودم و تلویزیون نگاه می‌کردم که صدای شکمم بلند شد.

دستم رو روی شکمم گذاشتم.

«خب، فکر کنم وقتشه یه چیزی بخوریم...»

گوشی‌ام رو برداشتم و سایت‌های سفارش غذا رو یکی‌یکی باز کردم، اما بیشترشون بسته بودن.

با کلافگی زیر لب گفتم:

«یعنی چی آخه؟! آدم شب گرسنه نمی‌شه؟»

بالاخره یه رستوران پیدا کردم که هنوز سفارش می‌گرفت. یه پیتزای بزرگ سفارش دادم و دوباره روی مبل نشستم.

حدود نیم ساعت بعد، زنگ در به صدا درآمد.

با خوشحالی از جام بلند شدم.

«بالاخره غذام رسید!»

در رو باز کردم و با مردی روبه‌رو شدم که کلاه قرمزی به سر داشت. سرش پایین بود و یه پلاستیک بزرگ دستش گرفته بود.

مرد با صدایی خش‌دار گفت:

«سفارشتونه... امیدوارم لذت ببرید.»

بسته رو گرفتم. سنگین‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم، اما توجه زیادی نکردم.

«ممنون.»

هزینه رو پرداخت کردم و در رو بستم.

به آشپزخونه رفتم و پلاستیک رو روی میز گذاشتم. داخلش یه جعبه‌ی بزرگ مقوایی بود که روی اون تصویر همبرگر و چند غذای دیگه دیده می‌شد.

با تعجب به جعبه نگاه کردم.

«من که پیتزا سفارش داده بودم...»

درش رو باز کردم.

حس کردم تمام افکارم و ادمک های سخن گوی تو ذهنم خفه شدن البته، همچی خفه شد.

داخل جعبه چیزی بود که حتی تصورش رو هم نمی‌کردم؛ سر بریده‌ی یک دختر، که آغشته به خون بود قرار داشت.

چند ثانیه فقط خیره موندم.

بدنم خشک شده بود. انگار مغزم نمی‌تونست چیزی رو که چشم‌هام می‌دیدن باور کنه.

توی حال خودم نبودم و جوری ترس برم داشته بود که حسکردم وجود ندارم و تو این جهان تنهای تنهام.

جیغ کشیدم.

صدای جیغم توی تمام خونه پیچید. عقب رفتم، اما پاهام سست شده بودن. اشک از چشم‌هام سرازیر شد و نمی‌تونستم جلوی فریادهام رو بگیرم.

«ن...نه....»

تصور اینکه شاید اون دخترو مثل من گیر انداختن ولی کسی نبود نجاتش بده و باهاش اینکارو کردن تمام ذهنمو احاطه کرذه بود ی.. ینی م... منم...؟

صدای قدم‌های سریع از راهرو بلند شد.

جئون جونگ‌کوک

با شنیدن جیغ اِوِلین، فوراً از اتاق کارم بیرون دویدم.

«اِوِلین؟!»

صدای گریه و فریادش از آشپزخونه می‌اومد.

وقتی وارد شدم، دیدم روی زمین افتاده و تمام بدنش از ترس می‌لرزه. نگاهم به جعبه ی رو میز افتاد رفتم سمتش و داخلشو دیدم.

برای لحظه‌ای بی‌حرکت موندم.

«لعنت...»

با عجله کنارش زانو زدم.

«اِوِلین! به من نگاه کن! اِوِلین، صدای منو می‌شنوی؟»

اما اون همچنان جیغ می‌کشید و گریه می‌کرد؛ انگار اصلاً حضورم رو حس نمی‌کرد.

ناگهان بدنش دچار لرزش‌های شدیدی شد و از هوش رفت و از دهنش ماده ای مثل کف سفید ریخت.

قلبم فرو ریخت.

«اِوِلین!»

کنارش موندم و فوراً با دکتر شخصیم تماس گرفتم. طبق راهنمایی اون دکتر تا رسیدنش مراقبش بودم و سعی می‌کردم سرش آسیب نبینه.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، احساس کردم کنترل اوضاع از دستم خارج شده.

نه به‌خاطر چیزی که داخل جعبه بود؛ بلکه به‌خاطر دختری که مقابلم افتاده بود و حتی نمی‌دونستم وقتی به هوش بیاد، چه حالی خواهد داشت.

بعد از اینکه مطمئن شدم کمک در راهه، نگاهم دوباره به جعبه افتاد.

خشم آروم‌آروم جای نگرانی رو گرفت.

گوشی‌ام رو بیرون آوردم و با صدایی سرد تماس گرفتم.

«می‌خوام تمام دوربین‌های اطراف خونه بررسی بشن. مسیر تحویل سفارش، رستوران و هویت اون مرد رو پیدا کنین.»

چند ثانیه سکوت کردم و بعد با لحنی که حتی خودم هم به‌سختی می‌شناختم، ادامه دادم:

«هر کسی که پشت این ماجراست، پیداش کنین.»

تماس رو قطع کردم و دوباره کنار اِوِلین زانو زدم.
(جانشد، بقیش تو کامنتاس )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پشماتون ربخت؟
نگهشون دارین این فیک خیلی راز داره.. 🌚

دوتا پارت دیگه مینویسم🤓🍓
دیدگاه ها (۳)

مهمونی پارت ۴۳

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو رینا___سه ماه از رو...

پارت اول | یک روز معمولیپارک لاراـ لارا، بیداری؟چشم‌هام رو ب...

همسایه طبقه بالا

پارت سی‌ویکم | اولین شب در ویلاپارک لارابالاخره وارد ویلا شد...

پارت ۱۹۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط