عشق داستان عجیبی دارد
عشق داستان عجیبی دارد.
در رهایی و آزادی کامل شکل می گیرد و به پایبندی و تعهد و وظیفه شناسی می انجامد.
دو انسان سبک بال و از قید تعلق آزاد در مسیر زندگی هم قرار می گیرند و با عشق یکدیگر را سنگین و پایبند می کنند. اتفاقی که برای خودشان هم غیر منتظره است.
این سنگینی و پایبندی گرچه از شور عاشقانه گذشته تهی است اما لذتی دیگر دارد و داستانی دیگر.
عشق سبکی ناشی از بی تعلقی را به سنگینی مربوط به تکلیف و تعلق تبدیل می کند. درست در زمانی که عشق به عینیت می رسد و زمان کامیابی از عشق دیریافته فرا می رسد همان وقت است که عشق شورانگیز آرام آرام جایش را با تکلیف عوض می کند. یا شاید بهتر است بگویم آن قدر این بخش تعهد و تکلیف پررنگ می شود که در سایه آن شورانگیزی عشق رنگ می بازد. این رنگ باختن شورانگیزی و پر رنگ شدن تعهد و تکلیف نه تنها اتفاق نامیمونی در عشق نیست بلکه لذت عمیق تر و پخته تری را به همراه دارد.
این درسی است که من از تولستوی در کتاب ارزنده اش، جنگ و صلح گرفته ام. آن جا که تولستوی عشق پرنس آندره ی را به ناتاشا به تصویر می کشد با دقت و موشکافی خاصی که در او منحصر به فرد است این تبدیل شدن عشق را به تکلیف به زیبایی نشان داده است.
از آن جا که اعتقاد دارم آگاهی نسبت به این اتفاق طبیعی کمک زیادی به عشق ورزیدن بهتر ما می کند بخشی از متن کتاب را به همان شکل که هست می آورم. آدم می ماند شیفته توانایی نویسندگی تولستوی بشود یا مهارت ترجمه سروش حبیبی را بستاید:
" پرنس آندره ی دست او را گرفت و در چشمانش نگریست و عشق لحظه ای پیش را در دل نیافت. در اعماق جانش ناگهان چیزی واژگون شده بود. دیگر از آن شکوه شاعرانه و افسون مرموز اشتیاق اثری نبود و به جای آن احساس ترحمی بود به ضعف زنانه و کودکانه او، وحشتی بود در برابر پاکبازی و اعتماد او، آگاهی گرانبار و در عین حال شیرین به تکلیفی بود که آن دو را برای همیشه به هم پیوند می داد. این احساس گرچه دیگر مثل گذشته شفاف و شاعرانه نبود، در عوض جدی تر و نیرومند تر بود".
این اتفاق طبیعی طبق نظریه هتفیلد تبدیل شدن عشق شورانگیز به عشق همراهی کننده شناخته می شود. اما شاید هیچ کس به اندازه تولستوی این اتفاق را به این زیبایی و این اندازه واقع گرایانه و مو شکافانه توصیف نکرده است.
من اعتقاد دارم که صحبت ها و جملات قصار نویسندگان بزرگ و تاثیر گذار در دنیا گاهی از تجربیات نااگاهانه ی ما معتبر ترند و می توانند ما را به شناخت عمیقی از سویه های ناشناخته روانمان برسانند.
با آگاه بودن نسبت به پیچ و تاب های طبیعی عشق است که می توان سفر زندگی را به صورت عاشقانه با معشوق طی کرد.
«بدانیم هرگونه نا آگاهی از ناهمواری ها و فراز و نشیب های این راه ما را دچار سرخوردگی و سردرگمی می کند»
در رهایی و آزادی کامل شکل می گیرد و به پایبندی و تعهد و وظیفه شناسی می انجامد.
دو انسان سبک بال و از قید تعلق آزاد در مسیر زندگی هم قرار می گیرند و با عشق یکدیگر را سنگین و پایبند می کنند. اتفاقی که برای خودشان هم غیر منتظره است.
این سنگینی و پایبندی گرچه از شور عاشقانه گذشته تهی است اما لذتی دیگر دارد و داستانی دیگر.
عشق سبکی ناشی از بی تعلقی را به سنگینی مربوط به تکلیف و تعلق تبدیل می کند. درست در زمانی که عشق به عینیت می رسد و زمان کامیابی از عشق دیریافته فرا می رسد همان وقت است که عشق شورانگیز آرام آرام جایش را با تکلیف عوض می کند. یا شاید بهتر است بگویم آن قدر این بخش تعهد و تکلیف پررنگ می شود که در سایه آن شورانگیزی عشق رنگ می بازد. این رنگ باختن شورانگیزی و پر رنگ شدن تعهد و تکلیف نه تنها اتفاق نامیمونی در عشق نیست بلکه لذت عمیق تر و پخته تری را به همراه دارد.
این درسی است که من از تولستوی در کتاب ارزنده اش، جنگ و صلح گرفته ام. آن جا که تولستوی عشق پرنس آندره ی را به ناتاشا به تصویر می کشد با دقت و موشکافی خاصی که در او منحصر به فرد است این تبدیل شدن عشق را به تکلیف به زیبایی نشان داده است.
از آن جا که اعتقاد دارم آگاهی نسبت به این اتفاق طبیعی کمک زیادی به عشق ورزیدن بهتر ما می کند بخشی از متن کتاب را به همان شکل که هست می آورم. آدم می ماند شیفته توانایی نویسندگی تولستوی بشود یا مهارت ترجمه سروش حبیبی را بستاید:
" پرنس آندره ی دست او را گرفت و در چشمانش نگریست و عشق لحظه ای پیش را در دل نیافت. در اعماق جانش ناگهان چیزی واژگون شده بود. دیگر از آن شکوه شاعرانه و افسون مرموز اشتیاق اثری نبود و به جای آن احساس ترحمی بود به ضعف زنانه و کودکانه او، وحشتی بود در برابر پاکبازی و اعتماد او، آگاهی گرانبار و در عین حال شیرین به تکلیفی بود که آن دو را برای همیشه به هم پیوند می داد. این احساس گرچه دیگر مثل گذشته شفاف و شاعرانه نبود، در عوض جدی تر و نیرومند تر بود".
این اتفاق طبیعی طبق نظریه هتفیلد تبدیل شدن عشق شورانگیز به عشق همراهی کننده شناخته می شود. اما شاید هیچ کس به اندازه تولستوی این اتفاق را به این زیبایی و این اندازه واقع گرایانه و مو شکافانه توصیف نکرده است.
من اعتقاد دارم که صحبت ها و جملات قصار نویسندگان بزرگ و تاثیر گذار در دنیا گاهی از تجربیات نااگاهانه ی ما معتبر ترند و می توانند ما را به شناخت عمیقی از سویه های ناشناخته روانمان برسانند.
با آگاه بودن نسبت به پیچ و تاب های طبیعی عشق است که می توان سفر زندگی را به صورت عاشقانه با معشوق طی کرد.
«بدانیم هرگونه نا آگاهی از ناهمواری ها و فراز و نشیب های این راه ما را دچار سرخوردگی و سردرگمی می کند»
- ۳.۸k
- ۲۴ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط