LIKE THE DAY THAT I MET HIM
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۴
*ادامه*
< (لبخندی زد و از کنار ات گذشتُ وارد اتاق شد؛ بدون حرف اضافه ای و بدون نگاه کردن به ات، به سمت لباس رفت)
بیا خودم کمکت میکنم عروس خوشگلم...
(دستی به آستین های توریِ لباس زد)
این لباس خیلی خوشگله...
مگه نَ-(برگشت اما ات دیگر انجا نبود...لبخندش کمی محو شد)
ات؟-
-(سریع از راهرو بیرون رفت، کلاهش را جلو کشید و با دیدن همه ی خدمتکار ها که در حال انجام ضرورات مراسم و خوشامدگویی به اقوام خیلی دورِ جونگ کوک بودند، سریع از راهرو خارج شد؛ سرِ اولین پیچ، شانه اش به یک خدمتکار خورد)
؟ (بدون گفتن چیزی یا حتی تعظیمی، و سرش که پایین بود، از کنار ات گذشت؛ به نظر می امد از خدمتکاران جدید و تازه استخدام شده ی عمارت بود که به سجت راهروی اتاق ها میرفت)
-(در ابتدا فکر کرد همین موقع هاست که به فنا برود، اما وقتی رفتار عجیب و بی توجهی او را به خودش دید، سریع از فرصت استفاده کرد و انجا خارج شد. بدون جلب توجه از پله ی پشتی عمارت پایین رفت و از در چپ عمارت، جایی که تراس اتاق ات دقیقا بالای ان قرار داشت، بیرون رفت؛ چشمانش برق ازادی میزدند اما قلبش درد میکرد...این بد ترین تصمیمی بود که در عمرش گرفته بود؛ چند قدم برداشته بود که ناگهان جسم تقریبا سنگینی از بالا افتاد و جلوی ات ، به زمین کوبیده شد)
*صدای خندیدن ها و صحبت های گرمُ صمیمانه از داخل عمارت به گوش میرسید...اما گوش های ات دیگر چیزی را نمی شنید...قطره های قرمز خون با کوبیده شدن ان جسم ...که جسد فردی اشنا بود؛ روی صورت ات پاشیده شد-...همچی در عرض صدم ثانیه اتفاق افتاد...*
-(نفس در سینه اش حبس شد..دیدن جسدی که تا چند دقیقه پیش، متعلق به همان زنی بود که با او صحبت میکرد؛او مادر جونگ کوک بود...دستش بی اراده جلوی دهانش رفت و صدای هق هقش را قفل کرد...سرش را ارام برگرداند و با چشمان خیس و ترسیده اش به بالا نگاه کرد)
؟(کسی با لباس سفید خدمتکاری که صورتش بخاطر تاریکی دیده نمیشد، به او و جسد خیره شده بود. چند ثانیه بعد سریع از تراس خارج شد و از دید ات بیرون رفت...)
-(چند ثانیه بعد سرش را برگرداند و با پا ها و دستان لرزانش از کنار جنازه گذشتُ از حیاط خارج شد.)
"عمارت خارج از شهر بود؛ تا شهر حدود سه ساعتی فاصله داشت. جاده ای در پنج دقیقه ای انجا قرار داشت؛کم پیش می امد که ماشینی از ان جاده عبور کند...*
-(حدود ده دقیقه ای میگذشت که در ان جاده ی تاریک میدوید...پا هایش نای حرکت نداشتند و ان صحنه از جلوی چشمانش کنار نمیرفت...چیزی نگذشت که دوباره گریه اش گرفت...هق هق میزدُ میدوید...اشک، میریختُ زیر چشمانش را بخاطر ریمل سیاه میکرد؛ دیگر نمیتوانست روی پاهایش بایستد)
*زمان حال*
-(چشمانش همچنان که به جسد ان دختر بچه خیره شده بود؛ پر شدند ...عقب عقب خیز برداشتُ به زمین افتاد. صدای نفس نفس زدن های فرد دیگری را پشت سرش شنید...سریع برگشت و به همان پسری که در خیابان شانه به شانه، بهش برخورد کرده بود، خیره شد...چشمانش صحنه ی مقابلش را باور نمیکرد)
& (چاقو اش را به زمین انداخت و با پا به سمت ات هل داد)
متاسفم-...
"با صدای اژیر ماشین پلیس و افتادن نور ابی و قرمز رنگ ان روی دیوار های خانه، پسر از پنجره بیرون پرید..."
-(سرش را برگرداند و با چشمان گشاد شده به دختر بچه بی جانِ جلویش خیره شد)
ن-نه-...ن-نمیشه-...
(دستان لرزانش را به سمت گوش هایش برد و گوش هایش را گرفتُ به بالا خیره شد؛ اشک ها راهشان را از حفظ بودند)
هو-ف...ه-هوف...(تلاش میکرد تا خودش را ارام کند)
"در همان لحظه ها بود که ....در خانه، با صدای بلندی باز شد و به دیوار کوبیده شد..."
/ تکون نخور-....(اسلحه اش را به سمت ات گرفت و به ارامی به ان نزدیک شد...نگاهی به جسد ، چاقو ، و دست خونی اش انداخت...)
-(ات ماتُ مبهوت به ان پلیس و ماشین های پلیس که اکنون با باز شدن در، جلوی در بودند خیره شد)
/ (با پا چاقوی روی زمین را به پشت هل داد و از ات فاصله داد؛ پلیس دوم ان چاقو را از روی زمین برداشت و داخل ویسه ی زیپ داری انداخت)
تنهایی...
(اسلحه اش را دوباره پشت کمرشگذاشت و دستبندی در اورد)
-(*نه امکان نداره-...م-مگه میشه-...* با خودش فکر کرد)
ب-بخدا کار-ر من نیس!
/(او را گرفت و از زمین بلند کردُ دستبند زد)
باشه.
(اصلا به ات ،گوش نمیداد)
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۴
*ادامه*
< (لبخندی زد و از کنار ات گذشتُ وارد اتاق شد؛ بدون حرف اضافه ای و بدون نگاه کردن به ات، به سمت لباس رفت)
بیا خودم کمکت میکنم عروس خوشگلم...
(دستی به آستین های توریِ لباس زد)
این لباس خیلی خوشگله...
مگه نَ-(برگشت اما ات دیگر انجا نبود...لبخندش کمی محو شد)
ات؟-
-(سریع از راهرو بیرون رفت، کلاهش را جلو کشید و با دیدن همه ی خدمتکار ها که در حال انجام ضرورات مراسم و خوشامدگویی به اقوام خیلی دورِ جونگ کوک بودند، سریع از راهرو خارج شد؛ سرِ اولین پیچ، شانه اش به یک خدمتکار خورد)
؟ (بدون گفتن چیزی یا حتی تعظیمی، و سرش که پایین بود، از کنار ات گذشت؛ به نظر می امد از خدمتکاران جدید و تازه استخدام شده ی عمارت بود که به سجت راهروی اتاق ها میرفت)
-(در ابتدا فکر کرد همین موقع هاست که به فنا برود، اما وقتی رفتار عجیب و بی توجهی او را به خودش دید، سریع از فرصت استفاده کرد و انجا خارج شد. بدون جلب توجه از پله ی پشتی عمارت پایین رفت و از در چپ عمارت، جایی که تراس اتاق ات دقیقا بالای ان قرار داشت، بیرون رفت؛ چشمانش برق ازادی میزدند اما قلبش درد میکرد...این بد ترین تصمیمی بود که در عمرش گرفته بود؛ چند قدم برداشته بود که ناگهان جسم تقریبا سنگینی از بالا افتاد و جلوی ات ، به زمین کوبیده شد)
*صدای خندیدن ها و صحبت های گرمُ صمیمانه از داخل عمارت به گوش میرسید...اما گوش های ات دیگر چیزی را نمی شنید...قطره های قرمز خون با کوبیده شدن ان جسم ...که جسد فردی اشنا بود؛ روی صورت ات پاشیده شد-...همچی در عرض صدم ثانیه اتفاق افتاد...*
-(نفس در سینه اش حبس شد..دیدن جسدی که تا چند دقیقه پیش، متعلق به همان زنی بود که با او صحبت میکرد؛او مادر جونگ کوک بود...دستش بی اراده جلوی دهانش رفت و صدای هق هقش را قفل کرد...سرش را ارام برگرداند و با چشمان خیس و ترسیده اش به بالا نگاه کرد)
؟(کسی با لباس سفید خدمتکاری که صورتش بخاطر تاریکی دیده نمیشد، به او و جسد خیره شده بود. چند ثانیه بعد سریع از تراس خارج شد و از دید ات بیرون رفت...)
-(چند ثانیه بعد سرش را برگرداند و با پا ها و دستان لرزانش از کنار جنازه گذشتُ از حیاط خارج شد.)
"عمارت خارج از شهر بود؛ تا شهر حدود سه ساعتی فاصله داشت. جاده ای در پنج دقیقه ای انجا قرار داشت؛کم پیش می امد که ماشینی از ان جاده عبور کند...*
-(حدود ده دقیقه ای میگذشت که در ان جاده ی تاریک میدوید...پا هایش نای حرکت نداشتند و ان صحنه از جلوی چشمانش کنار نمیرفت...چیزی نگذشت که دوباره گریه اش گرفت...هق هق میزدُ میدوید...اشک، میریختُ زیر چشمانش را بخاطر ریمل سیاه میکرد؛ دیگر نمیتوانست روی پاهایش بایستد)
*زمان حال*
-(چشمانش همچنان که به جسد ان دختر بچه خیره شده بود؛ پر شدند ...عقب عقب خیز برداشتُ به زمین افتاد. صدای نفس نفس زدن های فرد دیگری را پشت سرش شنید...سریع برگشت و به همان پسری که در خیابان شانه به شانه، بهش برخورد کرده بود، خیره شد...چشمانش صحنه ی مقابلش را باور نمیکرد)
& (چاقو اش را به زمین انداخت و با پا به سمت ات هل داد)
متاسفم-...
"با صدای اژیر ماشین پلیس و افتادن نور ابی و قرمز رنگ ان روی دیوار های خانه، پسر از پنجره بیرون پرید..."
-(سرش را برگرداند و با چشمان گشاد شده به دختر بچه بی جانِ جلویش خیره شد)
ن-نه-...ن-نمیشه-...
(دستان لرزانش را به سمت گوش هایش برد و گوش هایش را گرفتُ به بالا خیره شد؛ اشک ها راهشان را از حفظ بودند)
هو-ف...ه-هوف...(تلاش میکرد تا خودش را ارام کند)
"در همان لحظه ها بود که ....در خانه، با صدای بلندی باز شد و به دیوار کوبیده شد..."
/ تکون نخور-....(اسلحه اش را به سمت ات گرفت و به ارامی به ان نزدیک شد...نگاهی به جسد ، چاقو ، و دست خونی اش انداخت...)
-(ات ماتُ مبهوت به ان پلیس و ماشین های پلیس که اکنون با باز شدن در، جلوی در بودند خیره شد)
/ (با پا چاقوی روی زمین را به پشت هل داد و از ات فاصله داد؛ پلیس دوم ان چاقو را از روی زمین برداشت و داخل ویسه ی زیپ داری انداخت)
تنهایی...
(اسلحه اش را دوباره پشت کمرشگذاشت و دستبندی در اورد)
-(*نه امکان نداره-...م-مگه میشه-...* با خودش فکر کرد)
ب-بخدا کار-ر من نیس!
/(او را گرفت و از زمین بلند کردُ دستبند زد)
باشه.
(اصلا به ات ،گوش نمیداد)
لذت ببرین♡♤
- ۲.۲k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط