راز قلدر مدرسه
راز قلدر مدرسه
پارت : ۱
صدای زنگ مدرسه در راهروهای شلوغ پیچید. دانشآموزها با عجله وارد کلاسها میشدند و هرکدام دربارهی اتفاقات روزشان حرف میزدند. اما بین تمام آن صداها، یک اسم بیشتر از همه شنیده میشد.
جئون جونگ کوک...
پسری که همه در مدرسه از او حساب میبردند. نه فقط به خاطر محبوبیتش، بلکه به خاطر نگاه سرد و رفتار غیرقابل پیشبینیاش. کسی جرئت نداشت زیاد نزدیکش شود یا جلویش بایستد.
جونگ کوک آرام از بین راهرو رد شد. مثل همیشه، با همان چهرهی بیاحساس و قدمهایی محکم. دانشآموزها وقتی او را میدیدند، ناخودآگاه کنار میرفتند.
اما هیچکس نمیدانست پشت آن نگاه سرد چه چیزی پنهان شده است.
در همان روز، دانشآموز جدیدی وارد مدرسه شد.
کیم تهیونگ.
پسری با چهرهای آرام، اما شخصیتی که به این راحتیها شکست نمیخورد. او دربارهی جونگ کوک چیزهای زیادی شنیده بود؛ اینکه خطرناک است، اینکه بهتر است از او دور بماند، اینکه هیچکس نمیتواند با او مقابله کند.
اما تهیونگ هیچوقت عادت نداشت فقط با حرف مردم قضاوت کند.
اولین برخوردشان کاملاً اتفاقی بود.
تهیونگ در راهرو مشغول پیدا کردن کلاسش بود که ناگهان با کسی برخورد کرد. چند برگه روی زمین افتاد و صدای قدمهای اطراف برای چند لحظه قطع شد.
وقتی سرش را بالا آورد، نگاهش با نگاه سرد جونگ کوک برخورد کرد.
همه منتظر بودند تهیونگ بترسد.
اما او فقط چند لحظه نگاهش کرد.
جونگ کوک با اخم گفت:
«حواست کجاست؟»
تهیونگ آرام جواب داد:
«اشتباه کردم، ولی فکر نمیکنم اتفاق بزرگی افتاده باشه.»
همین جواب ساده باعث شد چند نفر اطرافشان با تعجب به هم نگاه کنند.
هیچکس اینطور با جونگ کوک حرف نمیزد.
جونگ کوک چند ثانیه ساکت ماند. پسری که جلوی او ایستاده بود، برخلاف بقیه نه ترسیده بود و نه تلاش میکرد خودش را کوچک کند.
از آن روز، اسم کیم تهیونگ بین دانشآموزها افتاد.
همه میپرسیدند:
«اون پسر جدید واقعاً کیه که از جونگ کوک نمیترسه؟»
اما تهیونگ اهمیتی به حرفها نمیداد. او فقط میخواست سال آخر دبیرستانش را بدون دردسر بگذراند.
در طرف دیگر، پارک جیمین رفتار جونگ کوک را زیر نظر داشت.
او تنها کسی بود که دوست قدیمیاش را واقعاً میشناخت. میدانست جونگ کوک فقط یک آدم عصبانی نیست.
چیزی پشت آن رفتارها وجود داشت.
رازی که هیچکس از آن خبر نداشت.
روزها گذشت و هر بار که جونگ کوک و تهیونگ همدیگر را میدیدند، بحثی بینشان شکل میگرفت.
اما چیزی دربارهی تهیونگ برای جونگ کوک عجیب بود.
او مثل بقیه از او فرار نمیکرد.
و شاید همین موضوع، شروع داستانی بود که قرار بود همه چیز را تغییر دهد...
راز قلدر مدرسه تازه شروع شده بود. 🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱
صدای زنگ مدرسه در راهروهای شلوغ پیچید. دانشآموزها با عجله وارد کلاسها میشدند و هرکدام دربارهی اتفاقات روزشان حرف میزدند. اما بین تمام آن صداها، یک اسم بیشتر از همه شنیده میشد.
جئون جونگ کوک...
پسری که همه در مدرسه از او حساب میبردند. نه فقط به خاطر محبوبیتش، بلکه به خاطر نگاه سرد و رفتار غیرقابل پیشبینیاش. کسی جرئت نداشت زیاد نزدیکش شود یا جلویش بایستد.
جونگ کوک آرام از بین راهرو رد شد. مثل همیشه، با همان چهرهی بیاحساس و قدمهایی محکم. دانشآموزها وقتی او را میدیدند، ناخودآگاه کنار میرفتند.
اما هیچکس نمیدانست پشت آن نگاه سرد چه چیزی پنهان شده است.
در همان روز، دانشآموز جدیدی وارد مدرسه شد.
کیم تهیونگ.
پسری با چهرهای آرام، اما شخصیتی که به این راحتیها شکست نمیخورد. او دربارهی جونگ کوک چیزهای زیادی شنیده بود؛ اینکه خطرناک است، اینکه بهتر است از او دور بماند، اینکه هیچکس نمیتواند با او مقابله کند.
اما تهیونگ هیچوقت عادت نداشت فقط با حرف مردم قضاوت کند.
اولین برخوردشان کاملاً اتفاقی بود.
تهیونگ در راهرو مشغول پیدا کردن کلاسش بود که ناگهان با کسی برخورد کرد. چند برگه روی زمین افتاد و صدای قدمهای اطراف برای چند لحظه قطع شد.
وقتی سرش را بالا آورد، نگاهش با نگاه سرد جونگ کوک برخورد کرد.
همه منتظر بودند تهیونگ بترسد.
اما او فقط چند لحظه نگاهش کرد.
جونگ کوک با اخم گفت:
«حواست کجاست؟»
تهیونگ آرام جواب داد:
«اشتباه کردم، ولی فکر نمیکنم اتفاق بزرگی افتاده باشه.»
همین جواب ساده باعث شد چند نفر اطرافشان با تعجب به هم نگاه کنند.
هیچکس اینطور با جونگ کوک حرف نمیزد.
جونگ کوک چند ثانیه ساکت ماند. پسری که جلوی او ایستاده بود، برخلاف بقیه نه ترسیده بود و نه تلاش میکرد خودش را کوچک کند.
از آن روز، اسم کیم تهیونگ بین دانشآموزها افتاد.
همه میپرسیدند:
«اون پسر جدید واقعاً کیه که از جونگ کوک نمیترسه؟»
اما تهیونگ اهمیتی به حرفها نمیداد. او فقط میخواست سال آخر دبیرستانش را بدون دردسر بگذراند.
در طرف دیگر، پارک جیمین رفتار جونگ کوک را زیر نظر داشت.
او تنها کسی بود که دوست قدیمیاش را واقعاً میشناخت. میدانست جونگ کوک فقط یک آدم عصبانی نیست.
چیزی پشت آن رفتارها وجود داشت.
رازی که هیچکس از آن خبر نداشت.
روزها گذشت و هر بار که جونگ کوک و تهیونگ همدیگر را میدیدند، بحثی بینشان شکل میگرفت.
اما چیزی دربارهی تهیونگ برای جونگ کوک عجیب بود.
او مثل بقیه از او فرار نمیکرد.
و شاید همین موضوع، شروع داستانی بود که قرار بود همه چیز را تغییر دهد...
راز قلدر مدرسه تازه شروع شده بود. 🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۵۲۰
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط