{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راز قلدر مدرسه

راز قلدر مدرسه
پارت : ۳

از آن روز به بعد، رابطه‌ی بین جونگ کوک و تهیونگ عجیب‌تر از قبل شده بود.

هنوز هم وقتی کنار هم بودند، بحث می‌کردند. هنوز هم تهیونگ از رفتارهای سرد جونگ کوک کلافه می‌شد و جونگ کوک هم از جواب‌های بی‌پرواش عصبی می‌شد.

اما چیزی تغییر کرده بود.

دیگر آن دو مثل روز اول، فقط دو غریبه نبودند.

تهیونگ کم‌کم متوجه شده بود که جونگ کوک همیشه آن آدمی نیست که بقیه درباره‌اش حرف می‌زنند.

یک روز بعد از پایان کلاس، تهیونگ برای برداشتن وسایلش به کلاس برگشت.

فکر می‌کرد کسی آنجا نیست.

اما وقتی وارد شد، جونگ کوک را دید که کنار پنجره ایستاده بود.

برای چند لحظه سکوت بینشان افتاد.

تهیونگ آرام گفت:
«تو هنوز اینجایی؟»

جونگ کوک نگاهش را از پنجره گرفت.

«به تو ربطی داره؟»

تهیونگ لبخند کوچکی زد.

«همیشه همین‌قدر مهربونی؟»

جونگ کوک اخم کرد.

«من مهربون نیستم.»

تهیونگ بدون ترس جواب داد:
«می‌دونم. ولی فکر کنم خودت هم نمی‌دونی واقعاً کی هستی.»

این جمله باعث شد حالت صورت جونگ کوک برای چند لحظه تغییر کند.

انگار حرفی شنیده بود که انتظارش را نداشت.

کسی تا حالا این‌طور با او حرف نزده بود.

بعد از آن، تهیونگ شروع کرد بیشتر متوجه چیزهای کوچک درباره‌ی جونگ کوک شدن.

اینکه همیشه آخر کلاس می‌نشیند.

اینکه وقتی کسی کمک لازم دارد، بدون اینکه کسی بفهمد کمکش می‌کند.

اینکه با وجود ظاهر خشنش، بعضی وقت‌ها بیشتر از همه مراقب اطرافیانش است.

اما خودش هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد کسی این‌ها را ببیند.

در همان روز، چند نفر از دانش‌آموزها دوباره شروع کردند به حرف زدن درباره‌ی جونگ کوک.

یکی از آن‌ها گفت:
«اون فقط بلده بترسونه. هیچ‌چیز دیگه‌ای نداره.»

تهیونگ که شنید، برای اولین بار ناراحت شد.

نه به خاطر خودش.

به خاطر اینکه حس می‌کرد شاید هیچ‌کس واقعاً جونگ کوک را نشناخته.

جیمین که کنار او ایستاده بود، متوجه نگاهش شد.

آرام گفت:
«زیاد بهش فکر نکن.»

تهیونگ نگاهش کرد.

«منظورت چیه؟»

جیمین چند لحظه سکوت کرد.

«جونگ کوک اون‌قدرها که نشون می‌ده ساده نیست.»

تهیونگ چیزی نگفت.

اما برای اولین بار، کنجکاو شد بداند پشت آن نگاه سرد چه چیزی پنهان شده.

و خودش نمی‌دانست...

همین کنجکاوی قرار است زندگی هر دویشان را تغییر دهد. 🖤

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

راز قلدر مدرسهپارت : ۴ چند روز از زمانی که تهیونگ وارد مدرسه...

https://wisgoon.com/jeon-kianaبانو فالوشه🌿🌿🌿

راز قلدر مدرسهپارت : ۲ صبح روز بعد، مثل همیشه مدرسه پر از سر...

راز قلدر مدرسهپارت : ۱ صدای زنگ مدرسه در راهروهای شلوغ پیچید...

راز قلدر مدرسهپارت : ۵ روزهای بعد، همه چیز کمی متفاوت شده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط