هر گدایی مرد سلطان کی شود
هر گدایی مرد سلطان کی شود
پشهای آخر سلیمان کی شود
نی عجب آن است کین مرد گدا
چون که سلطان نیست سلطان کی شود
بس عجب کاری است بس نادر رهی
این چو عین آن بود آن کی شود
گر بدین برهان کنی از من طلب
این سخن روشن به برهان کی شود
تا نگردی از وجود خود فنا
بر تو این دشوار آسان کی شود
گفتمش فانی شو و باقی تویی
هر دو یکسان نیست یکسان کی شود
گرچه هم دریای عمان قطرهای است
قطرهای دریای عمان کی شود
گر کسی را دیده دریابین نشد
قطرهبین باشد مسلمان کی شود
تا نگردد قطره و دریا یکی
سنگ کفرت لعل ایمان کی شود
جمله یک خورشید میبینم ولیک
میندانم بر تو رخشان کی شود
پشهای آخر سلیمان کی شود
نی عجب آن است کین مرد گدا
چون که سلطان نیست سلطان کی شود
بس عجب کاری است بس نادر رهی
این چو عین آن بود آن کی شود
گر بدین برهان کنی از من طلب
این سخن روشن به برهان کی شود
تا نگردی از وجود خود فنا
بر تو این دشوار آسان کی شود
گفتمش فانی شو و باقی تویی
هر دو یکسان نیست یکسان کی شود
گرچه هم دریای عمان قطرهای است
قطرهای دریای عمان کی شود
گر کسی را دیده دریابین نشد
قطرهبین باشد مسلمان کی شود
تا نگردد قطره و دریا یکی
سنگ کفرت لعل ایمان کی شود
جمله یک خورشید میبینم ولیک
میندانم بر تو رخشان کی شود
- ۶۹۵
- ۱۷ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط