چند روزیست که روی لب هایم ، چیزی به جز لبخند
چند روزیست که روی لب هایم ، چیزی به جز لبخند
تلخ نقش نبسته...
شاید هم چند هفته است...
شاید هم چند ماه...
هر چه که هست ،
فقط میدانم مدت زیادیست که لبخند هایم پوزخند و خنده هایم
بغض شده اند ...
هرچند همیشه از درون می گریم...
هر از گاهی در آیینه نگاهی به خود می اندازم و می پرسم
: آیا این منم؟!
این همان منم که هر کجا که بودم ،
نمی گذاشتم لبخند از روی لب های کسی پر بکشد و غم توی
دلش خانه کند؛
که خود حالا ،
فقط گاهی به تقدیر خویش ، پوزخندی می زنم...!؟!؟
روزگار برای همه ساز های مختلفی کوک می کند...
برای برخی بیش و برخی کمتر...
اما انگار من صدر نشین گروه اولم...؛
که درست هنگاهی که داشتم روی خاطراتی که روی
ذهنم حک شده بودند ،
پارچه ی فراموشی میکشیدم
روزگار تلنگری مهیب به من زد...
تلخ نقش نبسته...
شاید هم چند هفته است...
شاید هم چند ماه...
هر چه که هست ،
فقط میدانم مدت زیادیست که لبخند هایم پوزخند و خنده هایم
بغض شده اند ...
هرچند همیشه از درون می گریم...
هر از گاهی در آیینه نگاهی به خود می اندازم و می پرسم
: آیا این منم؟!
این همان منم که هر کجا که بودم ،
نمی گذاشتم لبخند از روی لب های کسی پر بکشد و غم توی
دلش خانه کند؛
که خود حالا ،
فقط گاهی به تقدیر خویش ، پوزخندی می زنم...!؟!؟
روزگار برای همه ساز های مختلفی کوک می کند...
برای برخی بیش و برخی کمتر...
اما انگار من صدر نشین گروه اولم...؛
که درست هنگاهی که داشتم روی خاطراتی که روی
ذهنم حک شده بودند ،
پارچه ی فراموشی میکشیدم
روزگار تلنگری مهیب به من زد...
- ۱.۱k
- ۰۸ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط