چهره امیلی از انزجار در هم رفت و گفتبهم بگو من اینجا چیکار میکنم ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁵
..................................................
چهره امیلی از انزجار در هم رفت و گفت"بهم بگو من اینجا چیکار میکنم!..." لئو ابرویی بالا انداخت و دستانش را در جیبش فرو برد و گفت"یه معامله خوب کردم!..." امیلی که گیج شده بود پرسید"منظورت چیه..." لئو خندید و گفت"با یه آدم خوب معامله کردم!... تو برای من... و آلفا هم برای اون!..." مغز امیلی به سرعت فعال شد. درسته، کارینا. چرا قبلا بهش فکر نکرده بود؟ پس یعنی آن گرگ ناشناس هم کارینا بود؟ با عقل جور در میاد... آن برگی که امروز روی موهایش بود... درسته، قطعا برای لحظه ای بود که آن گرگ ها را دیده بود. امیلی زیر لب زمزمه کرد"لعنتی..." لئو قطعا نمیدانست که نیکولاس جفت امیلی است، وگرنه هیچ وقت دست به همچین حماقت عظیمی نمیزد.
***
فلشبک به صبح قبل(زمانی که کارینا از خارج شد) :
کارینا کاملا از عمارت دور شد. حالا عمارت از دیدرس خارج بود. تاکسی ای گرف و به طرف محل قرارش رفت. قرار بود لئو را در انبار قدیمی ای که متعلق به پدرش بود ملاقات کند. وقتی به انبار رسید، بعد از کمی انتظار، لئو هم رسید. لئو از ماشینش پیاده شد و همانطور که به طرف کارینا میرفت گفت"تو باید کارینا باشی؟... درسته... چون کسی به غیر از ما اینجا نیست... چیشده که تصمیم گرفتی با من ملاقات کنی؟" کارینا قدمی به طرف لئو برداشت و گفت"میرم سر اصل مطلب... تو امیلی رو دوست داری؟..." با شنیدن اسم امیلی انگار که شاخک های لئو دراز شده باشند؛ گفت"به تو ربطی نداره..." کارینا ابرویی بالا انداخت و گفت"پس حیف شد... میتونستم کاری کنم به دستش بیاری..." لئو بلافاصله گفت"صبر کن... فرض کنیم آره، دوسش دارم... چطور بهم کمک میکنی؟..." کارینا گفت"یه نقشه ای دارم... فقط کافیه به حرفم گوش کنی..." لئو با کنجکاوی پرسید"میدونم که افراد پک شما حیلهگرن... چی قراره به تو برسه؟..." کارینا خندید و گفت"پس اونقدرام خنگ نیستی... من به نیکولاس میرسم..." لئو سرش را تکان داد و گفت"قبوله..."
***
حال :
زیر چشمان نیکولاس گود افتاده بود و موهایش بهم ریخته بود که به وضوح نشان میداد تمام شب را بیدار بوده. رو به گروهی که جلویش بودند فریاد زد"همتون یه مشت احمق بدرد نخورین!..." کارلو گفت"نگرانش نباش... باید از اول بهمون میگفتی که جفتته... در ضمن افرادمون یه ردی ازش پیدا کردن... کارینا توی این کار دست داشته..." خون جلوی چشمان نیکولاس را گرفته بود. طبیعیه... از اون هر.زه روانی هر کاری بر میومد. فحشی زیر لب داد و به سمت ماشینش رفت و مقصد دفتر لئوناردو را در پیش گرفت...........
..........................................................
اینم از پارت آخر امروز 👍🏻❤
سه پارت بعد فردا آپلود میشه💞
..................................................
چهره امیلی از انزجار در هم رفت و گفت"بهم بگو من اینجا چیکار میکنم!..." لئو ابرویی بالا انداخت و دستانش را در جیبش فرو برد و گفت"یه معامله خوب کردم!..." امیلی که گیج شده بود پرسید"منظورت چیه..." لئو خندید و گفت"با یه آدم خوب معامله کردم!... تو برای من... و آلفا هم برای اون!..." مغز امیلی به سرعت فعال شد. درسته، کارینا. چرا قبلا بهش فکر نکرده بود؟ پس یعنی آن گرگ ناشناس هم کارینا بود؟ با عقل جور در میاد... آن برگی که امروز روی موهایش بود... درسته، قطعا برای لحظه ای بود که آن گرگ ها را دیده بود. امیلی زیر لب زمزمه کرد"لعنتی..." لئو قطعا نمیدانست که نیکولاس جفت امیلی است، وگرنه هیچ وقت دست به همچین حماقت عظیمی نمیزد.
***
فلشبک به صبح قبل(زمانی که کارینا از خارج شد) :
کارینا کاملا از عمارت دور شد. حالا عمارت از دیدرس خارج بود. تاکسی ای گرف و به طرف محل قرارش رفت. قرار بود لئو را در انبار قدیمی ای که متعلق به پدرش بود ملاقات کند. وقتی به انبار رسید، بعد از کمی انتظار، لئو هم رسید. لئو از ماشینش پیاده شد و همانطور که به طرف کارینا میرفت گفت"تو باید کارینا باشی؟... درسته... چون کسی به غیر از ما اینجا نیست... چیشده که تصمیم گرفتی با من ملاقات کنی؟" کارینا قدمی به طرف لئو برداشت و گفت"میرم سر اصل مطلب... تو امیلی رو دوست داری؟..." با شنیدن اسم امیلی انگار که شاخک های لئو دراز شده باشند؛ گفت"به تو ربطی نداره..." کارینا ابرویی بالا انداخت و گفت"پس حیف شد... میتونستم کاری کنم به دستش بیاری..." لئو بلافاصله گفت"صبر کن... فرض کنیم آره، دوسش دارم... چطور بهم کمک میکنی؟..." کارینا گفت"یه نقشه ای دارم... فقط کافیه به حرفم گوش کنی..." لئو با کنجکاوی پرسید"میدونم که افراد پک شما حیلهگرن... چی قراره به تو برسه؟..." کارینا خندید و گفت"پس اونقدرام خنگ نیستی... من به نیکولاس میرسم..." لئو سرش را تکان داد و گفت"قبوله..."
***
حال :
زیر چشمان نیکولاس گود افتاده بود و موهایش بهم ریخته بود که به وضوح نشان میداد تمام شب را بیدار بوده. رو به گروهی که جلویش بودند فریاد زد"همتون یه مشت احمق بدرد نخورین!..." کارلو گفت"نگرانش نباش... باید از اول بهمون میگفتی که جفتته... در ضمن افرادمون یه ردی ازش پیدا کردن... کارینا توی این کار دست داشته..." خون جلوی چشمان نیکولاس را گرفته بود. طبیعیه... از اون هر.زه روانی هر کاری بر میومد. فحشی زیر لب داد و به سمت ماشینش رفت و مقصد دفتر لئوناردو را در پیش گرفت...........
..........................................................
اینم از پارت آخر امروز 👍🏻❤
سه پارت بعد فردا آپلود میشه💞
- ۵.۴k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط