{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیکولاس لبخندی زد و گفتمیدونم و بخاطر همین بهت نگفتم امیلی سرش را اکانت ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴³
.................................................
نیکولاس لبخندی زد و گفت"میدونم... و بخاطر همین بهت نگفتم." امیلی سرش را اکانت داد و گفت"ممنون که با ملاحظه رفتار کردی..." چند دقیقه یعد پیامی از طرف کارلو برای نیکولاس آمد"آلفا، لئوناردو داره یه کارایی میکنه. خودتو برسون." چشمان نیکولاس تیره شد و اخم غلیظی روی پیشانی اش نقش بست. فریاد زد"لعنت بهت کارینا!" و سریع بلند شد. امیلی هراسان ایستاد و پرسید"چی شده!؟" نیکولاس دستی در موهایش کشید و گفت"اون دختر لوس... اون هر.زه عوضی! پدرش داره یه کارایی میکنه.... باید برم" امیلی سریع سرش را تکان داد. نیکولاس به اتاقش رفت و لباسش را با چیزی مناسب عوض کرد و از عمارت خارج شد. امیلی مضطرب بود و با گوشه لباسش بازی می‌کرد. روی تخت نیکولاس نشسته بود که بعد از مدت کوتاهی صدایی شنید. اما رایحه ی نیکولاس را حس نکرد. مطمئن بود که اشتباه نکرده و قطعا صدای در بود. کمی منتظر ماند اما هیچ خبری نشد. کمی ترسیده بود. به آرامی از اتاق خارج شد و به اطرافش نگاه کرد. نگاهش لحظه ای روی در اتاق مهمان ماند و منتظر ماند تا ببیند که آیا کارینا هم آن صدا را شنیده یا نه. هیچ خبری از کارینا نشد. امیلی آرام به طرف پله ها رفت. رایحه ی نا آشنایی حس کرد. یا شاید هم آشنا؟ خودش هم نمیدانست چون از وقتی که توانايي تشخیص رایحه را پیدا کرده بود فقط رایحه نیکولاس، کارینا، لایرا و راننده تاکسی و افراد کافه را حس کرده بود. به طبقه پایین رسید. سعی کرد صدای قدم هایش را کنترل کند و صدایی ایجاد نکند. با دقت به اطرافش نگاه کرد. کسی نبود اما امکان نداشت که خیالاتی شده باشد. صدای ضعیفی از پشتش شنید و سریع برگشت؛ اما چیزی نبود. ولی در عرض چند ثانیه آن رایحه نا آشنا را دوباره حس کرد و بعدش دستمالی روی دهانش گذاشته شد و بوی الکل در مشامش پیچید. چشمانش داشت سیاهی می‌رفت و با التماس دست کسی که پشتش بود را گرفت. صدایی در وجودش میگفت"بیدار بمون... خودتو نجات بده..." اما بعدش همه چیز تاریک شد. تاریک و تاریک و تاریکی مطلق. در همین حین نیکولاس که حالا به خانه کارلو رسیده بود با عجله در می‌زند. زنگ پشت زنگ و مشتش را به در می‌کوبید. کارلو در را باز کرد، موهایش بهم ریخته بود. نیکولاس با اخم گفت"چرا طول کشید تا درو باز کنی؟... خودت پیام میدی و بعد درو باز نمیکنی!؟" کارلو در را کاملا باز کرد و گفت"آروم باش و بیا تو.... ولی منظورتو نمی‌فهمم... چه پیامی...." نیکولاس برای لحظه ای خشکش زد و بعد گفت"جرئت نکن منو دست بندازی..." کارلو ابرویی بالا انداخت و گفت"واقعا نمیدونم در مورد چی حرف میزنی... من هیچ پیامی به تو ندادم..." بدن نیکولاس یخ کرد. یعنی چی که پیامی در کار نبود. با خشم گفت"تو گفتی اون لئوناردوی عوضی داره یه کارایی میکنه!........
..................................................
🎀🤝🏻
دیدگاه ها (۴)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁴............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁵............................................

آخی بمیرم برات که به عشقت نرسیدی 🥲🤧جالبه بدونید این داستان ک...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴²............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁰............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁹............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط