زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد

زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد.
مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت.
روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم!
مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد!
زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده!
غروب به خانه آمد .
مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد .
زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟
مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید!
زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟
مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!
دیدگاه ها (۵)

زنى در نكاح فرزندش !بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم در زما...

با سلام خدمت همه دوستان قصد دارم  پیرو روزهاي گذشته چهارمین ...

پستى كه شبكه العالم تو فیسبوک زده و کلی هم استقبال شده (14هز...

مواظب تظاهر دیگران باشید.

مادر نامت را که می نویسمقلم می لرزددل می لرزدجهان آرام می شو...

پیر مردی تمام عمرش را بین بازاروکوچه سر می کردهرکسی بار در د...

مَرد دو لایندر خانه می‌مانداما دلش را جای دیگری پرتاب میکند....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط