p
p5
تهیونگ با استرس توی ماشین نشسته بود و با اضطراب پاهاش رو تکون میداد.
در صندلی راننده باز شد و جونگکوک نشست. دستشو سمت داشبورد برد و پارچه ی سیاه رنگی دراورد و قطرات خون روی دستش رو پاک کرد.
تهیونگ آروم آب دهنشو قورت داد و گفت:
_دستت...زخمی شده
جونگکوک تکخندی زد و گفت:
_نه،خون نجس اون رو دستمه
آروم سمت امگاش چرخید و گفت:
_خب. من میشناسمت. ولی میخوام خودت دوباره خودتو معرفی کنی
تهیونگ برای اولین بار با خجالت نگاهشو به دست هاش که بین رون هاش گذاشته بود کرد و آروم گفت:
_ک...کیم تهیونگم.
جونگکوک با صدای بمی خنده ی ارومی کرد و گفت:
_میدونم توله. چندسالته
تهیونگ اخمی کرد که از نظر خودش ترسناک بود و گفت:
_وقتی خودت میدونی چرا ازم میپرسی؟
جونگکوک با خنده سرشو عقب فرستاد. نگاه تهیونگ به سیب گلوش قفل شد. آروم آب دهنشو قورت داد و سریع نگاهشو ازش گرفت.
آلفا نزدیکترش شد و دستشو زیر چونه ی امکا گذاشت و آروم گفت:
_ببینمت تولم
و سرشو سمت خودش چرخوند. آروم نزدیکش شد و قبل از اینکه تهیونگ واکنشی نشون بده بوسه ای روی پیشونیش گذاشت.
تهیونگ از اینکه اون آلفا توی همون دیدار دوم لبشو ببوسه حس خوشایندی نداشت. و از این درک و شعور آلفا خیلی خوشش اومد.
جونگکوک هیچوقت نمیخواست با کاراش تهیونگو از خودش دور کنه.
به هر حال اون جفتشه. نیمی از وجودش.
تهیونگ با لپای گل انداخته سرشو پایین انداخت و لبخند ریزی زد. لب زیریشو گاز گرفت تا لبخندش بزرگتر نشه.
جونگکوک آروم با انگشت شصتش لب زیری تهیونگ رو از حصار دندون هاش دراورد و گفت:
_گازشون نگیر بچه.
تهیونگ اخمی کرد و گفت:
_ من بچه نیستم ۲۳ سالمه
جونگکوک پوزخندی زد و گفت:
_ ولی از نظر من بچه ای. من ۳۰ سالمه توله گرگ
تهیونگ چشمی توی حدقه چرخوند و گفت:
_ خب مثلا که چی. فقط ۷ سال ازم بزرگتری
جونگکوک لبخند خیلی ریزی زد. اون امگا زیادی براش شیرین بود. اگه تا شب نمیخوردش باید بهش جایزه اسکار میدادن.
_خیلی خب باشه. دوس داری ناهار بریم رستوران؟
جونگکوک لب زد و منتظر به تهیونگ چشم دوخت.
تهیونگ نگاهی به چشم های تیله ای مشکی رنگ مرد رو به روش کرد. هردو توی چشمای همدیگه غرق شده بودن. گرگ های درونشون با خوشحالی زوزه میکشیند و ورجه وورجه میکردن.
دوتاشون آروم سرشون رو بهمدیگه نزدیک کردن.
لباشون چندسانتی همدیگه بودن که گوشی جونگکوک به صدا دراومد.
جونگکوک با حرص چشماشو بست و گفت:
_بر خر مگس معرکه لعنت
گوشیشو از توی جیبش دراورد و با دیدن اسم نمایان شده هوف کلافه ای کشید و جواب تلفنو داد.
تهیونگ فقط صدای جیغ جیغ کردن میشنید که به طرز زیادی بانمک بود. جونگکوک با بی حوصلگی به فرد پشت تلفن گفت:
_باشه باشه....نه حواسم هست...خب من الان اون گلی که تو میگی از کجا پیدا کنم؟....بزار برا فردا....میگم نمیتونم...جایی هستم...به تو چه مربوطه...الهه ی ماه...باشه باشه انقد رو مخم نرو...حتما باید آبی باشه؟...خیلی خب باشه...خدافظ
گوشی رو قطع کرد که با چهره ی خندون تهیونگ مواجه شد. آروم تکخندی کرد و گفت:
_به چی میخندی
تهیونگ لبشو گاز گرفت و گفت:
_ معلومه خیلی حرص میخوری
آلفا نیشخندی زد و گفت:
_آخر منو پیر میکنه.
نگاهی به پسرش کرد و گفت:
_میتونی تا گل فروشی باهام بیای؟بعدش میریم رستوران
تهیونگ با رضایت سرشو تکون داد و گفت:
_ حتما
ماشین رو روشن کرد و حرکت کردن
♧سپیده♤
تهیونگ با استرس توی ماشین نشسته بود و با اضطراب پاهاش رو تکون میداد.
در صندلی راننده باز شد و جونگکوک نشست. دستشو سمت داشبورد برد و پارچه ی سیاه رنگی دراورد و قطرات خون روی دستش رو پاک کرد.
تهیونگ آروم آب دهنشو قورت داد و گفت:
_دستت...زخمی شده
جونگکوک تکخندی زد و گفت:
_نه،خون نجس اون رو دستمه
آروم سمت امگاش چرخید و گفت:
_خب. من میشناسمت. ولی میخوام خودت دوباره خودتو معرفی کنی
تهیونگ برای اولین بار با خجالت نگاهشو به دست هاش که بین رون هاش گذاشته بود کرد و آروم گفت:
_ک...کیم تهیونگم.
جونگکوک با صدای بمی خنده ی ارومی کرد و گفت:
_میدونم توله. چندسالته
تهیونگ اخمی کرد که از نظر خودش ترسناک بود و گفت:
_وقتی خودت میدونی چرا ازم میپرسی؟
جونگکوک با خنده سرشو عقب فرستاد. نگاه تهیونگ به سیب گلوش قفل شد. آروم آب دهنشو قورت داد و سریع نگاهشو ازش گرفت.
آلفا نزدیکترش شد و دستشو زیر چونه ی امکا گذاشت و آروم گفت:
_ببینمت تولم
و سرشو سمت خودش چرخوند. آروم نزدیکش شد و قبل از اینکه تهیونگ واکنشی نشون بده بوسه ای روی پیشونیش گذاشت.
تهیونگ از اینکه اون آلفا توی همون دیدار دوم لبشو ببوسه حس خوشایندی نداشت. و از این درک و شعور آلفا خیلی خوشش اومد.
جونگکوک هیچوقت نمیخواست با کاراش تهیونگو از خودش دور کنه.
به هر حال اون جفتشه. نیمی از وجودش.
تهیونگ با لپای گل انداخته سرشو پایین انداخت و لبخند ریزی زد. لب زیریشو گاز گرفت تا لبخندش بزرگتر نشه.
جونگکوک آروم با انگشت شصتش لب زیری تهیونگ رو از حصار دندون هاش دراورد و گفت:
_گازشون نگیر بچه.
تهیونگ اخمی کرد و گفت:
_ من بچه نیستم ۲۳ سالمه
جونگکوک پوزخندی زد و گفت:
_ ولی از نظر من بچه ای. من ۳۰ سالمه توله گرگ
تهیونگ چشمی توی حدقه چرخوند و گفت:
_ خب مثلا که چی. فقط ۷ سال ازم بزرگتری
جونگکوک لبخند خیلی ریزی زد. اون امگا زیادی براش شیرین بود. اگه تا شب نمیخوردش باید بهش جایزه اسکار میدادن.
_خیلی خب باشه. دوس داری ناهار بریم رستوران؟
جونگکوک لب زد و منتظر به تهیونگ چشم دوخت.
تهیونگ نگاهی به چشم های تیله ای مشکی رنگ مرد رو به روش کرد. هردو توی چشمای همدیگه غرق شده بودن. گرگ های درونشون با خوشحالی زوزه میکشیند و ورجه وورجه میکردن.
دوتاشون آروم سرشون رو بهمدیگه نزدیک کردن.
لباشون چندسانتی همدیگه بودن که گوشی جونگکوک به صدا دراومد.
جونگکوک با حرص چشماشو بست و گفت:
_بر خر مگس معرکه لعنت
گوشیشو از توی جیبش دراورد و با دیدن اسم نمایان شده هوف کلافه ای کشید و جواب تلفنو داد.
تهیونگ فقط صدای جیغ جیغ کردن میشنید که به طرز زیادی بانمک بود. جونگکوک با بی حوصلگی به فرد پشت تلفن گفت:
_باشه باشه....نه حواسم هست...خب من الان اون گلی که تو میگی از کجا پیدا کنم؟....بزار برا فردا....میگم نمیتونم...جایی هستم...به تو چه مربوطه...الهه ی ماه...باشه باشه انقد رو مخم نرو...حتما باید آبی باشه؟...خیلی خب باشه...خدافظ
گوشی رو قطع کرد که با چهره ی خندون تهیونگ مواجه شد. آروم تکخندی کرد و گفت:
_به چی میخندی
تهیونگ لبشو گاز گرفت و گفت:
_ معلومه خیلی حرص میخوری
آلفا نیشخندی زد و گفت:
_آخر منو پیر میکنه.
نگاهی به پسرش کرد و گفت:
_میتونی تا گل فروشی باهام بیای؟بعدش میریم رستوران
تهیونگ با رضایت سرشو تکون داد و گفت:
_ حتما
ماشین رو روشن کرد و حرکت کردن
♧سپیده♤
- ۳۷۷
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط