{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چای میریزد

چای می‌‌ریزد ...
و یک قطار
از سیاهی چشمانش بیرون می‌‌زند
از لای انگشتانش
از کنار استکان
از میا‌‌ن پنجره
از پیچ کوچه می‌گذرد
دور می‌‌شود
و دورتر
و در دورترین نقطه
به جایی‌ می‌رسد
که شاید ‌
پشتِ پنجره
یکی‌ به یاد او، چای می‌‌ریزد....
دیدگاه ها (۱)

دوره سعدی و حافظ صحبت از زلف تو بودنوبت دوران من شد روسری بر...

مطمنم گفته بودی:با توام تا روز مرگمن فق شک میکنمگاهی مبادا م...

در لابه لای هرمتن این صحنه تا ابد هست...مردی به حال اقرار......

این ها همه کم لطفی دنیاست عزیز...این شهر مرا با تو نمیخواست ...

✨Part ¹³ : تقاصِ ابریشمی ✨ باران به شدت می‌بارید و صدای شرشر...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط