{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★彡   Part 30 彡★

★彡   Part 30 彡★

( رینا )

زانو هام رو داخل بغلم گرفتم. پتو رو تا روی سرم کشیدم و چشم هام رو محکم بستم.
هه. دختر احمقی هستم که هنوز هم فکر میکنم با بستن چشم هام میتونم خودم از ترسم دور کنم و دنیای جدیدی رو پیدا کنم.
ساعت از نیمه شب هم گذشته بود و من همچنان نمیتونستم بخوابم.
اون گفت تا قبل از یازده میاد ولی الان ساعت دو شده و اون هنوز اینجا نیست.
فقط من هستم و یه قصر بزرگ.
تک و تنها.
با چند عدد نگهبان که سر پست شون گرفتن خوابیدن.
نکنه، اتفاقی براش افتاده باشه؟
اون قبلا آسیب دیده بود.
پس حتما کار هایی رو میکنه که هیچ کدوم از مردم نمیدونن.
وگرنه با ضربه ی توپ قلب آدم مجروح نمیشه که!
خدایا کمکم کن.
پلک هام روبه سنگینی رفت.
بلاخره میتونستم بخوابم و فردا که بیدار میشدم اون هم به خونه اومده و هردو صحیح و سالم کنار هم صبحانه میخوریم. بعد سر به سر همدیگه میزاریم و ...
"کمکککک!"
صدای جیغ خدمتکار کل عمارت رو گرفت.
و بعد از اون، صدای شلیک گلوله.
نه، نه نه.
نباید اینطوری میشد.
قرار نبود اینطوری بشه.
حالا باید چیکار کنم؟
نکنه،
نکنه دنبال من هستن؟
وای خدا.
قطره ی اشک به آرامی روی گونه سر خورد.
اما بعد، تند و تیز ریختن.
یکی بعد از دیگری.
از تخت پایین اومدم تا مخفی بشم. احمقانه ترین و البته تنها راه نجاتم.
اما صدای در که با شدت باز شد، باعث شد همونجا متوقف بشم.
کارم تمومه.
دیدگاه ها (۱۰)

★彡   Part 31 彡★ وقت اجرای پلن B بود.اونقدر جیغ میکشم تا کسی ...

★彡   Part 32 彡★ با سر درد چشم هام رو باز کردم.البته تیره و ت...

★彡   Part 29 彡★ کتم رو مرتب کردم و لیوان رو بالا بردم."به سل...

★彡   Part 28 彡★ "لعنتی!"فریاد رینا کل اتاق رو گرفت."از اونجا...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁰یک ماه بعد...رینا گرد...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷بوسه تموم شد.ولی هیچکد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط