{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#هم_خون_بی_خون

#هم_خون_بی_خون


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵


صبح روز بعد...




رینا تا صبح زیر تخت موند.

وقتی صدای تیراندازی قطع شد، وقتی قدم‌ها دیگه به گوش نمیرسید، وقتی همه‌چیز ساکت شد، تازه جرئت کرد بیرون بیاد.

عمارت بهم ریخته بود.

شیشه‌های راهرو شکسته بودن. چند جای دیوار گلوله خورده بود. بوی باروت هنوز توی هوا بود.

رینا دوید سمت پایین.

توی سالن بزرگ، یونگی روی مبل نشسته بود. کتش رو دراورده بود و پیرهن سفیدش لکه‌های خون داشت. چند تا از محافظ‌ها دورش جمع شده بودن.

رینا: یونگی!

یونگی سرش رو بلند کرد. چشمهاش خسته بود، ولی وقتی رینا رو دید، یه چیزی توشون جرقه زد. همون چیز که دیشب دیده بود.

یونگی: گفتم بمون توی اتاقت.

رینا: دیگه تموم شده. صبح شده.

یونگی به محافظ‌ها اشاره کرد تا برن. وقتی تنها موندن، رینا رفت کنارش نشست.

رینا: زخمی شدی؟

یونگی: نه.

رینا: این خون...

یونگی: مال من نیست.

رینا نفس عمیقی کشید. دیگه نمیخواست بپرسه مال کیه. میدونست جواب رو دوست نداره.

رینا: دیشب چی شد؟ کی حمله کرد؟

یونگی: یه خانواده‌ی رقیب. فکر کردن میتونن راحت وارد بشن.

رینا: ولی نتونستن.

یونگی بهش نگاه کرد. لبخند کوچیکی زد. نه اون لبخند سرد همیشگی، یه چیزی شبیه به رضایت.

یونگی: نه. نتونستن.

سکوت بینشون افتاد. رینا نمی‌دونست چی بگه. یونگی هم انگار حرفی نداشت.

بعد یونگی بلند شد.

یونگی: برو بخواب. هنوز چند ساعت وقت داری.

رینا: تو چی؟

یونگی: من کار دارم.

رینا: یونگی...

یونگی ایستاد.

رینا: دیشب... اون حرفت رو به خاطر دارم؟

یونگی: کدوم حرف؟

رینا: گفتی "اگه برام مهمی". یعنی برام مهمم؟

یونگی چند ثانیه سکوت کرد. پشتش به رینا بود، ولی رینا میتونست ببینه که شونه‌هاش سفت شدن.

یونگی: رینا، دیگه نپرس.

رینا: چرا؟

یونگی: چون جوابش رو دوست نداری.

رینا: تو اینو چند بار بهم گفتی. ولی هیچوقت بهم نگفتی جواب چیه.

یونگی برگشت. نگاهش روی صورت رینا موند. طولانی. سنگین.

یونگی: باشه. جوابش اینه که... آره. برام مهمی.

رینا جا خورد. انتظارش رو نداشت.

رینا: پس چرا همیشه سردی؟

یونگی: چون...

مکث. یونگی نگاهش رو دزدید.

یونگی: چون اگه گرم باشم، ممکنه تو توقع بیشتری داشته باشی.

رینا: چه توقعی؟

یونگی: نمیدونم. خودت بگو.

رینا گیج شده بود. چیزی توی حرفهای یونگی بود که نمیتونست بگیره.

رینا: من فقط میخوام خواهرت باشم. همینه.

یونگی لبخند تلخی زد. همون لبخندی که رینا ازش متنفر بود.

یونگی: میدونی رینا... بزرگترین اشتباه تو اینه که فکر میکنی میدونی چی میخوای.

رینا: یعنی چی؟

یونگی: یعنی تو هیچوقت خواهر من نبودی. و هیچوقت هم نخواهی بود.

یونگی برگشت و رفت سمت در.

رینا: پس چی بودم؟!

یونگی ایستاد. اما این بار برگشت.

نگاهش تیره بود. عمیق. چیزی توش بود که رینا تا حالا ندیده بود.

یونگی: تو اون چیزی بودی که من هیچوقت اجازه ندادم بهش فکر کنم.

و رفت.

رینا موند و یه عالمه سوال توی سرش.

«اون چیزی که من هیچوقت اجازه ندادم بهش فکر کنم...»

یعنی چی؟

چرا یونگی اینقدر رازآلود حرف میزد؟

چرا هیچوقت مستقیم جواب نمیداد؟

رینا دستش رو روی قلبش گذاشت.

دلش تند میزد.

نه از عشق. از سردرگمی.

یا شاید...

نه. نمیخواست بهش فکر کنه.

---



ادامه دارد....‌‌‌



لایک کنید و نظر بدیننننن🎀🔪
دیدگاه ها (۲)

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ⁶𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵سه روز بعد...رینا توی ح...

بانوم فالوشه فیک نویسهههههههههههههه،https://wisgoon.com/liza...

بانوم فالوشهههههههههههههههعهعههعههه،https://wisgoon.com/karl...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³پانزده سال بعد...رینا ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط