{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تک پارتی✨

تک پارتی✨
«از من نترس...»

آخرین زنگ مدرسه مدت‌ها بود که خورده بود.

اما هیچ‌کس در راهروها نبود.

کمدهای نیمه‌باز، کاغذهایی که روی زمین افتاده بودند و صدای چراغ‌های مهتابی که هر چند ثانیه یک‌بار وزوز می‌کردند، تنها چیزهایی بودند که باقی مانده بودند.

ات پشت یکی از دیوارها پنهان شده بود.

دستش را جلوی دهانش گذاشته بود تا صدای نفس‌هایش شنیده نشود.

چند دقیقه قبل، مدرسه پر از دانش‌آموز بود.

حالا...

سکوت.

سکوتی غیرطبیعی.

بعد صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو آمد.

تق.

یک قدم.

تق.

قدم دوم.

ات چشم‌هایش را بست.

صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.

بعد متوقف شد.

سکوت.

ات جرئت نکرد تکان بخورد.

صدایی آرام از آن طرف راهرو شنیده شد:

— «می‌دونم اینجایی.»

ات نفسش را حبس کرد.

صدای خنده‌ی کوتاهی آمد.

— «لازم نیست قایم شی.»

یونگی از تاریکی بیرون آمد.

همان لباس مدرسه را پوشیده بود.

ظاهرش تقریباً عادی بود.

اگر کسی او را می‌دید، هیچ‌وقت حدس نمی‌زد اتفاقی افتاده است.

اما نگاهش...

دیگر عادی نبود.

ات قدمی عقب رفت.

یونگی متوجه شد.

آرام گفت:

— «از من می‌ترسی؟»

ات جواب نداد.

او چند قدم جلو آمد.

ات خودش را به دیوار چسباند.

یونگی جلویش ایستاد.

چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد دستش را بالا آورد.

ات ناخودآگاه سرش را کنار کشید.

اما یونگی فقط تار مویی را که روی صورتش افتاده بود، کنار زد.

لبخند بسیار کمرنگی زد.

— «از من نترس.»

ات با صدایی لرزان پرسید:

— «بقیه کجان؟»

یونگی جواب نداد.

فقط چند لحظه به او خیره ماند.

بعد گفت:

— «دیگه اینجا نیستن.»

ات رنگش پرید.

— «تو... باهاشون چی کار کردی؟»

سکوت.

همین سکوت از هر جوابی ترسناک‌تر بود.

یونگی آرام سرش را پایین انداخت.

— «من کاری با تو ندارم.»

ات به او خیره شد.

— «چرا؟»

یونگی لبخند زد.

— «چون تو فرق داری.»

صدای چراغ بالای سرشان ناگهان قطع شد.

راهرو تاریک شد.

ات از ترس یک قدم عقب رفت.

چراغ دیگری چند متر دورتر روشن شد.

یونگی هنوز همان‌جا ایستاده بود.

اما حالا چهره‌اش نصفه در تاریکی پنهان شده بود.

— «آدم به کسی که دوستش داره آسیب نمی‌زنه.»

ات به سختی پرسید:

— «ولی تو...»

یونگی سرش را کمی کج کرد.

— «من چی؟»

ات نتوانست جمله‌اش را تمام کند.

یونگی آرام گفت:

— «فقط یه چیز رو یادت باشه، ات.»

یک قدم عقب رفت.

— «اینکه من به تو آسیب نمی‌زنم، به این معنی نیست که از من چیزی برای ترسیدن وجود نداره.»

و بعد...

در تاریکی راهرو ناپدید شد.

ات همان‌جا ماند.

چند ثانیه بعد صدای بسته شدن یک در از طبقه‌ی پایین آمد.

تق.

ات فهمید که هنوز تنهاست.

اما حالا یک سؤال مدام در ذهنش تکرار می‌شد:

اگر یونگی واقعاً او را دوست داشت...

چرا این همه مدت بهش نگفت و تو این وضعیت بهش اعتراف کرد؟

خب بنطرتون ادامه داشته باشه؟
دیدگاه ها (۱)

{۵ دقیقه بعد}ات نفس عمیقی کشید.چراغ‌قوه‌ی گوشیش فقط چند متر ...

«اتاق شماره ۷»ات چراغ‌قوه رو محکم توی دستش گرفته بود.جیمین چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط