part
part
بکهیون با نگرانی وارد اتاق شد پرید سمت لارا: «حالت خوبه؟ کاری که باهات نکرد که؟»
لارا که صدا نداشت، با صدای کم گفت: «خوبم... خوبم...»
یهو جونگکوک با عصبانیت اومد تو: «تو پسرهی... اینجا چکار میکنیها؟ اونقدر کافی نبود؟»
بکهیون هم جواب داد: «تو انتخاب نمیکنی لارا چکار کنه! فکر کردی کی هستی هااا؟»
جونگکوک رفت سمت بکهیون که میخواست بزنه همو، لارا از شوک گفت: «جونگکوک تمومش کن لطفاً!»
جونگکوک تا نگاهِ مظلوم لارا رو دید، آروم شد. دست لارا رو گرفت و بردش تو اتاق و در رو بست.
جونگکوک: «چرا اینجوری شدی؟ چرا گفتی تمومش کنم؟»
لارا: «فـ...فقط نمیخواستم دعوا بشه...»
جونگکوک دست لرزون لارا رو گرفت. یادش اومد با اونی که دوست داره چقدر تند رفته. بغلش کرد و گفت: «ببخشید واسه اون اتفاق، ولی من بیشتر از هرچی فکر کنی دوست دارم. ولی الان که قطعی مال منی... به کسی نزدیک بشی کاری بدتر از اون سرت میارم!»
جونگکوک بعد چند ثانیه سکوت گفت: عاشقتم
لارا ذوق کرد ولی با یاد آوری اتفاقات
《 فلش بک 》
لارا ." تروخدا .... هقهق .... جونگکوک .... نک..ن "
هر لحظه بیشتر از قبل و محکم تر به داخل میکوبید
(میدونید که چیو میگم ( -_- )
صدای تماس بدناشون کل ماشین پُر کرده بود
(من اینا رو نوشتم مطمئن باشید🙄)
پایین تنه بدنش حس نمیکرد
جئون کمرش درد گرفته و خسته شده بود
ولی توجهی نه به حال دختر و نه به حال خودش میکرد
هر جوری که بود میخواست هم ماشین رو خراب کنه هم کمر دختر زیرش رو
سه بار تا حالا بیهوش شده بود ولی بخاطر وحشی بازی جئون نمیتونست به حال خودش رها بشه
نمیتونست دیگه حرف بزنه
فقط درد میکشید و اشک از چشماش بی اختیار پایین میآمد
با هر جونی که داشت صداش میشد
" جو..نگک...وک ... نمی...تونم "a.t
آخرین حرف از دهنش خارج شد ، چشماش به هم دیگه نزدیک و بسته شد
《 پایان فلش بک 》
لبخندش محو شد
اخم کرد
با چشمای بی حس غرید
" دوست داشتنت مثل خودت وحشیه "a.t
بالشت و محکم سمتش پرت کرد تو صورتش
جونگکوک خندید گفت .اشکال نداره تلافیه کارم بود
لارا اخم کرد
جونگکوک با لحنه کیوت گفت. حالا بخشیدیم؟؟
لارا اخم کرد خندشو میخواست کنترل کنه نشد
لارا خندید: «باشه اقا خرگوشه ولی تو خیلی...»
جونگکوک: «من خیلی چی؟»
لارا: «خیلی حس مالکیت داری!»
جونگکوک یهو صورتش عوض شد: «باز شجاع شدی! اون تازه کم بود اگه نمیخوای بیشتر نشون بدم، ساکت شو!»
لارا دیگه ساکت شد. جونگکوک نیشخند زد: «بیا موهاتو خشک کنم تا سرما نخوری. جوجه کوچولوی خودمی نه؟ از الان باید بگم خانوم خرگوشه چون مال منی...» و هر دو خندیدن.
( تغییره مود به روایت تصویر ^_^)
**بیرون اتاق...**
لِنا بکهیون رو دید که رو زمین ولو شده بود.
لِنا: «تـ... تو از لارا خوشت میاد؟»
بکهیون: «آره، ولی هربار نزدیکش میشم اون جونگکوک میاد!»
لِنا: «کمکت میکنم.»
***
لِنا به بکهیون نزدیک شد و پچپچ کرد: «باید یه نقشهای بکشیم. اون جونگکوک همیشه حواسش به همه هست، ولی ما باید از یه جای دیگه وارد بشیم.»
بکهیون با ناامیدی گفت: «لِنا، اون یه هیولاست! من حتی نمیتونم تو چشمش نگاه کنم.»
لِنا محکم گفت: «باید بتونی! اگه میخوای لارا رو نجات بدی یا حداقل بهش نزدیک بشی، نباید بترسی. من اطلاعاتی از کارهای مین هو دارم، میتونیم از اون استفاده کنیم.»
بکهیون یه لحظه مکث کرد: «مین هو؟ منظورت اون سنگدلتر از جونگکوکه؟»
لِنا: «آره! اگه بتونیم مینی هو رو درگیر جونگکوک کنیم، اون وقت تو میتونی به لارا نزدیک بشی.»
همین که داشتند حرف میزدند، صدای باز شدن درِ اصلی ویلا اومد. صدای قدمهای سنگین و چند نفر دیگه که داشتند میآمدند.
که یهو...
لایک و کامنت فراموش نشه(✿^‿^)
#چندشاتی_جونگکوک
#فیک_جونگکوک
#چندپارتی_جونگکوک***
جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰****************
بکهیون با نگرانی وارد اتاق شد پرید سمت لارا: «حالت خوبه؟ کاری که باهات نکرد که؟»
لارا که صدا نداشت، با صدای کم گفت: «خوبم... خوبم...»
یهو جونگکوک با عصبانیت اومد تو: «تو پسرهی... اینجا چکار میکنیها؟ اونقدر کافی نبود؟»
بکهیون هم جواب داد: «تو انتخاب نمیکنی لارا چکار کنه! فکر کردی کی هستی هااا؟»
جونگکوک رفت سمت بکهیون که میخواست بزنه همو، لارا از شوک گفت: «جونگکوک تمومش کن لطفاً!»
جونگکوک تا نگاهِ مظلوم لارا رو دید، آروم شد. دست لارا رو گرفت و بردش تو اتاق و در رو بست.
جونگکوک: «چرا اینجوری شدی؟ چرا گفتی تمومش کنم؟»
لارا: «فـ...فقط نمیخواستم دعوا بشه...»
جونگکوک دست لرزون لارا رو گرفت. یادش اومد با اونی که دوست داره چقدر تند رفته. بغلش کرد و گفت: «ببخشید واسه اون اتفاق، ولی من بیشتر از هرچی فکر کنی دوست دارم. ولی الان که قطعی مال منی... به کسی نزدیک بشی کاری بدتر از اون سرت میارم!»
جونگکوک بعد چند ثانیه سکوت گفت: عاشقتم
لارا ذوق کرد ولی با یاد آوری اتفاقات
《 فلش بک 》
لارا ." تروخدا .... هقهق .... جونگکوک .... نک..ن "
هر لحظه بیشتر از قبل و محکم تر به داخل میکوبید
(میدونید که چیو میگم ( -_- )
صدای تماس بدناشون کل ماشین پُر کرده بود
(من اینا رو نوشتم مطمئن باشید🙄)
پایین تنه بدنش حس نمیکرد
جئون کمرش درد گرفته و خسته شده بود
ولی توجهی نه به حال دختر و نه به حال خودش میکرد
هر جوری که بود میخواست هم ماشین رو خراب کنه هم کمر دختر زیرش رو
سه بار تا حالا بیهوش شده بود ولی بخاطر وحشی بازی جئون نمیتونست به حال خودش رها بشه
نمیتونست دیگه حرف بزنه
فقط درد میکشید و اشک از چشماش بی اختیار پایین میآمد
با هر جونی که داشت صداش میشد
" جو..نگک...وک ... نمی...تونم "a.t
آخرین حرف از دهنش خارج شد ، چشماش به هم دیگه نزدیک و بسته شد
《 پایان فلش بک 》
لبخندش محو شد
اخم کرد
با چشمای بی حس غرید
" دوست داشتنت مثل خودت وحشیه "a.t
بالشت و محکم سمتش پرت کرد تو صورتش
جونگکوک خندید گفت .اشکال نداره تلافیه کارم بود
لارا اخم کرد
جونگکوک با لحنه کیوت گفت. حالا بخشیدیم؟؟
لارا اخم کرد خندشو میخواست کنترل کنه نشد
لارا خندید: «باشه اقا خرگوشه ولی تو خیلی...»
جونگکوک: «من خیلی چی؟»
لارا: «خیلی حس مالکیت داری!»
جونگکوک یهو صورتش عوض شد: «باز شجاع شدی! اون تازه کم بود اگه نمیخوای بیشتر نشون بدم، ساکت شو!»
لارا دیگه ساکت شد. جونگکوک نیشخند زد: «بیا موهاتو خشک کنم تا سرما نخوری. جوجه کوچولوی خودمی نه؟ از الان باید بگم خانوم خرگوشه چون مال منی...» و هر دو خندیدن.
( تغییره مود به روایت تصویر ^_^)
**بیرون اتاق...**
لِنا بکهیون رو دید که رو زمین ولو شده بود.
لِنا: «تـ... تو از لارا خوشت میاد؟»
بکهیون: «آره، ولی هربار نزدیکش میشم اون جونگکوک میاد!»
لِنا: «کمکت میکنم.»
***
لِنا به بکهیون نزدیک شد و پچپچ کرد: «باید یه نقشهای بکشیم. اون جونگکوک همیشه حواسش به همه هست، ولی ما باید از یه جای دیگه وارد بشیم.»
بکهیون با ناامیدی گفت: «لِنا، اون یه هیولاست! من حتی نمیتونم تو چشمش نگاه کنم.»
لِنا محکم گفت: «باید بتونی! اگه میخوای لارا رو نجات بدی یا حداقل بهش نزدیک بشی، نباید بترسی. من اطلاعاتی از کارهای مین هو دارم، میتونیم از اون استفاده کنیم.»
بکهیون یه لحظه مکث کرد: «مین هو؟ منظورت اون سنگدلتر از جونگکوکه؟»
لِنا: «آره! اگه بتونیم مینی هو رو درگیر جونگکوک کنیم، اون وقت تو میتونی به لارا نزدیک بشی.»
همین که داشتند حرف میزدند، صدای باز شدن درِ اصلی ویلا اومد. صدای قدمهای سنگین و چند نفر دیگه که داشتند میآمدند.
که یهو...
لایک و کامنت فراموش نشه(✿^‿^)
#چندشاتی_جونگکوک
#فیک_جونگکوک
#چندپارتی_جونگکوک***
جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰****************
- ۲۶۰
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط