{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۲

پارت ۳۲: نمایشِ عروسکِ مطیع
لباسِ گرون‌قیمتی که جونگ‌کوک برام خریده بود، مثلِ یه طنابِ دار دورِ گلوم حس می‌شد. اون‌جین رو تو اتاق با محافظ‌ها و پرستارها تنها گذاشتم، در حالی که قول دادم زود برگردم. حالا تو این سالنِ مجللِ عمارتِ شریکِ تجاریِ جونگ‌کوک، احساس می‌کردم تنهاترین آدمِ رویِ زمینم.

جونگ‌کوک دستش رو دورِ کمرم حلقه کرده بود، طوری که انگار می‌خواست به همه نشون بده: «این مالِ منه، دست نزنید!»

اون مغرور بود. خیلی مغرور. فکر می‌کرد با اون نمایشِ «تسلیمِ محض» من تو پارتِ قبل، حالا دیگه کاملاً رام شدم. حتی جرئت نمی‌کردم سرم رو بلند کنم و به آدم‌هایِ دور و برم نگاه کنم، فقط به زمین زل زده بودم. ولی مغزم… مغزم داشت با سرعتِ نور کار می‌کرد. من تسلیم نشده بودم؛ من فقط داشتم یاد می‌گرفتم چطور تویِ دنیایِ کثیفِ اون، زنده بمونم.

جونگ‌کوک با یه لیوان مشروب تو دستش، من رو سمتِ یک گروه از تاجرها برد. با صدایِ بلند و با اعتماد به نفس گفت: «معرفی می‌کنم؛ تهیونگ. همراهم.»

اون‌ها با پوزخند نگاهم کردن. حس می‌کردم یه کالایِ لوکس هستم که دارن قیمتم رو تو ذهنشون حساب می‌کنن. حالم داشت از خودم بهم می‌خورد. جونگ‌کوک کنار گوشم زمزمه کرد: «یادت نره، تو یه پسرِ مودب و ساکتی. اگه یه کلمه اضافه بگی… می‌دونی چی میشه، نه؟»

فقط سرم رو تکون دادم. «بله.»

یهو، تو اون جمعیتِ شلوغ، چشمم خورد به یک نفر. «مین‌هو!»

قلبم یک‌دفعه ریخت. مین‌هو… هم‌کلاسیِ دانشگاهِ من. کسی که شب‌هایِ امتحان با هم تا صبح درس می‌خوندیم. اون اینجا چیکار می‌کرد؟ شاید به خاطرِ کارِ باباش بود.

مین‌هو سرش رو چرخوند و نگاهش رویِ من قفل شد. چشماش از تعجب گرد شد. انگار نمی‌تونست باور کنه من رو اینجا، کنارِ رئیسِ کلِ مافیا، با اون لباس‌هایِ گرون‌قیمت و چهره‌ی رنگ‌پریده می‌بینه.

مین‌هو چند قدم اومد جلو. «تهیونگ؟ تویی؟ لعنتی، همه فکر می‌کردن غیبت زده! این‌جا چیکار می‌کنی؟»

جونگ‌کوک دستش رو دورِ کمرم سفت‌تر کرد، جوری که استخون‌هام تیر کشید. نگاهش سرد شد، انگار داره به یه حشره نگاه می‌کنه.

من می‌دونستم اگه جواب بدم، جونگ‌کوک دیوونه میشه. اگه جواب ندم، مین‌هو شک می‌کنه. باید یه انتخابِ سریع می‌کردم. صدام رو پایین نگه داشتم و با صدایی که سعی می‌کرد لرزش نداشته باشه، گفتم: «ببخشید… فکر کنم اشتباه گرفتید.» مین‌هو جا خورد. «چی؟ تهیونگ، منم! مین‌هو! اون‌جا تو دانشگاه…»

جونگ‌کوک دخالت کرد. با همون لبخندِ شیطانی‌اش گفت: «فکر کنم اشتباه گرفتید، آقا. ایشون… همراهِ منه و تا جایی که می‌دونم هیچ‌کدوم از دوست‌پسرهایِ قدیمی‌اش رو نمی‌شناسه.»

جونگ‌کوک داشت با من بازی می‌کرد. اون می‌دونست اون مین‌هوئه. اون داشت امتحانم می‌کرد.

مین‌هو هنوز داشت با ناباوری نگام می‌کرد. «تهیونگ، چرا این‌جوری حرف می‌زنی؟ چی شده؟»

حالا وقتش بود. اگه می‌خواستم نقشم رو ادامه بدم، باید می‌شکستم. باید کسی که بودم رو زیرِ پاهام له می‌کردم. چرخیدم سمتِ جونگ‌کوک، با یه نگاهِ کاملاً خالی، انگار که هیچ احساسی ندارم.

گفتم: «جونگ‌کوک، می‌تونیم بریم؟ این آقا مزاحمِ وقتِ ماست.»

جونگ‌کوک با شنیدنِ این جمله، انگار یه پیروزیِ بزرگ به دست آورده باشه، خندید. «حتماً، عزیزم.»

اون کشیدم سمتِ خروجیِ سالن. ولی وقتی داشتیم رد می‌شدیم، مین‌هو دستم رو گرفت. «تهیونگ، اگه تو در خطری، فقط یه اشاره کن…» جونگ‌کوک یک‌دفعه متوقف شد. فضایِ سالن در کسری از ثانیه سنگین شد. همه‌ی حرف‌ها قطع شد. جونگ‌کوک برگشت سمتِ مین‌هو. دستش رفت سمتِ اسلحه ای که زیرِ کتش پنهان بود. «گفتی چی؟»

من الان بینِ دو تا راه بودم:

۱. بذارم جونگ‌کوک مین‌هو رو اینجا، جلو همه بکشه (که یعنی من واقعاً دیگه انسانیت رو بوسیدم گذاشتم کنار).

۲. یه حرکتی بزنم و لو بدم که چی شده (که یعنی پایانِ نقشه‌ام و احتمالِ مرگِ خودم و مین‌هو).

جونگ‌کوک بهم نگاه کرد. «تهیونگ، تو تصمیم بگیر. این دوستِ قدیمیت… باید بمونه یا بره؟»
[پایان پارت ۳۲]
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۳۱

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

سناریو جونگکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط