عشقی دوباره
عشقی دوباره
p¹¹
"ویو خونه"
اومدم خونه. هوا تاریک شده بود. جوون رو مبل نشسته بود و بیخیال گوشی رو چک میکرد. هانول و لیدا هم کنارش بودن. تا منو دیدن، همه بهم لبخند زدن.
$ا.ت! میای بالا?
_اوکی...بیا بریم
رفتم بالا...هانول در اتاقش رو بست و نشست رو تخت. منم کنارش نشستم...
$باید یه چیزی بهت بگم(جدی شد)
_بگو. چته اینقدر جدی؟
$من راجب جونگکوک تحقیق کردم...چیزایی رو دیدم که... باید بدونی.
قلبم یه تپش عجیب کرد. سکوت کردم. چرا کوک این چیزا رو بهم نگفته بود؟
_چیه؟ بگو دیگه.
$خب... (نفس عمیق کشید) این حدود چند وقت پیش، قبل از اینکه تو بیای توی زندگی کوک، اون با یکی به نام یونا بوده. ولی یونا اونو ول میکنه. اونم نه به خاطر یه دلیل ساده. یونا فقط پول کوک رو میخواسته. وقتی پولاش تموم شد... ولش کرده.
دلم فرو ریخت.
$و بدتر از همه... جونگکوک بعد از اون، دچار افسردگی شدید شده. یه مدت اصلاً از خونه بیرون نمیومده. حتی فکر میکردن...
_چی؟ فکر میکردن چی؟
$که میخواد به زندگیش خاتمه بده. (آروم گفت)
اشک توی چشمام جمع شد. چرا کوک هیچکدوم اینارو بهم نگفته بود؟
_اینارو از کجا میدونی؟
$خب... (صورتش قرمز شد) راستش... من با دوست جونگکوکم یعنی یونگی حرف زدم. چند روزه که باهم حرف میزنیم. و یونگی اینارو بهم گفت.
نگاهش کردم. صورتش از خجالت قرمز شده بود. انگار داشت اعتراف میکرد.
_آخییی عزیزم. (لبخند زدم) پس تو و یونگی...؟
$خب... (خندید و صورتش رو قایم کرد) هنوز هیچی معلوم نیست. ولی باهاش حرف میزنم.
_چه قشنگ. (دستم رو گذاشتم رو دستش) ولی این قضیه کوک... چرا بهم نگفته؟
$نمیدونم. شاید میترسیده. شاید میخواسته فراموش کنه.
_شاید. (نگاه کردم به دیوار) بعداً باهاش حرف میزنم.
$اوکیه. خب بریم پایین.
رفتیم پایین. نشستم رو مبل. لیدا و جوون داشتند یه فیلم مسخره نگاه میکردن و میخندیدن. ولی من توی فکر بودم.
گوشیم رو برداشتم. ۲۰ تا تماس بیپاسخ از کوک.
🎀کوکی عشقم🎀
چیکار کنم؟ جواب بدم؟ نه. اول باید خودم جمع و جور بشم. باید فکر کنم.
آیییی شیبالللللللللل...
"ویو کوک"
کوک توی خونهش قدم میزد. موهاش رو به هم ریخته بود. گوشی دستش بود. مدام شماره میگرفت و قطع میکرد.
+چرا جواب نمیده؟ (با خودش حرف میزد) یعنی ازم خسته شده؟ یعنی منو بازی داده؟
روی مبل نشست. سرش رو توی دستاش فرو کرد.
+نه... نه اینطور نیست. ا.ت این کارو نمیکنه. مطمئنم.
دوباره شماره گرفت. این بار بیستم بود.
+لطفاً جواب بده... لطفاً...
یه لحظه بعد، صدای ا.ت اومد:
_الو؟
+لعنتیییی! (داد زد) نمیخوای جواب منو بدی آره؟ ازم خسته شدی؟ منو بازی دادی؟ تو هم مثل بقیه بودی آره؟
سکوت از اونور خط.
+الو؟ ا.ت؟ جوابم بده!
_...میشه حرف بزنیم؟ خونت؟
+سریع بیا. منتظرتم.
قطع کرد. گوشی رو پرت کرد رو مبل. دستش رو برد توی موهاش.
کوک فکر کرد چرا ا.ت اینقدر ناراحت به نظر میاد؟ یعنی چیزی شنیده؟ یعنی کسی چیزی بهش گفته؟
در باز شد. ا.ت اومد تو
کوک بلند شد. صورت ا.ت گرفته بود. چشماش قرمز بود. انگار گریه کرده بود.
+ا.ت... چی شده؟ (دوید سمتش)
_یک قدم بیا جلوتر، میرم. (جدی)
کوک وایساد. دستاش رو بالا برد.
+باشه باشه. نمیام. فقط بگو چی شده؟
_چرا بهم نگفتی؟ (صداش میلرزید)
+چی رو نگفتم؟
_یونا رو. دختری که باهاش بودی. دختری که ولت کرد. دختری که بخاطر پول بود باهات.
صورت کوک رنگ باخت. چند لحظه سکوت کرد. نگاهش رو دزدید.
+...کی بهت گفته؟
_یونگی. به هانول گفته. هانول به من گفت.
چشمای کوک گرد شد. بعد خندید. یه خنده تلخ.
+یونگی؟ اون بچه رو به گا رفته؟ همه چی رو میگه به همه؟
_تو چرا بهم نگفتی کوک؟ (اشک توی چشمام جمع شد) من همه زندگیم رو برات گفتم. همه خاطرات بد. همه ترسام. ولی تو... تو حتی این رو هم بهم نگفتی.
+میخواستم یه وقت خوب پیش بیاد. میترسیدم اگه زود بگم، فکر کنی من...
_فکر کنم چی؟
+فکر کنی من هنوز بهش فکر میکنم. فکر کنی من آدم ضعیفی بودم که نذاشت کسی بفهمه چقدر شکسته.
اشک از چشمام جاری شد.
_اون شب که اینجا موندم... درباره همه چی حرف زدیم. چرا اون موقع نگفتی؟
کوک سکوت کرد. نگاهم کرد. چشماش پر از درد بود.
+چون میترسیدم اگه بدونی من چقدر شکسته بودم... دیگه منو دوست نداشته باشی.
_...احمق. (گریه کردم)
خواستم برم سمت در. ولی کوک دستم رو کشید. محکم. منو کشید توی بغلش. سفت بغلم کرد. انگار میخواست منو با خودش یکی کنه.
_ولم کن. (جدی گفتم)
+نمیخوام. (صداش میلرزید)
_اگه روزی ولم کنی چی؟ مثل اون یونای بدبخت؟
+باشه...پس بهت ثابت میکنم ولت نمیکنم
"کامنت ها بیاین دعا بخونیم😂📿"
p¹¹
"ویو خونه"
اومدم خونه. هوا تاریک شده بود. جوون رو مبل نشسته بود و بیخیال گوشی رو چک میکرد. هانول و لیدا هم کنارش بودن. تا منو دیدن، همه بهم لبخند زدن.
$ا.ت! میای بالا?
_اوکی...بیا بریم
رفتم بالا...هانول در اتاقش رو بست و نشست رو تخت. منم کنارش نشستم...
$باید یه چیزی بهت بگم(جدی شد)
_بگو. چته اینقدر جدی؟
$من راجب جونگکوک تحقیق کردم...چیزایی رو دیدم که... باید بدونی.
قلبم یه تپش عجیب کرد. سکوت کردم. چرا کوک این چیزا رو بهم نگفته بود؟
_چیه؟ بگو دیگه.
$خب... (نفس عمیق کشید) این حدود چند وقت پیش، قبل از اینکه تو بیای توی زندگی کوک، اون با یکی به نام یونا بوده. ولی یونا اونو ول میکنه. اونم نه به خاطر یه دلیل ساده. یونا فقط پول کوک رو میخواسته. وقتی پولاش تموم شد... ولش کرده.
دلم فرو ریخت.
$و بدتر از همه... جونگکوک بعد از اون، دچار افسردگی شدید شده. یه مدت اصلاً از خونه بیرون نمیومده. حتی فکر میکردن...
_چی؟ فکر میکردن چی؟
$که میخواد به زندگیش خاتمه بده. (آروم گفت)
اشک توی چشمام جمع شد. چرا کوک هیچکدوم اینارو بهم نگفته بود؟
_اینارو از کجا میدونی؟
$خب... (صورتش قرمز شد) راستش... من با دوست جونگکوکم یعنی یونگی حرف زدم. چند روزه که باهم حرف میزنیم. و یونگی اینارو بهم گفت.
نگاهش کردم. صورتش از خجالت قرمز شده بود. انگار داشت اعتراف میکرد.
_آخییی عزیزم. (لبخند زدم) پس تو و یونگی...؟
$خب... (خندید و صورتش رو قایم کرد) هنوز هیچی معلوم نیست. ولی باهاش حرف میزنم.
_چه قشنگ. (دستم رو گذاشتم رو دستش) ولی این قضیه کوک... چرا بهم نگفته؟
$نمیدونم. شاید میترسیده. شاید میخواسته فراموش کنه.
_شاید. (نگاه کردم به دیوار) بعداً باهاش حرف میزنم.
$اوکیه. خب بریم پایین.
رفتیم پایین. نشستم رو مبل. لیدا و جوون داشتند یه فیلم مسخره نگاه میکردن و میخندیدن. ولی من توی فکر بودم.
گوشیم رو برداشتم. ۲۰ تا تماس بیپاسخ از کوک.
🎀کوکی عشقم🎀
چیکار کنم؟ جواب بدم؟ نه. اول باید خودم جمع و جور بشم. باید فکر کنم.
آیییی شیبالللللللللل...
"ویو کوک"
کوک توی خونهش قدم میزد. موهاش رو به هم ریخته بود. گوشی دستش بود. مدام شماره میگرفت و قطع میکرد.
+چرا جواب نمیده؟ (با خودش حرف میزد) یعنی ازم خسته شده؟ یعنی منو بازی داده؟
روی مبل نشست. سرش رو توی دستاش فرو کرد.
+نه... نه اینطور نیست. ا.ت این کارو نمیکنه. مطمئنم.
دوباره شماره گرفت. این بار بیستم بود.
+لطفاً جواب بده... لطفاً...
یه لحظه بعد، صدای ا.ت اومد:
_الو؟
+لعنتیییی! (داد زد) نمیخوای جواب منو بدی آره؟ ازم خسته شدی؟ منو بازی دادی؟ تو هم مثل بقیه بودی آره؟
سکوت از اونور خط.
+الو؟ ا.ت؟ جوابم بده!
_...میشه حرف بزنیم؟ خونت؟
+سریع بیا. منتظرتم.
قطع کرد. گوشی رو پرت کرد رو مبل. دستش رو برد توی موهاش.
کوک فکر کرد چرا ا.ت اینقدر ناراحت به نظر میاد؟ یعنی چیزی شنیده؟ یعنی کسی چیزی بهش گفته؟
در باز شد. ا.ت اومد تو
کوک بلند شد. صورت ا.ت گرفته بود. چشماش قرمز بود. انگار گریه کرده بود.
+ا.ت... چی شده؟ (دوید سمتش)
_یک قدم بیا جلوتر، میرم. (جدی)
کوک وایساد. دستاش رو بالا برد.
+باشه باشه. نمیام. فقط بگو چی شده؟
_چرا بهم نگفتی؟ (صداش میلرزید)
+چی رو نگفتم؟
_یونا رو. دختری که باهاش بودی. دختری که ولت کرد. دختری که بخاطر پول بود باهات.
صورت کوک رنگ باخت. چند لحظه سکوت کرد. نگاهش رو دزدید.
+...کی بهت گفته؟
_یونگی. به هانول گفته. هانول به من گفت.
چشمای کوک گرد شد. بعد خندید. یه خنده تلخ.
+یونگی؟ اون بچه رو به گا رفته؟ همه چی رو میگه به همه؟
_تو چرا بهم نگفتی کوک؟ (اشک توی چشمام جمع شد) من همه زندگیم رو برات گفتم. همه خاطرات بد. همه ترسام. ولی تو... تو حتی این رو هم بهم نگفتی.
+میخواستم یه وقت خوب پیش بیاد. میترسیدم اگه زود بگم، فکر کنی من...
_فکر کنم چی؟
+فکر کنی من هنوز بهش فکر میکنم. فکر کنی من آدم ضعیفی بودم که نذاشت کسی بفهمه چقدر شکسته.
اشک از چشمام جاری شد.
_اون شب که اینجا موندم... درباره همه چی حرف زدیم. چرا اون موقع نگفتی؟
کوک سکوت کرد. نگاهم کرد. چشماش پر از درد بود.
+چون میترسیدم اگه بدونی من چقدر شکسته بودم... دیگه منو دوست نداشته باشی.
_...احمق. (گریه کردم)
خواستم برم سمت در. ولی کوک دستم رو کشید. محکم. منو کشید توی بغلش. سفت بغلم کرد. انگار میخواست منو با خودش یکی کنه.
_ولم کن. (جدی گفتم)
+نمیخوام. (صداش میلرزید)
_اگه روزی ولم کنی چی؟ مثل اون یونای بدبخت؟
+باشه...پس بهت ثابت میکنم ولت نمیکنم
"کامنت ها بیاین دعا بخونیم😂📿"
- ۲۲.۰k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط