عشقی دوباره
عشقی دوباره
p¹⁰
_باشه. ولی تو باید کمکش کنی.
÷هر چی تو بگی. (خنده)
و دست در دست هم رفتیم سمت آشپزخونه
هانول توی آشپزخونه بود و پنکیک درست میکرد. لیدا کنارش نشسته بود و داشت سالاد درست میکرد. من و جوون رفتیم نشستیم سر میز.
$آخیش! آشتی کردین بالاخره! میدونین من از این فضاهای تلخ خوشم نمیاد؟
_خب تو فضای تلخ درست نکن. (خنده)
$کی من؟ من که همیشه خوشم.
لیدا زد به شونهاش:
=آره آره. همیشه خوشی. مگه دیروز که گریه میکردی یادت رفته؟
$وای! لو نده! (صورتش قرمز شد)
همه خندیدیم. هانول پنکیکها رو آورد سر میز. عطرش کل خونه رو گرفته بود. نشستیم و صبحونه خوردیم. همه با هم. توی نور آفتابی که از پنجره میاومد.
حالم خوب بود. بالاخره.
"ویو ا.ت"
بعد از صبحونه، گوشیم رو برداشتم و به کوک پیام دادم:
_سلام اوپا اومدم خونه با جوون آشتی کردم
چند دقیقه بعد جواب اومد:
+سلام گل من. خوشحالم آشتی کردین. میدونم جوون نگرانت بود. امروز میبینمت؟
_آره. بگو کجا.
+کافهای که همیشه میرفتم. کنار خیابون اصلی. ساعت ۴ بعدازظهر. خوبه؟
_عالیه،میبینمت قشنگم
+منم خداحافظ
گوشی رو گذاشتم کنار و لبخند زدم. جوون نگاهم کرد:
÷دوباره کوک؟
_آره. قرار داریم ساعت ۴ بریم کافه.
÷آخی. ببین چقدر خوشحاله. (با طعنه مهربون)
_(خنده)
÷خوشحالم برات. واقعاً.
_میدونم. مرسی.
"ویو کافه"
ساعت ۴ رسیدم کافه. کوک زودتر اومده بود. نشسته بود پشت یه میز کنار پنجره. یه پیراهن مشکی پوشیده بود. موهاش رو مرتب کرده بود. با دیدنم، لبخند زد.
اون لبخند. همونی که دلم رو میلرزوند.
_سلام. (نشستم روبروش)
+سلام. (دستش رو دراز کرد و دستم رو گرفت) خوبی؟
_حالا که تو رو میبینم، خوبم.
+چقدر زبون نرم شدی امروز. (خنده)
_خفه. (خنده)
قهوه سفارش دادیم. نشستیم و حرف زدیم. از همه چی. از جوون. از هانول. از لیدا. از زندگی.
وسط حرفام، کوک ناگهان جدی شد:
+ا.ت...
_هوم؟
+من... من میخوام یه چیزی بهت بگم.
دلم هری ریخت. نگاهش کردم.
_بگو.
+من از همون شب اول که دیدمت، فهمیدم تو فرقی با بقیه داری. نمیدونم چطور بگم. ولی وقتی باهاتم، انگار همه چی سر جاشه. انگار دنیا قشنگتر شده.
_کوک...
+بذار تموم کنم. من عاشقتم. واقعاً. و میخوام بدونم تو چی حس میکنی.
سکوت کردم. قلبم داشت از سینهم بیرون میزد. اشک توی چشمام جمع شد.
_منم عاشقتم. از همون شبی که بوسیدمت. از همون لحظهای که گفتی "من بهت ضربه نمیزنم".
کوک لبخند زد و مشترک شد و دستم رو محکمتر گرفت. به دستاش نگاه کردم و گفتم:
_یه چیزی بگم؟
+بگو.
_آرومتر شدی نکنه قرص اعصاب خوردی؟ 🤏
کوک یه لحظه نگام کرد و بعد زد زیر خنده.
+وای تو رو... وسط این همه احساس، میگی آرومتر شدی؟ 😂😂😂
_خب راست میگم دیگه. (خنده)
هر دو خندیدیم. خندهای که تمام کافه رو پر کرد. مردم نگاهمون میکردن. ولی برامون مهم نبود.
بعد از قهوه، بلند شدیم و رفتیم قدم بزنیم. کوک دستم رو گرفته بود. توی خیابون راه میرفتیم. باد ملایمی میاومد. خورشید کم کم غروب میکرد.
رسیدیم به یه پارک کوچیک. کوک منو برد سمت یه نیمکت. نشستیم. سکوتی آروم بینمون بود.
+میدونی چقدر خوشحالم که تو رو پیدا کردم؟
_چقدر؟
+بینهایت. به اضافه بینهایت.
_ریاضیاتت قوی نیست. (خنده)
+برات کافیه. (لبخند زد و دستش رو گذاشت رو صورتم)
کوک نزدیک شد. پیشونیش رو گذاشت رو پیشونیم. چشمام رو بستم. نفساش رو حس میکردم.
+میتونم ببوسمت؟
_همیشه میتونی.
و بوسیدمش. آروم. توی غروب. توی پارکی که فقط ما بودیم. و باد داشت برگها رو میبرد.
دستم رو گذاشتم رو قلبش. تند تند میزد.
_قلبت تند میزنه.
+برای تو. فقط برای تو.
لبخند زدم و دوباره بوسیدمش.
تا وقتی که هوا تاریک شد، همونجا موندیم. توی بغل هم. حرف زدیم. خندیدیم. بوسیدیم.
و من دیگه نمیترسیدم.
جونگکوک کنارم بود. و قول داده بود هیچوقت تنهام نذاره.
p¹⁰
_باشه. ولی تو باید کمکش کنی.
÷هر چی تو بگی. (خنده)
و دست در دست هم رفتیم سمت آشپزخونه
هانول توی آشپزخونه بود و پنکیک درست میکرد. لیدا کنارش نشسته بود و داشت سالاد درست میکرد. من و جوون رفتیم نشستیم سر میز.
$آخیش! آشتی کردین بالاخره! میدونین من از این فضاهای تلخ خوشم نمیاد؟
_خب تو فضای تلخ درست نکن. (خنده)
$کی من؟ من که همیشه خوشم.
لیدا زد به شونهاش:
=آره آره. همیشه خوشی. مگه دیروز که گریه میکردی یادت رفته؟
$وای! لو نده! (صورتش قرمز شد)
همه خندیدیم. هانول پنکیکها رو آورد سر میز. عطرش کل خونه رو گرفته بود. نشستیم و صبحونه خوردیم. همه با هم. توی نور آفتابی که از پنجره میاومد.
حالم خوب بود. بالاخره.
"ویو ا.ت"
بعد از صبحونه، گوشیم رو برداشتم و به کوک پیام دادم:
_سلام اوپا اومدم خونه با جوون آشتی کردم
چند دقیقه بعد جواب اومد:
+سلام گل من. خوشحالم آشتی کردین. میدونم جوون نگرانت بود. امروز میبینمت؟
_آره. بگو کجا.
+کافهای که همیشه میرفتم. کنار خیابون اصلی. ساعت ۴ بعدازظهر. خوبه؟
_عالیه،میبینمت قشنگم
+منم خداحافظ
گوشی رو گذاشتم کنار و لبخند زدم. جوون نگاهم کرد:
÷دوباره کوک؟
_آره. قرار داریم ساعت ۴ بریم کافه.
÷آخی. ببین چقدر خوشحاله. (با طعنه مهربون)
_(خنده)
÷خوشحالم برات. واقعاً.
_میدونم. مرسی.
"ویو کافه"
ساعت ۴ رسیدم کافه. کوک زودتر اومده بود. نشسته بود پشت یه میز کنار پنجره. یه پیراهن مشکی پوشیده بود. موهاش رو مرتب کرده بود. با دیدنم، لبخند زد.
اون لبخند. همونی که دلم رو میلرزوند.
_سلام. (نشستم روبروش)
+سلام. (دستش رو دراز کرد و دستم رو گرفت) خوبی؟
_حالا که تو رو میبینم، خوبم.
+چقدر زبون نرم شدی امروز. (خنده)
_خفه. (خنده)
قهوه سفارش دادیم. نشستیم و حرف زدیم. از همه چی. از جوون. از هانول. از لیدا. از زندگی.
وسط حرفام، کوک ناگهان جدی شد:
+ا.ت...
_هوم؟
+من... من میخوام یه چیزی بهت بگم.
دلم هری ریخت. نگاهش کردم.
_بگو.
+من از همون شب اول که دیدمت، فهمیدم تو فرقی با بقیه داری. نمیدونم چطور بگم. ولی وقتی باهاتم، انگار همه چی سر جاشه. انگار دنیا قشنگتر شده.
_کوک...
+بذار تموم کنم. من عاشقتم. واقعاً. و میخوام بدونم تو چی حس میکنی.
سکوت کردم. قلبم داشت از سینهم بیرون میزد. اشک توی چشمام جمع شد.
_منم عاشقتم. از همون شبی که بوسیدمت. از همون لحظهای که گفتی "من بهت ضربه نمیزنم".
کوک لبخند زد و مشترک شد و دستم رو محکمتر گرفت. به دستاش نگاه کردم و گفتم:
_یه چیزی بگم؟
+بگو.
_آرومتر شدی نکنه قرص اعصاب خوردی؟ 🤏
کوک یه لحظه نگام کرد و بعد زد زیر خنده.
+وای تو رو... وسط این همه احساس، میگی آرومتر شدی؟ 😂😂😂
_خب راست میگم دیگه. (خنده)
هر دو خندیدیم. خندهای که تمام کافه رو پر کرد. مردم نگاهمون میکردن. ولی برامون مهم نبود.
بعد از قهوه، بلند شدیم و رفتیم قدم بزنیم. کوک دستم رو گرفته بود. توی خیابون راه میرفتیم. باد ملایمی میاومد. خورشید کم کم غروب میکرد.
رسیدیم به یه پارک کوچیک. کوک منو برد سمت یه نیمکت. نشستیم. سکوتی آروم بینمون بود.
+میدونی چقدر خوشحالم که تو رو پیدا کردم؟
_چقدر؟
+بینهایت. به اضافه بینهایت.
_ریاضیاتت قوی نیست. (خنده)
+برات کافیه. (لبخند زد و دستش رو گذاشت رو صورتم)
کوک نزدیک شد. پیشونیش رو گذاشت رو پیشونیم. چشمام رو بستم. نفساش رو حس میکردم.
+میتونم ببوسمت؟
_همیشه میتونی.
و بوسیدمش. آروم. توی غروب. توی پارکی که فقط ما بودیم. و باد داشت برگها رو میبرد.
دستم رو گذاشتم رو قلبش. تند تند میزد.
_قلبت تند میزنه.
+برای تو. فقط برای تو.
لبخند زدم و دوباره بوسیدمش.
تا وقتی که هوا تاریک شد، همونجا موندیم. توی بغل هم. حرف زدیم. خندیدیم. بوسیدیم.
و من دیگه نمیترسیدم.
جونگکوک کنارم بود. و قول داده بود هیچوقت تنهام نذاره.
- ۷۹۸
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط