سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸 **ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک** ☀️
فصل دو قسمت بیستوهشتم
زنگ در،
در سکوت نیمهشبِ کونوهای مدرن پیچید.
ناروتو برای لحظهای چشمهایش را بست.
قلبش کوبید.
دستش هنوز روی دکمه بود.
چند ثانیه گذشت…
صدای قدمهای خوابآلود از پشت در آمد.
صدای برخورد دمپایی با زمین.
و بعد—
«کیههههه؟؟»🌸
همان صدا.
همان تُن آشنا.
کمی خوابآلود، کمی عصبی، کاملاً ساکورا.
گلوی ناروتو خشک شد.
لبهایش ترک خورده بود.
صدا به سختی بیرون آمد:
«ساکورا… منم… ناروتو…»
سکوت.
سکوتی که شاید فقط سه ثانیه طول کشید،
اما برای ناروتو شبیه یک عمر گذشت.
قفل چرخید.
در باز شد.
و زمان…
برای یک لحظه ایستاد
ساکورا با تاپ سبز خانگی و شلوار راحتی صورتی،
موهایش کمی نامرتب،
چشمهایش هنوز نیمهباز از خواب…
و روبهرویش
ناروتو.
با لباسهای تیره و قدیمی،
پارچهای که به دنیای مدرن تعلق نداشت.
رد خون خشکشده.
چکمههای گِلی.
چشمهایی خستهتر از چیزی که باید در هفده سالگی باشند.
چند لحظه فقط نگاه.
نه سلام.
نه حرکت.
فقط شوک.
بعد—
«نا…روتو…؟»
صدای ساکورا شکست.
و ناگهان دوید جلو.
محکم بغلش کرد.
آنقدر محکم که انگار میترسید اگر شل بگیردش، دوباره ناپدید شود.
ناروتو هم دستهای زخمیاش را دورش حلقه کرد.
چانهاش را روی شانهی ساکورا گذاشت.
اشک گرم روی گونهاش لغزید.
اما لبخند زد.
تلخ.
اما واقعی.
بوی شامپوی آشنای ساکورا…
بوی خانه…
بوی انسان بودن…
برای چند ثانیه،
همهچیز ساده بود.
---
و بعد—
تق!
یک ضربهی محکم روی سرش.
«کجا بودی کودن هاااا؟! 😭
این چه سر و وضعیه؟!
میدونی چقدر نگرانت بودمممم؟!
همهی بچهها هیچی ازت خبر نداشتن!
یکدفعه از کدوم جهنم درهای پیدات شددددد؟!»
ناروتو سر بادکردهاش را مالید.
با همان خندهی همیشگی، اما خستهتر.
«ههه… برات تعریف میکنم… فقط الان نمیشه…
میتونم بیام تو؟»
ساکورا با اخم راه را باز کرد.
«آره بدو بیا تو با این وضع بیرون نمون!»
ناروتو خواست وارد شود که مکث کرد.
«اممم… چیزه… مامان و بابات؟… عاممم…»
«بیا تو احمق! شیفت بیمارستانن، هنوز برنگشتن!»
# 🩸 **ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک** ☀️
فصل دو قسمت بیستوهشتم
زنگ در،
در سکوت نیمهشبِ کونوهای مدرن پیچید.
ناروتو برای لحظهای چشمهایش را بست.
قلبش کوبید.
دستش هنوز روی دکمه بود.
چند ثانیه گذشت…
صدای قدمهای خوابآلود از پشت در آمد.
صدای برخورد دمپایی با زمین.
و بعد—
«کیههههه؟؟»🌸
همان صدا.
همان تُن آشنا.
کمی خوابآلود، کمی عصبی، کاملاً ساکورا.
گلوی ناروتو خشک شد.
لبهایش ترک خورده بود.
صدا به سختی بیرون آمد:
«ساکورا… منم… ناروتو…»
سکوت.
سکوتی که شاید فقط سه ثانیه طول کشید،
اما برای ناروتو شبیه یک عمر گذشت.
قفل چرخید.
در باز شد.
و زمان…
برای یک لحظه ایستاد
ساکورا با تاپ سبز خانگی و شلوار راحتی صورتی،
موهایش کمی نامرتب،
چشمهایش هنوز نیمهباز از خواب…
و روبهرویش
ناروتو.
با لباسهای تیره و قدیمی،
پارچهای که به دنیای مدرن تعلق نداشت.
رد خون خشکشده.
چکمههای گِلی.
چشمهایی خستهتر از چیزی که باید در هفده سالگی باشند.
چند لحظه فقط نگاه.
نه سلام.
نه حرکت.
فقط شوک.
بعد—
«نا…روتو…؟»
صدای ساکورا شکست.
و ناگهان دوید جلو.
محکم بغلش کرد.
آنقدر محکم که انگار میترسید اگر شل بگیردش، دوباره ناپدید شود.
ناروتو هم دستهای زخمیاش را دورش حلقه کرد.
چانهاش را روی شانهی ساکورا گذاشت.
اشک گرم روی گونهاش لغزید.
اما لبخند زد.
تلخ.
اما واقعی.
بوی شامپوی آشنای ساکورا…
بوی خانه…
بوی انسان بودن…
برای چند ثانیه،
همهچیز ساده بود.
---
و بعد—
تق!
یک ضربهی محکم روی سرش.
«کجا بودی کودن هاااا؟! 😭
این چه سر و وضعیه؟!
میدونی چقدر نگرانت بودمممم؟!
همهی بچهها هیچی ازت خبر نداشتن!
یکدفعه از کدوم جهنم درهای پیدات شددددد؟!»
ناروتو سر بادکردهاش را مالید.
با همان خندهی همیشگی، اما خستهتر.
«ههه… برات تعریف میکنم… فقط الان نمیشه…
میتونم بیام تو؟»
ساکورا با اخم راه را باز کرد.
«آره بدو بیا تو با این وضع بیرون نمون!»
ناروتو خواست وارد شود که مکث کرد.
«اممم… چیزه… مامان و بابات؟… عاممم…»
«بیا تو احمق! شیفت بیمارستانن، هنوز برنگشتن!»
- ۱.۴k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط