پارت ۱۰
پارت ۱۰
ناروتو شنل مخملی قرمز اش را از روی چوب لباسی صیقلی اش برداشت، پارچه ی تودوزی شده ی ان نرم و سبک بود، طوری که باید برای یک پادشاه دوخته میشد. خز نرم و قرمز دور یقه ی شنل، با دوخت های زیبا به شنل پیوند خورده بود و ماهر بودن و هنر دست خیاط شخصی او را نشان میداد. ناروتو ان را روی کت زرشکی رنگش پوشید. جلوی اینه دستی به موهای طلایی اش کشید و لبه های کتش را مرتب کرد.
برای جلسه ی بین المللی اماده میشد، جایی که دوباره ساسکه را میدید. جایی که دوباره کینه را با ان چشم های سیاهش توی جان ناروتو می انداخت.
ناروتو چهره ی جدی ای به خودش گرفت:"اونجا که رفتم...بدون شوخی، بدون لبخند."
درشکه چی به ناروتو تعظیم کرد، لبخندی روی لب هایش نشاند:"اعلی حضرت فوق العاده بنظر میرسن."
ناروتو نگاهی به او انداخت، بعد لبخند زد:"چشمات قشنگ میبینه. بشین بریم."
درشکه چی کمی سرخ شد و سر تکان داد، در حالی که کیفش کوک بود نشست روی صندلی مخصوصش.
ناروتو توی درشکه نشست، شنلش را جمع کرد تا چروک نشود. بعد دستکش هایش را مرتب کرد و درشکه راه افتاد.
●
ساکورا جلوی آینه ی بزرگ و مجلسی ایستاده بود، ولی ایندفعه چشم هایش برق نمیزدند. دستش را سمت جعبه ی پنکک ارایشی اش دراز کرد و در ان را باز کرد. حالت قلب مانند برجسته روی پنکک، به جای اینکه برای او جلوه ی زیبایی داشته باشد بیشتر تهوع را توی دلش انداخت. براش کوچکی را برداشت و کمی ان را به پودر اغشته کرد، شروع کرد به محو کردن جای کبودی روی شقیقه اش.
Sa:"بیشتر بزن، نمیخوام معلوم باشه."
ساکورا خشکش زد وقتی صدای ساسکه را درشت پشت سرش شنید. سریع سرش را چرخاند و دوباره با ان چشم ها روبرو شد. بدون هیچ حرفی کمی بیشتر از پودر پنکک برداشت تا بزند به کبودی.
استایل تیره ی ساسکه، دقیقا مثل اخلاقش بود. لباس هایش هیچوقت رنگ های خیلی روشنی نداشتند. همیشه یا سرمه ای و مشکی، یا رنگ هایی مثل آن.
ساکورا احساس خفگی میکرد، احساس اجبار و زندانی بودن. ازادی قبل را نداشت و جرئت نمیکرد به ساسکه در موردش شکایت کند. چون میدانست ساسکه به او اهمیتی نخواهد داد، قرار نبود چیزی مورد توجه او قرار بگیرد.
Sa:"مجبور نبودی دامن فنر دار بپوشی."
ساسکه گفت در حالی که کنار ساکورا مینشست. دامن بلند و صورتی او خیلی نزاحم نبود. ولی ساسکه کلا نسبت به ساکورا وسواس گرفته بود و هر چیز کوچکی در نظرش ناخوشایند میامد.
S.k:"بهترین لباسی بود که داشتم."
و بعد سعی کرد کمی حال و هوا را بهتر کند:"و نمیخواستم سر افکنده بشی. همسر پادشاه باید خوب و زیبا بنظر برسه."
ساسکه نگاهش را اصلا سمت او نچرخاند، انگار ارزش نداشت نگاه کند. همانطور که چشم هایش به روبرو قفل شده بود، با نادیده گرفتن کامل ساکورا فقط با درشکه چی حرف زد:"راه بیفت."
ساکورا ایندفعه خیلی عصبانی شد، تور دامن براقش را توی مشتش فشار داد. دستکش سفیدش چین خورد.
با اخم بزرگی به بیرون خیره شد، طرف مخالف ساسکه:"مرتیکه. خوش قیافه ولی بد اخلاق. حالا حالیت میکنم."
●
جلسه در یکی از دهکده های میانی سرزمین ها برقرار میشد، جایی که بین قلمروی اوزوماکی و اوچیها اشتراک داشت. پادشاهی هر چهار سرزمین شرق، غرب، شمال و جنوب انجا جمع شده بودند. در عظیم و بزرگ، رو به یک عمارت دو طبقه ی باغ دار باز شد. فضای سبز تیره و چراغ های بین بوته ها، راه را در بین تاریکی شب رو به عمارت روشن میکرد.
ناروتو اهسته و سنجیده قدم برداشت، ولی بیشتر داشت دور و اطراف را نگاه میکرد. نگهبان های ورودی به او تعظیم کردند:"قدمتون روی چشم ماست."
ناروتو سر تکان داد و رفت داخل. احتمالا همزمان با سه پادشاه دیگر.
سالن بزرگ و مجللی بود و یک میز جلسه ی شیشه ای بزرگ وسطش قرار داشت. از همان اولی که ساسکه و ناروتو همدگیر را دیدند، با جدی ترین نگاه ممکن به هم خیره شدند. حتی یک لحظه هم جای دیگری را نگاه نکردند.
ساسکه با ساکورا یک طرف میز نشست و ناروتو و ندیمه اش طرف دیگر میز نشستند، روبروی هم.
چند لحظه سکوت بود و بعد:
N:"با اتباع اوچیها چجوری سر میکنی ساسکه؟ خوش میگذره؟"
ناروتو شنل مخملی قرمز اش را از روی چوب لباسی صیقلی اش برداشت، پارچه ی تودوزی شده ی ان نرم و سبک بود، طوری که باید برای یک پادشاه دوخته میشد. خز نرم و قرمز دور یقه ی شنل، با دوخت های زیبا به شنل پیوند خورده بود و ماهر بودن و هنر دست خیاط شخصی او را نشان میداد. ناروتو ان را روی کت زرشکی رنگش پوشید. جلوی اینه دستی به موهای طلایی اش کشید و لبه های کتش را مرتب کرد.
برای جلسه ی بین المللی اماده میشد، جایی که دوباره ساسکه را میدید. جایی که دوباره کینه را با ان چشم های سیاهش توی جان ناروتو می انداخت.
ناروتو چهره ی جدی ای به خودش گرفت:"اونجا که رفتم...بدون شوخی، بدون لبخند."
درشکه چی به ناروتو تعظیم کرد، لبخندی روی لب هایش نشاند:"اعلی حضرت فوق العاده بنظر میرسن."
ناروتو نگاهی به او انداخت، بعد لبخند زد:"چشمات قشنگ میبینه. بشین بریم."
درشکه چی کمی سرخ شد و سر تکان داد، در حالی که کیفش کوک بود نشست روی صندلی مخصوصش.
ناروتو توی درشکه نشست، شنلش را جمع کرد تا چروک نشود. بعد دستکش هایش را مرتب کرد و درشکه راه افتاد.
●
ساکورا جلوی آینه ی بزرگ و مجلسی ایستاده بود، ولی ایندفعه چشم هایش برق نمیزدند. دستش را سمت جعبه ی پنکک ارایشی اش دراز کرد و در ان را باز کرد. حالت قلب مانند برجسته روی پنکک، به جای اینکه برای او جلوه ی زیبایی داشته باشد بیشتر تهوع را توی دلش انداخت. براش کوچکی را برداشت و کمی ان را به پودر اغشته کرد، شروع کرد به محو کردن جای کبودی روی شقیقه اش.
Sa:"بیشتر بزن، نمیخوام معلوم باشه."
ساکورا خشکش زد وقتی صدای ساسکه را درشت پشت سرش شنید. سریع سرش را چرخاند و دوباره با ان چشم ها روبرو شد. بدون هیچ حرفی کمی بیشتر از پودر پنکک برداشت تا بزند به کبودی.
استایل تیره ی ساسکه، دقیقا مثل اخلاقش بود. لباس هایش هیچوقت رنگ های خیلی روشنی نداشتند. همیشه یا سرمه ای و مشکی، یا رنگ هایی مثل آن.
ساکورا احساس خفگی میکرد، احساس اجبار و زندانی بودن. ازادی قبل را نداشت و جرئت نمیکرد به ساسکه در موردش شکایت کند. چون میدانست ساسکه به او اهمیتی نخواهد داد، قرار نبود چیزی مورد توجه او قرار بگیرد.
Sa:"مجبور نبودی دامن فنر دار بپوشی."
ساسکه گفت در حالی که کنار ساکورا مینشست. دامن بلند و صورتی او خیلی نزاحم نبود. ولی ساسکه کلا نسبت به ساکورا وسواس گرفته بود و هر چیز کوچکی در نظرش ناخوشایند میامد.
S.k:"بهترین لباسی بود که داشتم."
و بعد سعی کرد کمی حال و هوا را بهتر کند:"و نمیخواستم سر افکنده بشی. همسر پادشاه باید خوب و زیبا بنظر برسه."
ساسکه نگاهش را اصلا سمت او نچرخاند، انگار ارزش نداشت نگاه کند. همانطور که چشم هایش به روبرو قفل شده بود، با نادیده گرفتن کامل ساکورا فقط با درشکه چی حرف زد:"راه بیفت."
ساکورا ایندفعه خیلی عصبانی شد، تور دامن براقش را توی مشتش فشار داد. دستکش سفیدش چین خورد.
با اخم بزرگی به بیرون خیره شد، طرف مخالف ساسکه:"مرتیکه. خوش قیافه ولی بد اخلاق. حالا حالیت میکنم."
●
جلسه در یکی از دهکده های میانی سرزمین ها برقرار میشد، جایی که بین قلمروی اوزوماکی و اوچیها اشتراک داشت. پادشاهی هر چهار سرزمین شرق، غرب، شمال و جنوب انجا جمع شده بودند. در عظیم و بزرگ، رو به یک عمارت دو طبقه ی باغ دار باز شد. فضای سبز تیره و چراغ های بین بوته ها، راه را در بین تاریکی شب رو به عمارت روشن میکرد.
ناروتو اهسته و سنجیده قدم برداشت، ولی بیشتر داشت دور و اطراف را نگاه میکرد. نگهبان های ورودی به او تعظیم کردند:"قدمتون روی چشم ماست."
ناروتو سر تکان داد و رفت داخل. احتمالا همزمان با سه پادشاه دیگر.
سالن بزرگ و مجللی بود و یک میز جلسه ی شیشه ای بزرگ وسطش قرار داشت. از همان اولی که ساسکه و ناروتو همدگیر را دیدند، با جدی ترین نگاه ممکن به هم خیره شدند. حتی یک لحظه هم جای دیگری را نگاه نکردند.
ساسکه با ساکورا یک طرف میز نشست و ناروتو و ندیمه اش طرف دیگر میز نشستند، روبروی هم.
چند لحظه سکوت بود و بعد:
N:"با اتباع اوچیها چجوری سر میکنی ساسکه؟ خوش میگذره؟"
- ۵۹۳
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط