{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خلاصه ای از کتاب "یخی که عاشق خورشید شد" اثر رضا موزونی :

خلاصه ای از کتاب "یخی که عاشق خورشید شد" اثر رضا موزونی :


زمستان تمام شده و بهار آمده بود !
تکه یخ کنار سنگ بزرگ جای خوبی برای خواب داشت
از میان شاخه های درخت نوری را دید
با خوشحالی به خورشید نگاه کرد و با صدای بلند گفت:سلام خورشید
من تا الان دوستی نداشته ام با من دوست می شوی?
خورشید گفت:سلام اما....
یخ با نگرانی گفت: اما چی?!
خورشید گفت: "تو نباید به من نگاه کنی !
باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم .....
اگر من باشم تو نیستی ! می میری می فهمی ؟!
یخ گفت: چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی!
چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی .....
روزها یخ به آفتاب نگاه کرد و کوچک و کوچک تر شد ،
یک روز خورشید بیدار شد و تکه یخ را ندید !
از جای یخ جوی کوچکی جاری شده بود ....
چند روز و همان جا گلی زیبا به شکل خورشید رویید
هر جا که می رفت گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد...

گل آفتابگردان هنوز عاشق خورشید است...
دیدگاه ها (۱۳)

آبشار رنگین کمان...

سلامصبحتون بخیر...

...

السلام علیک یا اباعبدالله...

گل های خاموشpart: 1 ...

عشق دردناکp⁹"ویو دو هفته بعد"ویو ا.ت"دو هفتس اینجام هر روز ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط