پارت ۱۳
پارت ۱۳
جینوو تا شب خونهی لینا موند.
آن شب، بیشتر از همیشه با هم حرف زدند و خندیدند.
تهیونگ هم هرچقدر سعی کرد بیتفاوت باشه، نمیتونست.
بالاخره صدای خندهها دوباره بلند شد.
تهیونگ از روی مبل بلند شد و درِ آپارتمانش رو باز کرد.
چند لحظه بعد، صدای درِ واحد لینا هم اومد.
جینوو از خونه بیرون اومد.
تهیونگ با دیدنش گفت:
ـ بالاخره داری میری؟
جینوو لبخند زد.
ـ آره. مزاحم همسایه نشم.
تهیونگ دست به سینه شد.
ـ خوبه.
جینوو چند قدم رفت، بعد برگشت.
ـ راستی...
ـ هوم؟
ـ لینا خیلی ازت تعریف میکنه.
تهیونگ متعجب شد.
ـ از من؟
ـ آره. میگه با اینکه خیلی لجبازی، ولی بد نیستی.
لبخند کوچیکی روی لب تهیونگ نشست.
ـ جدی؟
ـ آره.
همون لحظه لینا از در بیرون اومد.
ـ جینوو، کلیدت رو جا گذاشتی.
ـ اوه، مرسی.
جینوو کلید رو گرفت و لینا با خنده گفت:
ـ تو بدون من یه روزم دوام نمیاری.
جینوو خندید.
ـ تو هم بدون من حوصلهت سر میره.
تهیونگ ساکت ایستاده بود.
لینا متوجه نگاهش شد.
ـ چیه؟
ـ هیچی.
ـ پس چرا اینطوری نگاه میکنی؟
ـ چهطوری؟
ـ انگار از چیزی ناراحتی.
تهیونگ شونه بالا انداخت.
ـ من چرا باید ناراحت باشم؟
لینا با شیطنت گفت:
ـ نمیدونم. شاید حسودی میکنی؟
تهیونگ تقریباً جا خورد.
ـ حسودی؟ به چی؟
ـ نمیدونم.
جینوو با خنده گفت:
ـ من دیگه برم، قبل از اینکه دعوای شما دو تا شروع بشه.
ـ برو بابا! 😂
جینوو خداحافظی کرد و رفت.
لینا برگشت سمت تهیونگ.
ـ خب؟
ـ خب چی؟
ـ حسودی میکردی؟
تهیونگ خندید.
ـ تو خیلی خودتو تحویل میگیری.
ـ یعنی نه؟
ـ معلومه که نه.
ـ باشه.
لینا برگشت سمت خونه.
تهیونگ هم وارد آپارتمان خودش شد.
اما وقتی در رو بست، چند ثانیه بهش تکیه داد.
و برای اولین بار با خودش صادق شد:
شاید واقعاً کمی حسادت کرده بود.
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
جینوو تا شب خونهی لینا موند.
آن شب، بیشتر از همیشه با هم حرف زدند و خندیدند.
تهیونگ هم هرچقدر سعی کرد بیتفاوت باشه، نمیتونست.
بالاخره صدای خندهها دوباره بلند شد.
تهیونگ از روی مبل بلند شد و درِ آپارتمانش رو باز کرد.
چند لحظه بعد، صدای درِ واحد لینا هم اومد.
جینوو از خونه بیرون اومد.
تهیونگ با دیدنش گفت:
ـ بالاخره داری میری؟
جینوو لبخند زد.
ـ آره. مزاحم همسایه نشم.
تهیونگ دست به سینه شد.
ـ خوبه.
جینوو چند قدم رفت، بعد برگشت.
ـ راستی...
ـ هوم؟
ـ لینا خیلی ازت تعریف میکنه.
تهیونگ متعجب شد.
ـ از من؟
ـ آره. میگه با اینکه خیلی لجبازی، ولی بد نیستی.
لبخند کوچیکی روی لب تهیونگ نشست.
ـ جدی؟
ـ آره.
همون لحظه لینا از در بیرون اومد.
ـ جینوو، کلیدت رو جا گذاشتی.
ـ اوه، مرسی.
جینوو کلید رو گرفت و لینا با خنده گفت:
ـ تو بدون من یه روزم دوام نمیاری.
جینوو خندید.
ـ تو هم بدون من حوصلهت سر میره.
تهیونگ ساکت ایستاده بود.
لینا متوجه نگاهش شد.
ـ چیه؟
ـ هیچی.
ـ پس چرا اینطوری نگاه میکنی؟
ـ چهطوری؟
ـ انگار از چیزی ناراحتی.
تهیونگ شونه بالا انداخت.
ـ من چرا باید ناراحت باشم؟
لینا با شیطنت گفت:
ـ نمیدونم. شاید حسودی میکنی؟
تهیونگ تقریباً جا خورد.
ـ حسودی؟ به چی؟
ـ نمیدونم.
جینوو با خنده گفت:
ـ من دیگه برم، قبل از اینکه دعوای شما دو تا شروع بشه.
ـ برو بابا! 😂
جینوو خداحافظی کرد و رفت.
لینا برگشت سمت تهیونگ.
ـ خب؟
ـ خب چی؟
ـ حسودی میکردی؟
تهیونگ خندید.
ـ تو خیلی خودتو تحویل میگیری.
ـ یعنی نه؟
ـ معلومه که نه.
ـ باشه.
لینا برگشت سمت خونه.
تهیونگ هم وارد آپارتمان خودش شد.
اما وقتی در رو بست، چند ثانیه بهش تکیه داد.
و برای اولین بار با خودش صادق شد:
شاید واقعاً کمی حسادت کرده بود.
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۶۲۷
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط