پارتدوم

#پارت_دوم

منبع:سایت داستان های کریپی پاستا
مترجم و ویرایشگر:فیونا

خب، فقط می‌خواستم خودم و پسرم را معرفی کنم.» برگشت و پسرش را صدا زد. بیلی سلام کرد و گفت: «بیلی، اینها همسایه‌های جدید ما هستند.» و برگشت تا در حیاطش بازی کند.

مادر جف گفت: «خب، من مارگارت هستم و این هم همسرم پیتر و دو پسرم، جف و لیو.» هر کدام خودشان را معرفی کردند و سپس باربارا آنها را به جشن تولد پسرش دعوت کرد. جف و برادرش می‌خواستند اعتراض کنند که مادرشان گفت که آنها هم دوست دارند بیایند. وقتی جف و خانواده‌اش وسایلشان را جمع کردند، جف پیش مادرش رفت.

«مامان، چرا ما را به یک مهمانی کودکانه دعوت کردی؟ اگر متوجه نشده‌ای، من دیگر بچه‌ی کوچک نیستم.»

مادرش گفت: «جف، ما تازه به اینجا نقل مکان کرده‌ایم؛ باید نشان دهیم که می‌خواهیم با همسایه‌هایمان وقت بگذرانیم. حالا، به آن مهمانی می‌رویم و دیگر بحثی نیست.» جف می‌خواست چیزی بگوید، اما سکوت کرد، چون می‌دانست فایده‌ای ندارد. هر وقت مادرش تصمیمی می‌گرفت، دیگر تمام بود. او به اتاقش رفت و روی تختش دراز کشید. همان‌جا نشست و به سقف خیره شد که ناگهان، حس عجیبی به او دست داد. نه دردناک، اما... یک احساس عجیب. آن را به عنوان یک حس تصادفی نادیده گرفت. صدای مادرش را شنید که او را صدا می‌زند تا وسایلش را بردارد و او هم برای برداشتن آنها پایین رفت.

روز بعد، جف برای خوردن صبحانه از پله‌ها پایین رفت و برای مدرسه آماده شد. همانطور که آنجا نشسته بود و صبحانه‌اش را می‌خورد، دوباره همان حس به او دست داد. این بار قوی‌تر بود. درد خفیفی احساس کرد، اما دوباره آن را نادیده گرفت. وقتی او و لیو صبحانه‌شان را تمام کردند، به طرف ایستگاه اتوبوس رفتند. آنجا منتظر اتوبوس نشستند که ناگهان، پسری سوار بر اسکیت‌بورد، فقط چند سانتی‌متر بالاتر از پاهایشان، از روی آنها پرید. هر دو با تعجب به عقب پریدند. «هی، چه خبره؟»

پسر ایستاد و به طرف آنها برگشت. اسکیت‌بوردش را بالا انداخت و با دستانش آن را گرفت. به نظر می‌رسید حدود دوازده سال داشته باشد؛ یک سال از جف کوچک‌تر. یک تی‌شرت آئروپوستال و شلوار جین آبی پاره پوشیده بود.

ادامه دارد... .
دیدگاه ها (۰)

میخوام بزودی متن هایی بزارم راجب معرفی تمام scp ها از اولین ...

از اینجای داستان یخورده خشن میشه خواستم فقط هشدار داده باشم...

#پارت_اولمنبع: سایت داستان های کریپی پاستامترجم و ویرایشگر:ف...

داستان جدید داریم 🥳🥳🥳بریم برای پارت گزاری😉👌

سرزمین با شکوه نگهبان آتش

اولیم مافیایی که منو بازی داد. پارت۳۱

ازمایشگاه سرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط