🖤 قراردادی که واقعی شد
🖤 قراردادی که واقعی شد
پارت ۱۸ | کسی که کنارم ایستاده
بارون شدیدتر شده بود.
هانا بین جونگکوک و تهیونگ ایستاده بود و نمیدونست به کدوم نگاه کنه.
— یعنی چی «کسی که کنارته»؟
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک با عصبانیت گفت:
— اسم منو وسط نکش.
تهیونگ خندید.
— من اسم تو رو نیاوردم.
— ولی منظورت من بود.
— اگه خودت اینقدر مطمئنی، چرا عصبانی شدی؟
هانا دستش رو بالا آورد.
— بس کنید!
هر دو ساکت شدند.
هانا رو به تهیونگ کرد.
— تو میگی جونگکوک باعث شد من همهچیز رو فراموش کنم؟
تهیونگ آرام جواب داد:
— من گفتم کسی که کنارته.
— پس واضح حرف بزن!
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
— چون هنوز یه چیز رو نمیدونی.
هانا اخم کرد.
— چی؟
— اون شب، قبل از اینکه حافظهات رو از دست بدی، خودت از جونگکوک خواستی کاری کنه که همهچیز رو فراموش کنی.
هانا خشکش زد.
— من؟
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت.
هانا برگشت سمتش.
— این حقیقت داره؟
جونگکوک آرام گفت:
— آره.
هانا چند قدم عقب رفت.
— چرا؟
جونگکوک جواب نداد.
— چرا ازم خواستی فراموش کنم؟
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
— چون تو اون شب خیلی ترسیده بودی.
— این دلیلش نیست.
— هانا...
— من حق دارم بدونم!
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— تو اون شب یه نفر رو دیدی.
— کی؟
— کسی که میشناختیش.
هانا با صدای لرزون گفت:
— کی؟
جونگکوک گفت:
— تهیونگ.
هانا به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ هیچ واکنشی نشون نداد.
— من... تو رو میشناختم؟
تهیونگ آرام گفت:
— خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
هانا سرش رو گرفت.
تصاویر کوتاهی توی ذهنش شروع به ظاهر شدن کرد.
یک اتاق...
تهیونگ کنار پدرش...
جونگکوک روبهرویشان...
و خودش که گریه میکرد.
هانا چشمهاش رو بست.
— یه چیزی یادم اومد...
جونگکوک سریع جلو اومد.
— چی؟
— تو...
به تهیونگ نگاه کرد.
— تو با بابام دعوا میکردی.
تهیونگ چیزی نگفت.
هانا ادامه داد:
— سر یه دفتر.
دوها ناگهان گفت:
— دفتر...
همه برگشتند سمتش.
دوها با نگرانی گفت:
— پس اونجا هم بوده.
هانا پرسید:
— کی؟
دوها به تهیونگ نگاه کرد.
— تهیونگ.
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
— بالاخره رسیدیم به قسمت جالب ماجرا.
جونگکوک جلو رفت.
— دیگه کافیه.
تهیونگ آرام گفت:
— هنوز نه.
بعد به هانا نگاه کرد.
— چون دفتر فقط اسم آدمها رو نداره.
هانا پرسید:
— پس چی داره؟
تهیونگ جواب داد:
— اسم واقعی کسی که همهی این اتفاقها رو شروع کرد.
سکوت سنگینی افتاد.
هانا به فلش داخل دستش نگاه کرد.
— پس باید فلش رو باز کنیم.
تهیونگ لبخند زد.
— بازش کن.
هانا فلش رو به گوشی تبدیلکننده وصل کرد.
یک فایل روی صفحه ظاهر شد.
نام فایل:
HANA_FINAL_MEMORY
هانا دستش رو روی صفحه گذاشت.
اما قبل از اینکه فایل رو باز کنه...
گوشی خاموش شد.
هانا با تعجب گفت:
— چی شد؟
جونگکوک به صفحه نگاه کرد.
— باتریش نبود.
تهیونگ آرام گفت:
— نه.
همه بهش نگاه کردند.
تهیونگ گفت:
— کسی از راه دور فایل رو قفل کرد.
و چند ثانیه بعد...
یک پیام روی صفحه ظاهر شد:
«اگر فایل را باز کنی، یکی از شما سه نفر دیگر نمیتواند حقیقت را بشنود.»
هانا به جونگکوک، دوها و تهیونگ نگاه کرد.
برای اولین بار...
هیچکدوم نمیدونستند دشمن واقعیشون کجاست.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
پارت ۱۸ | کسی که کنارم ایستاده
بارون شدیدتر شده بود.
هانا بین جونگکوک و تهیونگ ایستاده بود و نمیدونست به کدوم نگاه کنه.
— یعنی چی «کسی که کنارته»؟
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک با عصبانیت گفت:
— اسم منو وسط نکش.
تهیونگ خندید.
— من اسم تو رو نیاوردم.
— ولی منظورت من بود.
— اگه خودت اینقدر مطمئنی، چرا عصبانی شدی؟
هانا دستش رو بالا آورد.
— بس کنید!
هر دو ساکت شدند.
هانا رو به تهیونگ کرد.
— تو میگی جونگکوک باعث شد من همهچیز رو فراموش کنم؟
تهیونگ آرام جواب داد:
— من گفتم کسی که کنارته.
— پس واضح حرف بزن!
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
— چون هنوز یه چیز رو نمیدونی.
هانا اخم کرد.
— چی؟
— اون شب، قبل از اینکه حافظهات رو از دست بدی، خودت از جونگکوک خواستی کاری کنه که همهچیز رو فراموش کنی.
هانا خشکش زد.
— من؟
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت.
هانا برگشت سمتش.
— این حقیقت داره؟
جونگکوک آرام گفت:
— آره.
هانا چند قدم عقب رفت.
— چرا؟
جونگکوک جواب نداد.
— چرا ازم خواستی فراموش کنم؟
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
— چون تو اون شب خیلی ترسیده بودی.
— این دلیلش نیست.
— هانا...
— من حق دارم بدونم!
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— تو اون شب یه نفر رو دیدی.
— کی؟
— کسی که میشناختیش.
هانا با صدای لرزون گفت:
— کی؟
جونگکوک گفت:
— تهیونگ.
هانا به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ هیچ واکنشی نشون نداد.
— من... تو رو میشناختم؟
تهیونگ آرام گفت:
— خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
هانا سرش رو گرفت.
تصاویر کوتاهی توی ذهنش شروع به ظاهر شدن کرد.
یک اتاق...
تهیونگ کنار پدرش...
جونگکوک روبهرویشان...
و خودش که گریه میکرد.
هانا چشمهاش رو بست.
— یه چیزی یادم اومد...
جونگکوک سریع جلو اومد.
— چی؟
— تو...
به تهیونگ نگاه کرد.
— تو با بابام دعوا میکردی.
تهیونگ چیزی نگفت.
هانا ادامه داد:
— سر یه دفتر.
دوها ناگهان گفت:
— دفتر...
همه برگشتند سمتش.
دوها با نگرانی گفت:
— پس اونجا هم بوده.
هانا پرسید:
— کی؟
دوها به تهیونگ نگاه کرد.
— تهیونگ.
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
— بالاخره رسیدیم به قسمت جالب ماجرا.
جونگکوک جلو رفت.
— دیگه کافیه.
تهیونگ آرام گفت:
— هنوز نه.
بعد به هانا نگاه کرد.
— چون دفتر فقط اسم آدمها رو نداره.
هانا پرسید:
— پس چی داره؟
تهیونگ جواب داد:
— اسم واقعی کسی که همهی این اتفاقها رو شروع کرد.
سکوت سنگینی افتاد.
هانا به فلش داخل دستش نگاه کرد.
— پس باید فلش رو باز کنیم.
تهیونگ لبخند زد.
— بازش کن.
هانا فلش رو به گوشی تبدیلکننده وصل کرد.
یک فایل روی صفحه ظاهر شد.
نام فایل:
HANA_FINAL_MEMORY
هانا دستش رو روی صفحه گذاشت.
اما قبل از اینکه فایل رو باز کنه...
گوشی خاموش شد.
هانا با تعجب گفت:
— چی شد؟
جونگکوک به صفحه نگاه کرد.
— باتریش نبود.
تهیونگ آرام گفت:
— نه.
همه بهش نگاه کردند.
تهیونگ گفت:
— کسی از راه دور فایل رو قفل کرد.
و چند ثانیه بعد...
یک پیام روی صفحه ظاهر شد:
«اگر فایل را باز کنی، یکی از شما سه نفر دیگر نمیتواند حقیقت را بشنود.»
هانا به جونگکوک، دوها و تهیونگ نگاه کرد.
برای اولین بار...
هیچکدوم نمیدونستند دشمن واقعیشون کجاست.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
- ۲۰۳
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط