{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رویاست یا واقعیت

رویـاسـتـ یـا واقـعـیـتـ ؟
𝐩𝐚𝐫𝐭 ³
بعد از چند دقیقه پیاده روی که برای من مانند چند قرن گذشته است به مدرسه میرسم
بکی را میبینم به سرعت به سمت او میروم
و محکم به پشتش میزنم
بکی: خدای من آنیا چان....
آنیا: اره خدای من بکی....همش تقصیر توئه که من کیک خورد تو صورتم و از اتوبوس جا موندم و بجای کفش دمپاییییی پوشیدمممم
بکی لحظه ای مکث می‌کند و می‌گوید: اوه خدای من... آنیا این خیلی خنده دار است
و اشک هایش رو از چشمانش جمع میکند
آنیا: این خنده دار است؟ عمرا اگر چیزی از اون نوشیدنی های گران قیمتت بخورم خانم بلک بل.
بکی: اوووو لوس نشو عزیزم. آدم های عادی مست میشوند مگه نه؟ بعدشم تو ۱۷ سالته و هنوز یکم هم الکل نخوردی این طبیعی نیست خوشگلم.
آنیا: به خاطر جنابعالی الان من دیگه دختر پاکی نیستم.
دامیان از آن پشت با نوچه هایش که یکروز هم اورا تنها نمی‌گذارند میآید و میگوید: هی کله صورتی تو هیچوقت پاک نبودی که الان بخوای پاک باشی...

بکی: هی دهنت را ببند انگار تو با قلدری کردن برای همه خیلی پاکی؟

آنیا: اشکال نداره بکی پسر دوم برایم کیک گرفت امروز اون مهربونه.....
و خنده ای احمقانه به روی دامیان کردم

دامیان از روی عصبانیت و کمی هم از روی احساسات گره خورده اش قرمز میشود.
و می‌گوید: چ...چ.چ میگی؟ آن ک...ک..کیک رو کو...کوبیدم تو صورتت

بکی: پس جناب آقای پاک اعتراف کردن

دامیان: هی بریم....وقتم رو صرف بی ارزش ها نکنیم

بکی: ترسو...

آنیا: بیخیالش شو بیا بریم.

در راه برگشت به خانه . دامیان را میبینم
آنیا: هی تو نباید با ماشین شخصیت بری؟ راستی تو اصن مگه در خوابگاه نمیمانی؟

دامیان به طور آرام میگوید: چرا ولی باید چیزی رو بهت بگم.

آنیا: میشنوم .

دامیان: شاید زیاده روی کردم . معذرت می‌خوام .

آنیا: هوم....میدونی که مهم نیست مگه نه؟

دامیان:اوهوم فقط نمی‌خواستم برای یه دهاتی مثه تو عذاب وجدان داشته باشم

بعد از شنیدن آن حرف دامیان کلا عوض شدم و روی مهربونم رو قایم کردم

آنیا. هی پس برگرد پیش نوچه هات و با یه دهاتی حرف نزن......

دامیان: همین کارو میکنم.....

و اونروز رو مثه همیشه با عصبانیت برگشتم خونه

آنیا: من رسیدم خونه...

لوید: خوش اومدی... حالت چطوره ؟

آنیا: عالی تر از اینی که هستم نمیشم.

یور: کفش رو به دستت رسوندم آنیا چان ؟

لوید : چی؟ کفش؟

یور: اره متاسفانه آنیا یادش رفت کفش بپوشه

آنیا: آنیا معذرت میخواد بابا

لوید: مهم نیست.... راستی چقدر بو کیک وانیلی میدی.امروز بوفه کیک وانیلی می‌داد؟

ذهن لوید: ولی من امروز منوی کافه تریا رو بررسی کردم بین اونا کیک وانیلی نبود شاید خیلی یهویی تصمیم گرفتن به بچه ها کیک بدن

آنیا ذهن لوید رو میخونه: هیچی نشده بکی برام کیک آورد

لوید: خوبه.‌‌

یور: آنیا چان پس برو دوش بگیر.

آنیا خنده ی مصنوعی میزند و میگویید: اره همین کارو میکنم
دیدگاه ها (۵)

رویـاسـتـ یـا واقـعـیـتـ ؟𝐩𝐚𝐫𝐭 ²امروز از اتوبوس جا ماندم.....

رویـاسـتـ یـا واقـعـیـتـ ؟𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹مثل همیشه . مثل تمام روز ه...

کله پوک صورتی✨️پارت ۲۸انیا : هه سرنوشت من و پسر دوم بهم گره...

کله پوک صورتی ✨️پارت ۴۱بکی به فکر نقشه های وحشتناک عاشقونه ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط