{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PR

#P𝗔R𝗧 : ۵۱
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
نامجون:ببخشید جونگکوک اما من خواهرمو دوست دارم..
شوکه نگاهش کردم پشمام به معنای واقعی ریختن خواهرش هاناعه؟
جونگکوک:برام مهم نیست کیو دوست داری نامجون گفتم به لارا رائ نده
❗: هشدار یک دقیقه تا پایان رائ گیری
مایک خطاب به نامجون گفت
مایک:اگه تا یک دقیقه دیگه رائ ندی هردوشون میمیرن
نامجون روی زمین افتاد اشکی از گوشه چشمش ریخت
هانا که کنارش بود دستشو گرفت و گفت
هانا:نامی لطفا..نجاتم بده داداش ترو خدا بهش رائ بده منتظر چی هستی
نامجون باشه ای گفت و گوشیش رو دراورد..
قبل اینکه رائ رو ثبت کنه تویه حرکت جونگکوک خودش رو بهش رسوند و گوشی رو ازش گرفت
❗: کیم نامجون به کیم هانا رائ داد.
شوکه نگاهش کردم این چرا اینجوریه یه روز میخواد سر به تنم نباشه یه روز نجاتم میده
به تهیونگ نگاه کردم بلکه بتونه کاری کنه ولی سرش پایین بود
لارا:تهیونگ لطفاا نجاتش بده
تهیونگ:نمیتونم.
همین کلمه رو گفت و به گوشیش زل زد همه شوکه به هم نگاه میکردیم که صدای شلیک اومد...
چند ثانیه بعد
به هانایی که غرق در خون بود نگاه کردم همچی تموم به این سادگی..یعنی مرد؟نه پس خودشو زده به مردن اه
چی میشد اگه من به جاش بودم؟ دونه دونه اشکام ریختن
همش تقصیر جونگکوکه اگه اون نبود الان هانا زنده بود
به سمت جونگکوک قدم برداشتم و یقشو گرفتم داد زدم
لارا:چی از جونم میخوای عـوضی چرا ولم نمیکنی مگه خودت نبودی بهم رائ دادی چرا نجاتم دادییی چرا
چیزی نگفت که مشت های محکمی به سیـنش زدم
تهیونگ:بس کن
یقشو محکم تر گرفتم و با صدای بلندی گفتم
لارا:جوابموو بده چرا نزاشتی از این زندگی کوفتی خلاص بشمم ها؟؟
جونگکوک تویه حرکت با یه دستش دست هامو گرفت یکی دستشو دور کمرم گذاشت و قبل اینکه بفهمم چیشد لـبای گرمش روی لـبام قرار گرفت
هین و جیغ بچه ها بلند شد صداشون خیلی بلند بود ولی چیزی جز صدای ضربان قلب جونگکوک نمیشنیدم..سـیـنش تند تند بالا و پایین میشد لرزه ای به تنم افتاد و قلبم لرزید نه بوـسه ای نه چیزی فقط تو همون حالت بودیم مغزم میگفت پسش بزن قلبم میگفت بـبـوسش
چندبار پلک زدم و هلش دادم
هیچ کس هیچ کاری نمیکرد یهو همه ساکت شدند
❗: کیم هانا با رائ اکثریت از بازی حذف میشود کیم هانا مافیا بود.
تنها فکر و ذکرم پیش کوک و کاری که یکم قبل کرده بود بودش..
چشم هام قفل چشم های جونگکوک بود میتونستم از چشماش بخونم که چی تو دلش میگذره انگار با چشم هامون حرف میزدیم
اروم گفتم
لارا:تو الان..
قبل اینکه ادامه حرفمو بزنم روشو برگردوند و به سمت یکی از اتاق ها قدم برداشت
به بقیه نگاه گردم هانول که با خشمو حسادت بهم زل زده بود تهیونگ و جونهی با قیافه ای متعجب نیلی با تعجب و هیجانی که سعی در پنهونش بود اخه زن الان واسه چی ذوق داری
از کنار تهیونگ رد شدم که گفت
تهیونگ:صبرکن
توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم درحالی که از کنار مایک ردمیشدم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم
لارا:افرین مایک..دمت گرم یعنی گند زدی
دیدگاه ها (۱۲)

#P𝗔R𝗧 : ۵۲〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

(بچه ها ببخشید اشتباهی فرستادم شخصیت چوی سان اینه)

#P𝗔R𝗧 : ۵۰ 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦............

فالوشه@mrs_jeon

#PART : 39〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط