{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشتیم بنایی میکردیم

داشتیم بنایی میکردیم
رفتم زنگ همسایه را زدم
دخترش اومد
گفتم ببخشید استمبولی دارید؟؟؟
گفت جاتون خالی
ظهر داشتیم خوردیم!!!!
خدا شاهد اوستا بنا وسط كوچه بیلو گاز میزد از خنده!!!
دیدگاه ها (۱)

رمان

داستان عشق تک نفره

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

لبخند قاتلپارت²⁰ویو جونگ‌کوکنگاهم از روی ماشین مشکی برداشته ...

فیک تهیونگ

#قلبی_در_دو_بدنP3 بازم حسودیم شد ولی گفتم به چپم بگیرمتوی فک...

همسایه طبقه بالاپارت ۱ اسباب‌کشی هیچ‌وقت جزو چیزهایی نبود که...

۲ پارتی لینو پارت ۲ ( درخواستی ) با یه دل درد شدید پا شدم ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط