{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter Seven Part

Chapter Seven. Part ⁴
دستی رو روی پشتش احساس کرد و کم کم صداها به حالت عادی برگشتن...

× سرورم؟ حالتون خوبه؟ انگار نشنیدین صداتون زدم
_ ... خوبم، فقط داشتم تمرکز میکردم..
× که اینطور. فکر کنم داشتید جایی میرفتید، نیاز هست باهاتون بیا-
_ نیازی نیست میخوام برم به اتاق ملکه مادر. میتونی بری

با تایید سر شاهزاده رو به حال خودش ترک کرد. اخم ریزی کرد و ابرویی بالا انداخت و بیخیال شد و به راهش ادامه داد.
.
.
... بانوی من ارباب جوان تشریف آوردن
° بگو بیان داخل ...
_ منو میخواستید ببینید مادر
° بشین...

بالشتک نرم ساتن، خنکیه شب رو ذخیره کرده بود ولی لباس های خنک تر شاهزاده که تازه از بیرون اومده بود این رو حس نکرد.
‌‌
_ با من چیکار داشتین
° اخیرا استادانت توی گزارش کار هاشون گفتن که انگار حواس پرتی داری. موضوعی پیش اومده؟
_ نه
° پس داستان چیه. چطوره که خودت یه گزارش درباره کلاس ها بهم بدی؟
_ اتفاق خاصی تو کلاس ها نمیفته. خوش نویسی مثل همیشه اس، جوری که انگار دست خط استاد رو کپی کردم. ریاضیات و رزمی هم مثل همیشه ازم راضی ان. ادبیات هم که تا حالا جلسه ای باهاش نداشتم. میشد گفت جلسه ی آشنایی امروز متفاوت از بقیه استاد ها بود. موسیقی هم همون طور که انتظار میره اس. و در آخر همشون به یه اندازه کسل کننده ان
° پس مشکلی نیست ولی هنوز نتونستی بپذیری و غرغر کردنات درباره کسل کننده بودنشون رو تموم کنی
_ مادر اگر شماهم جای من بودید همین رو میگفتید
° مشخصه که بودم ولی نمیتونم بازم بفهمم این نظرات دقیقا برای چی ان. صحبتای ما درباره این موضوع هیچ وقت نتیجه مشخصی نداره پس بیخیالش میشیم. شنیدم که امروز هم رفتی بیرون از قصر، درسته؟
_ بله
° اخیرا در حال فکر کردن به چیزی بودم. کلاس های موسیقی در حال حاضر کجا برگزار میشه؟
_ آلاچیق پشت حیاط
° میخوام از این به بعد هر چند وقت یک بار جلسات بیرون از قصر انجام بشه.

ابروش خیلی ریز بالا پرید.

_ و... چه چیزی باعث گرفتن این تصمیم شده؟
° واضحه، از اونجایی که علاقه داری به بیرون قصر بودن پس این میتونه بهت کمک کنه. امن تر از داخل شهر بودن هم هست چون بالاخره قرار نیست بری داخل شهر.

نگاه شاهزاده روی مشکوک مونده بود ولی بعد با پلکی سر تایید خم کرد.

° فردا کلاس موسیقی داری ولی خدمه هنوز آماده بیرون رفتن نیستن پس جلسه بعدش میتونی بری بیرون و مثل همیشه حتما فرمانده کانگ باهات خواهد آمد.
_ ممنون مادر، میتونم برم؟

بعد از دیدن لبخند کوچیک ملکه از جا برخاست و به سمت اتاق خودش رفت.
خبره بودن توی درسا نشون از هوش بالای شاهزاده بود درسته؟ میدونست ممکنه مشکلی داخل قصر وجود داشته باشه که مادرش این پیشنهاد رو بهش داده. ولی خب تصمیم گرفت فعلا ماجرا رو کنار بزاره و سکوت شب رو با یک خواب آروم ترکیب کنه.

***
+بابت لطفتون مچکرم، امیدوارم دیگه مشکلی براتون پیش نیاد

با خارج شدن آخرین مشتری بالاخره آزاد شده بود. ماسک توریه سفیدش¹ رو برداشت و چند تاری از موهاش رو پشت گوشش برد و تکیه بر دستاش زد. با اینکه هنوز دو روز هم نشده بود از بازگشتش ولی میخواست دوباره به مردمش خدمت کنه. بیشتر مشتری های امروزش با یه مکالمه اونم سر جای خودشون مشکل حل میشد و خیلی کم پیش اومد که از جاش بلند بشه و مجبور به انجام مراسم بشه ولی خب از اونجایی که بزرگترین شمن کره برگشته بود به زادگاهش پس مشخصه که روز شلوغی میشه.

از اونجایی که خیالش راحت بود که در بسته اس و شخص غریبه ای نمیتونه وارد بشه پس با خیال راحت به عقب تکیه داده بود و استراحت میکرد. استاد یو وارد اتاق شد و همونطور که مینشست صحبت هم میکرد.

^ نمیفهمم چرا هنوز اون تور رو روی صورتت میزاری
+ میشه گفت عادت؟ خودت که بهتر میدونی، از بچگی هم پیشم بودی.
^ وقتی ۱۶ سالت بود دلت نمیخواستی کسی چهره شمن نوجوان رو ببینه برای همین اون تور رو همیشه وقتی میخواستی با مردم ملاقات کنی روی صورتت میزاشتی. الآن ۲۹ سالت شده... زمان زیادی گذشته، علاوه بر این خارج از زمان کارت همه چهره تو دیدن
+ از این تور خوشم میاد. با اینکه دیگه الآن مثل ۱۶ سالگیم با هدف خاصی استفاده اش نمیکنم ولی چیز جالبیه. به لباسامم میاد

چشمکش که همراه با جمله آخر بود باعث پوزخند استادش شد.

+ راستی پیرمرد، هنوز فکر میکنی ما تو یک سال پیشیم؟
^ منظورت چیه..
+ حس نمیکنی من ۳۰ سالم شده؟ من فقط یک ساله که یه شهر دیگه ام
^ اوع! وایسا... جدی ۳۰ سالت شد؟ .. ووآ..

به چهره ی متعجب و به فکر فرو رفته مرد پیر نگاه کرد و خندید.

+ پاشو، پاشو که دیر وقته، الکی به خاطر من بیدار موندی. بیا بریم بخوابیم

هر دو از جا بلند شدن و به سمت اتاق هاشون میرفتن ولی همچنان به گفت و گو ادامه میدادن.

^ هنوز نگفتیا
+ چیو...
دیدگاه ها (۱۸)

Chapter Seven, Part ³× اصلا استادی هست که بهش علاقه مند باشی...

Chapter Seven, Part ²÷ ارباب!‌‌‌با پریدن لحظه طوری، نگاه شاک...

Chapter Seven, Part ¹...سرورم، مشاور شین تشریف آوردن_ بیا دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط