{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter Seven Part

Chapter Seven, Part ³
× اصلا استادی هست که بهش علاقه مند باشید؟
_ رزمی. اونم چون استادش تویی

خب جمله ی ساده ای بود ولی خب کی گفته باعث لبخند زدن دونگ جو نمیشه؟

× خب... اول اینکه باعث افتخارمه و این لطف شمارو میرسونه دوم اینکه...
_ اینکه؟
× بازم میگم همه درسا براتون لازمه و شما مجبور به گذروندن اون ها در کنار استاد های کسل کننده شون هستید!

دونگ جو لبخند رضایتمندانه ای بعد از، از حفظ گفتن اونم با سرعت تند جملاتش زد و به مستقیم خیره شد در حالی که ارباب جوان نگاهی از کنار چشم تقدیمش کرد.

_ پاتو از گلیمت درازتر نکن فرمانده کانگ
× اوه بله حتما سرورم
ولی همچنان هم لبخند رضایت بر لبش بود.

***
قدم زدن پسر جوان قصر به اتمام رسیده بود و بالاخره همراه با امینش به قصر بازگشته بود. علاقه ی بیش از حد ارباب جوان به آزادی دلیلی کاملا واضح داشت. هر کس دیگری هم بود اگر تمام ساعات روز را در اون اتاق کوچک که داستان های کوتاه سنت قدیم بر دیوار هایش کشیده شده بود میگذراند و لب باز نمیکرد و بعد هم مجبور میشد که مابقیه ساعات رو صرف کلاس های از پیش تعیین شده بکند خب معلوم ذهنش هوای بیرون را میکرد.

وسط حیاط قصر که چند قدمی آن ور تر مطبخ بزرگ قصر قرار داشت ایستاد تا حرف های دونگ جو را بشنود.

× سرورم، امروز که به گشت زنی در شهر رفته بودم فهمیدم دوباره گروهی از دزدانی که دفعه ی قبل دستیگرشون کرده بودیم برگشتن. مثل اینکه افرادی ان که دفعه قبل موقع حمله به گروهشون فرار کردن. توی شهر پراکنده شدن و دزدی و ضرب و شتم میکنن پس لطفا بدون اطلاع به من جایی نرید.

شاهزاده سری به نشونه تایید تکون داد و به مطبخ و بانوان دربار نگاه کرد که در حال انجام وظیفه بودن.

× عا... سرورم؟.. وقتی بیرون بودیم کسی بهتون برخورد کرده؟

اشاره ای به سرشونه ارباب جوان کرد که باعث شد خود شاهزاده هم کنجکاو بشه.

× انگار سس روی لباستون ریخته.. مشکلی نیست لباس هاتون رو به بانوان قصر بدید و لباس نو به تن کنید. امری با من ندارید؟
_ نه میتونی بری

پس از تعظیمی با سر، دست به به شمشیرِ روی کمرش، صحنه را ترک کرد. شاهزاده پس از شاهد ترک فرمانده بودن راهش رو به اتاق همیشگیش کج کرد. درست موقع پا گذاشتن روی اولین پله انگار کسی در گوشه ی حیاط سوت زد. سرش را به سمت صدا چرخوند و اخمی ریز کرد و پس از محو شدن صدا وارد اتاقش شد.

***
... سرورم اجازه ورود دارم؟
_ بیا داخل
... ملکه ی مادر میخوان شما رو ببینن. ایشون خواستن بعد از صرف شام به دیدار ایشون برید.
.
.
همین که در کشویی سبک وزن رو باز کرد نسیم شبانه صورتش رو نوازش کرد. عطر خوش شبانه رو به بینیش هدیه داد و مرحمی خنک بر روی وجودش شد. پس از باز کردن چشمانی که ناخواسته برای تنفس نسیم بسته شد شروع به ترک اتاقش و شروع راهش به سمت اتاق ملکه مادر شد. تاریکیه ی شب با نور های مزاحم فانوس های نیمه زنده در جای جای حیاط شکسته شده بود ولی باز هم روشنایی در حدی نبود که چشم به راحتی بتونه هر جایی رو ببینه.
با گذاشتن کف کفش سبک محلی اش بر روی سنگ فرش های زیرش لحظه همه چیز در سکوت فرو رفت و چشمانش ناخواسته بسته شد.
با کف دستش چند ضربه به کنار سرش زد ولی کار ساز نبود. اطراف رو نگاه کرد. همه چیز همانطور بود ولی صدای تیزی در سرش جریان داشت.
دستی رو روی پشتش احساس کرد و کم کم صداها به حالت عادی برگشتن...
دیدگاه ها (۰)

Chapter Seven, Part ²÷ ارباب!‌‌‌با پریدن لحظه طوری، نگاه شاک...

Chapter Seven, Part ¹...سرورم، مشاور شین تشریف آوردن_ بیا دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط