تک پارتی درخواستی
تک پارتی درخواستی
شخصیت: شیدو
ویو راوی:
شیدو داشت برای خودش تمرین میکرد و با توپ بازی میکرد؛
ات هم میخواست یکم فوتبال تمرین کنه برای همین اومد تو زمین تمرینی که شیدو رو دید.
راستش خیلی وقت بود از شیدو خوشش میومد ولی میترسید بهش بگه و با دید این صحنه انگار دنیا رو بهش دادن.
رفت سمتش و با همون لبخند همیشگی گفت:«سلام شیدو!تمرین میکنی؟میشه منم بیام؟»
شیدو به ات نگاهی کرد و با همون نیشخند شیطون گفت:«هــــع؟خانوم کوچولو بلاخره تصمیم گرفته یکم تمرین کنه؟ »
ات با لجبازی گفت:«شیدو!خیلی نامردی!»
ولی اینکه عاشق این اذیت هاش بود رو نمیتونست انکار کنه.
شیدو گفت:«نامرد که هستم ولی کی گفته نمیخوام باهات تمرین کنم؟»
چشمای ات برق زد و با خوشحالی کلی با شیدو تمرین کرد.
بعد از حدود دو ساعت ات دیگه خسته شده بود ولی شیدو هنوز انرژی زیادی داشت.
ات روی چمن های زمین دراز کشید و غر زد:«وای شیدو خیلی سریعی...تو کل مدت حتی ی گل هم نتونستم بهت بزنم...»
شیدو چند ثانیه چیزی نگفت ولی بعدش با نیشخند بهش گفت:«اگه میخوای دوست دخترم باشی باید بهش عادت کنی!»
چشمای ات از تعجب گرد شد و مغزش چند ثانیه قفل کرد، بعدش گفت:«چ...چی؟»
شیدو توپ رو پرت کرد اونطرف و کنار ات که روی چمن ها دراز کشیده بود زانو زد.
گفت:«نکنه فکر کردی نفهمیدم ازم خوشت میاد؟هیچی از چشم من پنهان نمیمونه خانوم کوچولو...!»
گونه های ات کاملا سرخ شد.
خیلی سریع نشست و گفت:«هی نباید اینجوری بهم بگی!خیلی خجالت اوره...»
و صورتش رو توی دست هاش پنهان کرد.
فقط ی کلمه از شیدو شنید:«عاشقتم»
ات خشکش زد... نمیدونست باید چه واکنشی نشون بده و همزمان جوری خوشحال بود که توصیفش سخت بود...
شیدو ادامه داد:«فکر نکنم مشکلی داشته باشی که واقعا مال من باشی نه؟»
ات هنوز سرخ بود ولی اروم دست هاش رو پایین اورد و بدونه نگاه به چشمای شیدو گفت:«باشه...»
شیدو مچ دست ات رو گرفت و کشید، اروم ولی جوری که ات افتاد تو بغل شیدو.
و فاصله لب هاشون به صفر رسید...
پایان
شخصیت: شیدو
ویو راوی:
شیدو داشت برای خودش تمرین میکرد و با توپ بازی میکرد؛
ات هم میخواست یکم فوتبال تمرین کنه برای همین اومد تو زمین تمرینی که شیدو رو دید.
راستش خیلی وقت بود از شیدو خوشش میومد ولی میترسید بهش بگه و با دید این صحنه انگار دنیا رو بهش دادن.
رفت سمتش و با همون لبخند همیشگی گفت:«سلام شیدو!تمرین میکنی؟میشه منم بیام؟»
شیدو به ات نگاهی کرد و با همون نیشخند شیطون گفت:«هــــع؟خانوم کوچولو بلاخره تصمیم گرفته یکم تمرین کنه؟ »
ات با لجبازی گفت:«شیدو!خیلی نامردی!»
ولی اینکه عاشق این اذیت هاش بود رو نمیتونست انکار کنه.
شیدو گفت:«نامرد که هستم ولی کی گفته نمیخوام باهات تمرین کنم؟»
چشمای ات برق زد و با خوشحالی کلی با شیدو تمرین کرد.
بعد از حدود دو ساعت ات دیگه خسته شده بود ولی شیدو هنوز انرژی زیادی داشت.
ات روی چمن های زمین دراز کشید و غر زد:«وای شیدو خیلی سریعی...تو کل مدت حتی ی گل هم نتونستم بهت بزنم...»
شیدو چند ثانیه چیزی نگفت ولی بعدش با نیشخند بهش گفت:«اگه میخوای دوست دخترم باشی باید بهش عادت کنی!»
چشمای ات از تعجب گرد شد و مغزش چند ثانیه قفل کرد، بعدش گفت:«چ...چی؟»
شیدو توپ رو پرت کرد اونطرف و کنار ات که روی چمن ها دراز کشیده بود زانو زد.
گفت:«نکنه فکر کردی نفهمیدم ازم خوشت میاد؟هیچی از چشم من پنهان نمیمونه خانوم کوچولو...!»
گونه های ات کاملا سرخ شد.
خیلی سریع نشست و گفت:«هی نباید اینجوری بهم بگی!خیلی خجالت اوره...»
و صورتش رو توی دست هاش پنهان کرد.
فقط ی کلمه از شیدو شنید:«عاشقتم»
ات خشکش زد... نمیدونست باید چه واکنشی نشون بده و همزمان جوری خوشحال بود که توصیفش سخت بود...
شیدو ادامه داد:«فکر نکنم مشکلی داشته باشی که واقعا مال من باشی نه؟»
ات هنوز سرخ بود ولی اروم دست هاش رو پایین اورد و بدونه نگاه به چشمای شیدو گفت:«باشه...»
شیدو مچ دست ات رو گرفت و کشید، اروم ولی جوری که ات افتاد تو بغل شیدو.
و فاصله لب هاشون به صفر رسید...
پایان
- ۳۷۴
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط