آن قدر دوستش دارم
آن قدر دوستش دارم
که بشود کنار خیالش گریه کنم و نشنود
که بشود در اغوشم بگیرد و نترسم
ان قدر دوستش دارم
که دراز بکشم وسط همین شعر
خودم را به آتش بکشم
آن قدر دوستش دارم که دوستم داشته باشد.
که بتواند به سادگی از کنار تنهاییم بگذرد
صدای ریزش استخوان هایم را بشنود
و با لبخندی بگوید
مردی که به جای همه ی ناودان های شهر
دارد می بارد
باران نیست!
شعریست
که به جای همه ی ما می گرید.
که بشود کنار خیالش گریه کنم و نشنود
که بشود در اغوشم بگیرد و نترسم
ان قدر دوستش دارم
که دراز بکشم وسط همین شعر
خودم را به آتش بکشم
آن قدر دوستش دارم که دوستم داشته باشد.
که بتواند به سادگی از کنار تنهاییم بگذرد
صدای ریزش استخوان هایم را بشنود
و با لبخندی بگوید
مردی که به جای همه ی ناودان های شهر
دارد می بارد
باران نیست!
شعریست
که به جای همه ی ما می گرید.
- ۱.۱k
- ۱۰ فروردین ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط