{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن قدر دوستش دارم

آن قدر دوستش دارم
که بشود کنار خیالش گریه کنم و نشنود
که بشود در اغوشم بگیرد و نترسم
ان قدر دوستش دارم
که دراز بکشم وسط همین شعر
خودم را به آتش بکشم
آن قدر دوستش دارم که دوستم داشته باشد.
که بتواند به سادگی از کنار تنهاییم بگذرد
صدای ریزش استخوان هایم را بشنود
و با لبخندی بگوید
مردی که به جای همه ی ناودان های شهر
دارد می بارد
باران نیست!
شعریست
که به جای همه ی ما می گرید.
دیدگاه ها (۳)

چند پارت

پارت ۴۸سه روز از آن شب جهنمی گذشته بود. سه روزی که عمارتِ کی...

🥀 قسمت هفتم آخرین حرف فاطمه...گوشی رو به فاطمه دادن...دس...

پارت ۴۴ آن شب تهیونگ با چند تا از دوست‌هاش بیرون رفته بود.قر...

تکاپو پارت 101:باید بفهمم... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍صبح روز بعد...اولین پ...

پارت ۲۲ — تهیونگ، نه! تو نمی‌تونی همین‌طوری—— می‌تونم.صدایش ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 3 | یک میز مشترکزنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تق...

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 55 | پایانی "" ویو پ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

پارت: 9 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*«گفتم نمی‌دونستم.» زین یک ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط