{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپو پارت ۶۹:کلمات=گلوله

تکاپو پارت ۶۹:کلمات=گلوله
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
در میانِ آن آغوشِ سنگین و پر از استیصال، جایی که زمان ایستاده بود و تنها صدایِ تپشِ وحشیِ قلب‌ها شنیده می‌شد، آنیا، در حالی که سرش هنوز روی سینه‌ی لرزانِ دامیان بود، باز هم نفسش را به سختی بیرون می‌داد. گرمایِ بدنِ دامیان، تمامِ دفاع‌های او را فرو ریخته بود، اما این نزدیکی، به جای آرامش، یک دردِ قدیمی را در وجودش بیدار کرد.

با صدایی که از شدتِ بغض و لرزش، به سختی شنیده می‌شد، تنها یک کلمه را از میانِ گلویش بیرون راند:

«چرا…؟»

دامیان، که گویی در میانه‌ی یک رویا و کابوسبود، با تکانی خفیف، سرش را عقب برد. او با چشمانِ خون‌گرفته و سردرگمی که تا ابد در آن‌ها حک شده بود، به آنیا خیره شد. انگار می‌خواست بفهمد این کلمه‌یِ کوتاه، چه طوفانی را در دلِ این سکوتِ کتابخانه به پا کرده است. او در جستجویِ معنایِ این «چرا» بود، اما کلمات در میانِ آن‌ها، مثلِ دیوارهایی از یخ، فاصله انداخته بودند.

آنیا، در حالی که اشک‌هایش راه خود را به گونه‌های لرزانش باز کرده بودند، دوباره با صدایی که از شدتِ درد می‌شکست، ادامه داد:

«چرا وقتی برای تو نیستم… منو بازی میدی؟…»این جمله، مثلِ برخوردِ یک تیغه‌یِ سرد بر روی قلبِ دامیان بود. آن لحظه، تمامِ نقش‌هایی که دامیان برای محافظت از آنیا بازی کرده بود، تمامِ دروغ‌هایی که برای دور نگه داشتنِ او گفته بود، در برابرِ این حقیقتِ تلخ، فرو ریختند.

آنیا، پیش از آنکه دامیان بتواند حتی یک کلمه‌یِ دفاعی یا یک التماسِ ناتمام بگوید، با دست‌هایی که از شدتِ لرزش توانِ ایستادن نداشتند، خودش را از میانِ بازوانِ او بیرون کشید. او اجازه نداد آن نگاهِ پُر از درد، بیشتر از این او را در هم بشکند. با قدم‌هایی نامنظم و لرزان، در حالی که هنوز سنگینیِ آن آغوشِ ناخواسته را در تمامِوجودش حس می‌کرد، از میانِ قفسه‌هایِ کتابخانه و در میانِ تاریکیِ راهروها، از آنجا فرار کرد.

او رفت… و با خود، تمامِ آن گرمایی را که دامیان برای لحظه‌ای به خود چشیده بود، برد.

دامیان در همان جایِ خودش، میانِ راهروهایِ تنگ و خفقان‌آور، خشکش زده بود. او همچنان ایستاده بود، اما انگار تمامِ جهانِ اطرافش فرو ریخته باشد. فضایِ اطرافش، هنوز با عطرِ ملایم و آشنایِ لباسِ آنیا پر بود؛ عطری که مثلِ یک یادگاریِ تلخ، در میانِ بویِ کاغذهایِ قدیمیِ کتابخانه، می‌چرخید.او دستش را به سمتِ جایی که آنیا لحظاتی پیش در آن بود، دراز کرد، اما تنها هوایِ سرد و سنگینِ کتابخانه را لمس کرد. تنهاییِ او، حالا سنگین‌تر از همیشه بود.

او سرش را پایین انداخت، چشمانش را به آرامی بست و در میانِ آن سکوتِ مرگبار، که تنها با صدایِ ریزشِ باران در بیرون همراه بود، با صدایی که از تهِ جانش می‌آمد و در میانِ تنهاییِ مطلقِ او گم می‌شد، زمزمه کرد:

«تو برای منی…»

او این را نگفت تا آنیا بشنود؛ او این را گفت تا به خودش ثابت کند که حتی اگر تمامِ دنیا را از دست بدهد، حقیقتِ قلبش تغییر نخواهد کرد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیدگاه ها (۰)

چند روز پیش 40 تایی شدیم😁 الان داریم ۵٠ تایی میشیم✨مرسییی از...

تکاپو پارت 70: بارون. 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آکادمی ایدن، قلعه‌یِ دانش و ...

تکاپو پارت ۶۸:بزار تو آغوشت بمیرم... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍بارانِ بیرون،...

تکاپو پارت ۶۷:ریتم هماهنگ قلب ها🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍همان نگاهِ نافذ در...

تکاپو پارت 38= آغوش ماه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط