ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۱۰
جونگ کوک به حرف می-سوک نگاه کرد. دستش را ول نکرده بود. اما صورتش سفید شده بود.
«یعنی تهیونگ... پسر کیم جون-هو نیست؟»
می-سوک اشک توی چشمهایش حلقه زد. «نه. پدر واقعیش مرد خوبی بود. قبل از اینکه تهیونگ به دنیا بیاد، توی یه تصادف مرد. من تنها بودم. کیم جون-هو از من خواستگاری کرد. قبول کردم چون میخواستم پسرم پدر داشته باشه.»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید. «پس اون... هیچوقت نفهمید؟»
«نه. فکر میکرد تهیونگ پسر خودشه. اگه میفهمید، هم منو میکشت، هم تهیونگ رو.»
«چرا حالا به من میگی؟»
می-سوک دستش را فشار داد. «چون سون-هی یه چیزی میدونه. نمیدونم چیه. اما اگه اون راز رو به تهیونگ بگه... پسرم خرد میشه. بیست و دو سال فکر میکرد پدرش اون مرده. حالا بفهمه نه تنها پدرش نیست، بلکه مادرش رو هم زندانی کرده...»
حرفش را تمام نکرد. گریه کرد.
جونگ کوک بغلش کرد. «میگم به تهیونگ؟»
می-سوک سریع سرش را تکان داد. «نه! لطفاً نه. بذار خودم یه روز بگم. وقتی آماده باشه.»
جونگ کوک چند ثانیه فکر کرد. «قول میدم. ولی اگه سون-هی فهمید... اون موقع دیگه نمیتونم قایمش کنم.»
می-سوک دستش را گذاشت روی گونه جونگ کوک. «تو خوبی. تهیونگ خوشبخت بود که تورو پیدا کرد.»
جونگ کوک از اتاق بیرون آمد. توی راهرو، تهیونگ ایستاده بود. به دیوار تکیه داده بود. صورتش سفید بود.
جونگ کوک یخ کرد. «چقدر... ایستادی؟»
تهیونگ نگاهش کرد. چشمهایش خالی بود. «از اول.»
قلب جونگ کوک چفت شد. «تهیونگ...»
تهیونگ از کنارش رد شد. رفت توی اتاقش. در را بست.
جونگ کوک پشت در ماند. در زد. «تهیونگ! در رو باز کن!»
جوابی نیامد.
فریاد زد: «تهیونگ! لطفاً! با من حرف بزن!»
باز هم جوابی نیامد.
جونگ کوک به در تکیه داد. اشک ریخت. «من قول داده بودم... قول داده بودم به مادرت...»
صدای تهیونگ از پشت در آمد. گرفته. خفه. «میدونم... تو تقصیری نداری... فقط... تنهام بذار امشب...»
جونگ کوک پیشانی اش را گذاشت روی در. «قول بده در رو باز نمیکنی؟»
«قول.»
«قول بده کاری با خودت نمیکنی؟»
سکوت.
«تهیونگ! قول بده!»
صدای تهیونگ لرزید. «قول...»
جونگ کوک همانطور ماند. پشت در. تا صبح. تا صدای نفس تهیونگ را که آرام گرفته بود. تا خوابش برد.
سپیده که زد، در باز شد.
تهیونگ پشت در ایستاده بود. چشمهایش قرمز بود. موهایش به هم ریخته. اما صاف ایستاده بود.
«میخوام برم پیش پدرم.»
جونگ کوک از جا بلند شد. زانوهایش درد میکرد. «با من؟»
«نه. تنها.»
«نه.»
تهیونگ دستش را گذاشت روی شانه جونگ کوک. «این بار باید تنها برم. با تو که برم، میدونه ضعف من کجاست. تو رو میگیره گروگان. نمیتونم ریسک کنم.»
جونگ کوک دستش را پس زد. «پس بذار حداقل یه کاری بکنم.»
تهیونگ نگاهش کرد. «میتونم بهت اعتماد کنم؟»
«همیشه میتونستی.»
تهیونگ چند ثانیه فکر کرد. «باشه. بیا تو.»
رفتند توی اتاق. تهیونگ کشوی میز را باز کرد. یک اسلحه کوچک برداشت. داد دست جونگ کوک.
«این رو بگیر. اگر توی این سه روز من برنگشتم، برو پیش بازرس لی. بهش همه چی رو بگو. مدارک توی پاکت قرمزه.»
جونگ کوک به اسلحه نگاه کرد. سنگین بود. سرد بود.
«چند روز؟»
«سه روز. بیشتر نه.»
تهیونگ کتش را پوشید. رفت سمت در. دم در ایستاد. بدون اینکه برگردد، گفت:
«جونگ کوک.»
«ها؟»
«دوست دارم. نه چون نجاتم دادی. نه چون مادرم رو پیدا کردی. فقط چون تویی.»
در باز شد. رفت.
جونگ کوک تنها ماند. با اسلحه. با قول. با سه روز انتظار.
پارت ۱۰
جونگ کوک به حرف می-سوک نگاه کرد. دستش را ول نکرده بود. اما صورتش سفید شده بود.
«یعنی تهیونگ... پسر کیم جون-هو نیست؟»
می-سوک اشک توی چشمهایش حلقه زد. «نه. پدر واقعیش مرد خوبی بود. قبل از اینکه تهیونگ به دنیا بیاد، توی یه تصادف مرد. من تنها بودم. کیم جون-هو از من خواستگاری کرد. قبول کردم چون میخواستم پسرم پدر داشته باشه.»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید. «پس اون... هیچوقت نفهمید؟»
«نه. فکر میکرد تهیونگ پسر خودشه. اگه میفهمید، هم منو میکشت، هم تهیونگ رو.»
«چرا حالا به من میگی؟»
می-سوک دستش را فشار داد. «چون سون-هی یه چیزی میدونه. نمیدونم چیه. اما اگه اون راز رو به تهیونگ بگه... پسرم خرد میشه. بیست و دو سال فکر میکرد پدرش اون مرده. حالا بفهمه نه تنها پدرش نیست، بلکه مادرش رو هم زندانی کرده...»
حرفش را تمام نکرد. گریه کرد.
جونگ کوک بغلش کرد. «میگم به تهیونگ؟»
می-سوک سریع سرش را تکان داد. «نه! لطفاً نه. بذار خودم یه روز بگم. وقتی آماده باشه.»
جونگ کوک چند ثانیه فکر کرد. «قول میدم. ولی اگه سون-هی فهمید... اون موقع دیگه نمیتونم قایمش کنم.»
می-سوک دستش را گذاشت روی گونه جونگ کوک. «تو خوبی. تهیونگ خوشبخت بود که تورو پیدا کرد.»
جونگ کوک از اتاق بیرون آمد. توی راهرو، تهیونگ ایستاده بود. به دیوار تکیه داده بود. صورتش سفید بود.
جونگ کوک یخ کرد. «چقدر... ایستادی؟»
تهیونگ نگاهش کرد. چشمهایش خالی بود. «از اول.»
قلب جونگ کوک چفت شد. «تهیونگ...»
تهیونگ از کنارش رد شد. رفت توی اتاقش. در را بست.
جونگ کوک پشت در ماند. در زد. «تهیونگ! در رو باز کن!»
جوابی نیامد.
فریاد زد: «تهیونگ! لطفاً! با من حرف بزن!»
باز هم جوابی نیامد.
جونگ کوک به در تکیه داد. اشک ریخت. «من قول داده بودم... قول داده بودم به مادرت...»
صدای تهیونگ از پشت در آمد. گرفته. خفه. «میدونم... تو تقصیری نداری... فقط... تنهام بذار امشب...»
جونگ کوک پیشانی اش را گذاشت روی در. «قول بده در رو باز نمیکنی؟»
«قول.»
«قول بده کاری با خودت نمیکنی؟»
سکوت.
«تهیونگ! قول بده!»
صدای تهیونگ لرزید. «قول...»
جونگ کوک همانطور ماند. پشت در. تا صبح. تا صدای نفس تهیونگ را که آرام گرفته بود. تا خوابش برد.
سپیده که زد، در باز شد.
تهیونگ پشت در ایستاده بود. چشمهایش قرمز بود. موهایش به هم ریخته. اما صاف ایستاده بود.
«میخوام برم پیش پدرم.»
جونگ کوک از جا بلند شد. زانوهایش درد میکرد. «با من؟»
«نه. تنها.»
«نه.»
تهیونگ دستش را گذاشت روی شانه جونگ کوک. «این بار باید تنها برم. با تو که برم، میدونه ضعف من کجاست. تو رو میگیره گروگان. نمیتونم ریسک کنم.»
جونگ کوک دستش را پس زد. «پس بذار حداقل یه کاری بکنم.»
تهیونگ نگاهش کرد. «میتونم بهت اعتماد کنم؟»
«همیشه میتونستی.»
تهیونگ چند ثانیه فکر کرد. «باشه. بیا تو.»
رفتند توی اتاق. تهیونگ کشوی میز را باز کرد. یک اسلحه کوچک برداشت. داد دست جونگ کوک.
«این رو بگیر. اگر توی این سه روز من برنگشتم، برو پیش بازرس لی. بهش همه چی رو بگو. مدارک توی پاکت قرمزه.»
جونگ کوک به اسلحه نگاه کرد. سنگین بود. سرد بود.
«چند روز؟»
«سه روز. بیشتر نه.»
تهیونگ کتش را پوشید. رفت سمت در. دم در ایستاد. بدون اینکه برگردد، گفت:
«جونگ کوک.»
«ها؟»
«دوست دارم. نه چون نجاتم دادی. نه چون مادرم رو پیدا کردی. فقط چون تویی.»
در باز شد. رفت.
جونگ کوک تنها ماند. با اسلحه. با قول. با سه روز انتظار.
- ۱.۲k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط