{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۹
ده روز بعد، زندگی توی عمارت آرام گرفته بود.

می-سوک هر روز قوی‌تر می‌شد. می‌توانست بدون کمک راه برود. می‌توانست خودش غذا بخورد. گاهی حتی می‌خندید. بلند. مثل روزهای قدیم.

تهیونگ هر روز صبح می‌رفت اتاقش. چای می‌برد. می‌نشست کنارش. حرف می‌زدند. چیزهایی که بیست و دو سال توی سینه مانده بود.

جونگ کوک هم هر روز می‌آمد. کتاب می‌خواند برایش. فیلم نشانش می‌داد. چیزهایی که می-سوک ندیده بود.

یک روز بعدازظهر، سون-اوک با یک پاکت سفید وارد شد.

«آقا تهیونگ، این رو جلوی در پیدا کردم. کسی نیومده بود. فقط افتاده بود روی پله.»

تهیونگ پاکت را گرفت. باز کرد. یک برگ کاغذ بود. یک خط نوشته:

«تهیونگ عزیز، مادرت رو پیدات کردی. تبریک. ولی یادت باشه، من هنوز زنده‌ام. و تو هنوز یه کاری برام نکردی. به زودی میام دنبالم. - سون-هی»

تهیونگ کاغذ را مچاله کرد. انداخت توی سطل آشغال.

جونگ کوک پرسید: «چی بود؟»

«هیچی. یه کاغذ آشغال.»

اما جونگ کوک دید. دست تهیونگ می‌لرزید. چشمهایش سرد شده بود. مثل روزهای اول.

آن شب، تهیونگ شام نخورد. رفت توی اتاقش. در را بست. جونگ کوک پشت در ماند.

«تهیونگ، در رو باز کن.»

جوابی نیامد.

«تهیونگ، می‌دونم اون کاغذ از سون-هی بوده. می‌دونم ترسیدی. ولی من اینجام. در رو باز کن.»

چند ثانیه بعد، در باز شد.

تهیونگ پشت در ایستاده بود. چشمهایش قرمز بود.

«می‌ترسم.»

جونگ کوک رفت توی اتاق. در را بست. «از چی؟»

«از اینکه سون-هی به مادرم صدمه بزنه. به تو. به همه.»

جونگ کوک دستش را گرفت. «به من که نمی‌تونه صدمه بزنه. من ناپلئون توام. یادت رفت؟»

تهیونگ نگاهش کرد. لبخند تلخی زد. «ناپلئون گمشده.»

«پیداش کردی. دیگه گم نمی‌شه.»

تهیونگ بغلش کرد. محکم. «قول می‌دی؟»

«قول.»

ساعت ۱۱ شب بود که جونگ کوک برگشت اتاق خودش. خسته بود. اما راضی.

روی تخت نشست. گوشی را برداشت. یک پیام از شماره ناشناس:

«جونگ کوک جان، مبارکه. مادر شوهرت رو پیدا کردی. ولی من هنوز یه چیزی دارم که ازش خبر نداری. به زودی می‌فهمی. - سون-هی»

جونگ کوک پیام را خواند. چند بار. بعد پاکش کرد.

به تهیونگ چیزی نگفت. نمی‌خواست بیشتر نگرانش کند.

اما آن شب خوابش نبرد. به حرف سون-هی فکر کرد. «یه چیزی دارم که ازش خبر نداری...»

چی بود؟ مدرک؟ عکس؟ رازی که می‌توانست همه چیز را خراب کند؟

صبح شد. جونگ کوک تصمیم گرفت. بی خبر. بدون اینکه به تهیونگ بگوید.

رفت توی اتاق می-سوک. نشست کنارش.

«می-سوک جان، می‌تونم یه سوال بپرسم؟»

می-سوک نگاه کرد. «بپرس عزیزم.»

«شما از سون-هی چیزی می‌دونید؟ چیزی که تهیونگ نمی‌دونه؟»

می-سوک صورتش جمع شد. دستش را گذاشت روی دست جونگ کوک.

«چرا می‌پرسی؟»

«چون سون-هی دیشب پیام داد. گفت یه چیزی داره که من ازش خبر ندارم.»

می-سوک نفس عمیقی کشید. نگاه کرد به در. بعد برگشت به جونگ کوک.

«یه چیز هست. چیزی که هیچکس نمی‌دونه. نه تهیونگ. نه پدرش. حتی خود سون-هی هم نمی‌دونه من می‌دونم.»

جونگ کوک قلبش تند زد. «چی؟»

می-سوک صدایش را پایین آورد. «تهیونگ... پسر خودش نیست.»

[نویسنده:
یاه یاه 🤗 میدونم الان برگاااتون ریخته اما خب منتظر پارت بعد باشید.]
دیدگاه ها (۹)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۸یک هفته گذشت.می-سوک کم کم داشت ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۷گلوله به دیوار کنار سر جونگ کوک...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲سون-هی وارد شد.عمارت نفسش را حب...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳سه روز گذشت.تهیونگ حرف نزد. عکس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط