#بے_صبرانـہ_منتظرتم
#بے_صبرانـہ_منتظرتم
پارت: 2
تهیونگ از باغ رفت بیرون کاملا قرمز شده بود سریع رفت سمت اتاقش که توی راه با پسر عموش برخورد کرد ...
جیمین : تهیونگ خوبی ؟
تهیونگ: ا..آره...خوبم .
جیمین گفت بسیار خب ..
تهیونگ سریع رفت توی اتاقش و خودش رو روی تخت پرت کرد ....
و به لحظهای که جونگکوک رو بوسید فکر میکرد .
قلبش تند میزد ولی باید جلوی ضربان قلبش رو میگرفت توی افکارش غرق بود که خوابش برد ..
وقتی بیدار شد شب شده بود رفت سمت پنجره و بازش کرد باد تندی وزید و شمع ها خاموش شد ..
تهیونگ از تاریکی به شدت میترسید فریاد نسبتاً آرومی کرد ..نشست روی زمین و داخل خودش جمع شد ..
یهو در باز شد و همه جا روشن شد ..تهیونگ سرش رو آورد بالا و دید اون جونگکوکه . جونگکوک گفت : سرورم، حالتون خوبه؟
تهیونگ با صدای آروم گفت : آره..
و گفت : چرا دوباره کلاه گذاشتی من اون طوری بیشتر دوست دارم
جونگکوک جوابی نداد و سرش رو کمی چرخوند ..
تهیونگ با دست های ضریفش کلاه جونگکوک رو برداشت جونگکوک نگاهی به تهیونگ کرد ..
تهیونگ سریع دست هاش رو دور گردن جونگکوک حلقه کرد ..و اونو بغل کرد گرمای بدن تهیونگ به جونگکوک منتقل شد !
جونگکوک آروم آروم تهیونگ رو بغل کرد و بعد اونو بلند کرد و گذاشتش روی تخت و گفت : لطفا استراحت کنید من میرم..
تهیونگ دست جونگکوک رو کشید و گفت : لطفا پیشم بمون.
جونگکوک گفت : ولی سرورم ..
تهیونگ دست جونگکوک رو کشید جونگکوک روی تخت افتاد تهیونگ محکم جونگکوک رو بغل کرد ..
جونگکوک گفت : زره اهنیم اذیتتون میکنه سرورم.
تهیونگ گفت: نه ، تا وقتی که تو هستی چیزی اذیتم نمیکنه.
تهیونگ سرش رو روی سینهی جونگکوک گذاشت و خوابید جونگکوک هم تهیونگ رو در آغوش گرفته بود ..
صبح وقتی تهیونگ بیدار شد جونگکوک رو ندید .چشم هاش رو مالید و بعد آماده شد و رفت بیرون دید خبری از جونگکوک نیست ..
رفت به سمت اتاق پدرش قبل از این که در رو باز کنه صدای حرف زدن پدرش و جونگکوک داخل اتاق میپیچید گوشش ور گذاشت روی در و شنید
پادشاه کیم: شوالیه جئون با کشور همسایه وارد جنگ شدم ..
جونگکوک : پس الا چیکار کنیم سرورم ؟
پادشاه کیم: نمیدونم ولی ما هم باید آماده باشیم به سرباز هات و شوالیه های درجه و۲و۳و۴و۵ رو تعلیم بده ..
جونگکوک :چشم سرورم..
که تهیونگ رفت داخل اتاق پدرش و گفت: چی شده چرا شوالیه جئون باید بره جنگ؟
پادشاه کیم با عصبانیت به تهیونگ نگاه کردو گفت: مگه نگفتم فال گوش واینسا!
تهیونگ گفت :تنها چیزی که میتونید بگید.
و با عصبانیت از اتاق رفت بیرون و پشت سرش جونگکوک ..
تهیونگ به اتاق رسیده بود جونگکوک اسم تهیونگ رو صدا میزد ولی اون جوابی نمیداد..
جونگکوک به تهیونگ رسید و دست تهیونگ رو گرفت و گفت : حالتون خوبه؟
تهیونگ با چشم های قرمز گفت : آره..
جونگکوک جا خورد و گفت : ولی ..
که تهیونگ گفت : من نمیخوام تو بری.
جونگکوک جا خورد و تهیونگ رو بغل کرد و آرومش میکرد.
تهیونگ از جونگکوک جدا شد و پاهاش رو بلند کرد و اونو بوسید و دستاش رو دور گردن جونگکوک حلقه کرد ..
جونگکوک کمر تهیونگ رو گرفت و اونو میبوسید ..
اونا آروم آروم رفتن توی اتاق و جونگکوک تهیونگ رو روی تخت گذاشت و روش خی//مه/
زد و نگاهی جنون آمیز بهش کرد و دوباره بوسیدش ..تهیونگ زره و لباس جونگکوک رو در آورد و دستاش رو روی سی//نه های سفت جونگکوک قرار داد این باعث تحر//ریک جونگکوک شد و محکم تر میبو//سید تهیونگ چنگ هایی به ب//دن جونگکوک میزد ...
جونگکوک رفت به سمت گردن تهیونگ و میبوسیدش ..
و کم کم لبا//س تهیونگ رو در آرود و بوسه هایی روی بدن تهیونگ به جا میزاشت .تهیونگ کمر جونگکوک رو گرفت و محکم به خودش چسبوند. و گفت : جونگکوک منم باهات میام..
جونگکوک گفت : نه سرورم من نمیتونم شما رو با خودم ببرم ...
تهیونگ گفت: من میام .و بعد بوسهای به گونه جونگکوک زد ..
پارت: 2
تهیونگ از باغ رفت بیرون کاملا قرمز شده بود سریع رفت سمت اتاقش که توی راه با پسر عموش برخورد کرد ...
جیمین : تهیونگ خوبی ؟
تهیونگ: ا..آره...خوبم .
جیمین گفت بسیار خب ..
تهیونگ سریع رفت توی اتاقش و خودش رو روی تخت پرت کرد ....
و به لحظهای که جونگکوک رو بوسید فکر میکرد .
قلبش تند میزد ولی باید جلوی ضربان قلبش رو میگرفت توی افکارش غرق بود که خوابش برد ..
وقتی بیدار شد شب شده بود رفت سمت پنجره و بازش کرد باد تندی وزید و شمع ها خاموش شد ..
تهیونگ از تاریکی به شدت میترسید فریاد نسبتاً آرومی کرد ..نشست روی زمین و داخل خودش جمع شد ..
یهو در باز شد و همه جا روشن شد ..تهیونگ سرش رو آورد بالا و دید اون جونگکوکه . جونگکوک گفت : سرورم، حالتون خوبه؟
تهیونگ با صدای آروم گفت : آره..
و گفت : چرا دوباره کلاه گذاشتی من اون طوری بیشتر دوست دارم
جونگکوک جوابی نداد و سرش رو کمی چرخوند ..
تهیونگ با دست های ضریفش کلاه جونگکوک رو برداشت جونگکوک نگاهی به تهیونگ کرد ..
تهیونگ سریع دست هاش رو دور گردن جونگکوک حلقه کرد ..و اونو بغل کرد گرمای بدن تهیونگ به جونگکوک منتقل شد !
جونگکوک آروم آروم تهیونگ رو بغل کرد و بعد اونو بلند کرد و گذاشتش روی تخت و گفت : لطفا استراحت کنید من میرم..
تهیونگ دست جونگکوک رو کشید و گفت : لطفا پیشم بمون.
جونگکوک گفت : ولی سرورم ..
تهیونگ دست جونگکوک رو کشید جونگکوک روی تخت افتاد تهیونگ محکم جونگکوک رو بغل کرد ..
جونگکوک گفت : زره اهنیم اذیتتون میکنه سرورم.
تهیونگ گفت: نه ، تا وقتی که تو هستی چیزی اذیتم نمیکنه.
تهیونگ سرش رو روی سینهی جونگکوک گذاشت و خوابید جونگکوک هم تهیونگ رو در آغوش گرفته بود ..
صبح وقتی تهیونگ بیدار شد جونگکوک رو ندید .چشم هاش رو مالید و بعد آماده شد و رفت بیرون دید خبری از جونگکوک نیست ..
رفت به سمت اتاق پدرش قبل از این که در رو باز کنه صدای حرف زدن پدرش و جونگکوک داخل اتاق میپیچید گوشش ور گذاشت روی در و شنید
پادشاه کیم: شوالیه جئون با کشور همسایه وارد جنگ شدم ..
جونگکوک : پس الا چیکار کنیم سرورم ؟
پادشاه کیم: نمیدونم ولی ما هم باید آماده باشیم به سرباز هات و شوالیه های درجه و۲و۳و۴و۵ رو تعلیم بده ..
جونگکوک :چشم سرورم..
که تهیونگ رفت داخل اتاق پدرش و گفت: چی شده چرا شوالیه جئون باید بره جنگ؟
پادشاه کیم با عصبانیت به تهیونگ نگاه کردو گفت: مگه نگفتم فال گوش واینسا!
تهیونگ گفت :تنها چیزی که میتونید بگید.
و با عصبانیت از اتاق رفت بیرون و پشت سرش جونگکوک ..
تهیونگ به اتاق رسیده بود جونگکوک اسم تهیونگ رو صدا میزد ولی اون جوابی نمیداد..
جونگکوک به تهیونگ رسید و دست تهیونگ رو گرفت و گفت : حالتون خوبه؟
تهیونگ با چشم های قرمز گفت : آره..
جونگکوک جا خورد و گفت : ولی ..
که تهیونگ گفت : من نمیخوام تو بری.
جونگکوک جا خورد و تهیونگ رو بغل کرد و آرومش میکرد.
تهیونگ از جونگکوک جدا شد و پاهاش رو بلند کرد و اونو بوسید و دستاش رو دور گردن جونگکوک حلقه کرد ..
جونگکوک کمر تهیونگ رو گرفت و اونو میبوسید ..
اونا آروم آروم رفتن توی اتاق و جونگکوک تهیونگ رو روی تخت گذاشت و روش خی//مه/
زد و نگاهی جنون آمیز بهش کرد و دوباره بوسیدش ..تهیونگ زره و لباس جونگکوک رو در آورد و دستاش رو روی سی//نه های سفت جونگکوک قرار داد این باعث تحر//ریک جونگکوک شد و محکم تر میبو//سید تهیونگ چنگ هایی به ب//دن جونگکوک میزد ...
جونگکوک رفت به سمت گردن تهیونگ و میبوسیدش ..
و کم کم لبا//س تهیونگ رو در آرود و بوسه هایی روی بدن تهیونگ به جا میزاشت .تهیونگ کمر جونگکوک رو گرفت و محکم به خودش چسبوند. و گفت : جونگکوک منم باهات میام..
جونگکوک گفت : نه سرورم من نمیتونم شما رو با خودم ببرم ...
تهیونگ گفت: من میام .و بعد بوسهای به گونه جونگکوک زد ..
- ۵۹۲
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط