#بے_صبرانـہ_منتظرتم
#بے_صبرانـہ_منتظرتم
اسم من تهیونگه ...سومین شاهزاده کشور ۲۰ سالمه هیچ وقت با کسی ارتباط برقرار نکردم همیشه ساکت بودم ...
یه بار یه حملهی تروریستی برام اتفاق افتاد !
و ار اون به بعد پدرم محافظ خودش جئون جونگکوک رو محافظ من اعلام کرد اون ۲۵ سالشه ..
تا حالا صورتش رو ندیدم چون همیشه با کلا آهنی میپوشونه ..
اون همیشه پیش من بود..
خسته شده بودم از این که تاحالا صورتش رو ندیدم ..
یه روز رفتم توی باغ قصر ، جونگکوک هم اومد پیشم داشتم به گل ها نگاه میکردم ..
سرم رو برگردوندم و جونگکوک رو پشت سرم دیدم ...
قدش خیلی بلند بود .....
گفتم : جونگکوک
جواب داد : بله شاهزاده .
گفتم : چرا هیچ وقت کلاهت رو در نمیاری ؟
جونگکوک جوابی نداد . پاهام رو بلند کردم و سریع کلاهش رو برداشتم ، وقتی با صورت جونگکوک مواجه شدم چشم هام برق زد اون بینظیر بود.
نگاهم بهش دوخته شده بود ..صورتم سرخ شد ..
جونگکوک خواست کلاهش رو ازم بگیره که عقب عقب رفتم پام پیج خورد نزدیک بود بخورم زمین که جونگکوک منو گرفت دست هاش رو دور کمرم حلقه کرد و به خودش فشردم ..
نمیدونم چرا ولی ..صورتم رو بهش نزدیک کردم و بوسیدمش و چشم هام رو بستم ...
بعد رفتم عقب و نگاهی به جونگوک کردم چشم هاش گرد شده بود ...
منم صورتم قرمز شده بود ..
کلاهش رو دادم بهش و سریع رفتم توی اتاقم .
درو بستم نفس نفس میزدم رفتم روی تخت و دراز کشیدم که خوابم برد وقتی بیدار شده بودم هوا تاریک شده بود رفتم پنجره رو باز کردم که باد شمع هارو خاموش کرد . از تاریکی میترسیدم داد نسبتا ارومی زدم که یهو در باز شد و یه نفر شمع هارو روشن کرد . سرمو بلند کردم اون جونگکوک بود ولی این دفعه کلا نذاشته بود رفتم نزدیک و محکم بغلش کردم جونگکوک هم منو آروم میکرد..
..
اسم من تهیونگه ...سومین شاهزاده کشور ۲۰ سالمه هیچ وقت با کسی ارتباط برقرار نکردم همیشه ساکت بودم ...
یه بار یه حملهی تروریستی برام اتفاق افتاد !
و ار اون به بعد پدرم محافظ خودش جئون جونگکوک رو محافظ من اعلام کرد اون ۲۵ سالشه ..
تا حالا صورتش رو ندیدم چون همیشه با کلا آهنی میپوشونه ..
اون همیشه پیش من بود..
خسته شده بودم از این که تاحالا صورتش رو ندیدم ..
یه روز رفتم توی باغ قصر ، جونگکوک هم اومد پیشم داشتم به گل ها نگاه میکردم ..
سرم رو برگردوندم و جونگکوک رو پشت سرم دیدم ...
قدش خیلی بلند بود .....
گفتم : جونگکوک
جواب داد : بله شاهزاده .
گفتم : چرا هیچ وقت کلاهت رو در نمیاری ؟
جونگکوک جوابی نداد . پاهام رو بلند کردم و سریع کلاهش رو برداشتم ، وقتی با صورت جونگکوک مواجه شدم چشم هام برق زد اون بینظیر بود.
نگاهم بهش دوخته شده بود ..صورتم سرخ شد ..
جونگکوک خواست کلاهش رو ازم بگیره که عقب عقب رفتم پام پیج خورد نزدیک بود بخورم زمین که جونگکوک منو گرفت دست هاش رو دور کمرم حلقه کرد و به خودش فشردم ..
نمیدونم چرا ولی ..صورتم رو بهش نزدیک کردم و بوسیدمش و چشم هام رو بستم ...
بعد رفتم عقب و نگاهی به جونگوک کردم چشم هاش گرد شده بود ...
منم صورتم قرمز شده بود ..
کلاهش رو دادم بهش و سریع رفتم توی اتاقم .
درو بستم نفس نفس میزدم رفتم روی تخت و دراز کشیدم که خوابم برد وقتی بیدار شده بودم هوا تاریک شده بود رفتم پنجره رو باز کردم که باد شمع هارو خاموش کرد . از تاریکی میترسیدم داد نسبتا ارومی زدم که یهو در باز شد و یه نفر شمع هارو روشن کرد . سرمو بلند کردم اون جونگکوک بود ولی این دفعه کلا نذاشته بود رفتم نزدیک و محکم بغلش کردم جونگکوک هم منو آروم میکرد..
..
- ۴۸۴
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط