{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💠 خوابش نمی‌بُرد. بلند شد. خیاری از میوه‌ خوری روی میز بر

💠 خوابش نمی‌بُرد. بلند شد. خیاری از میوه‌ خوری روی میز برداشت. خواست پوست بکند و بخورد. خوب نمی‌دید. عینکش را زد، کارد را برداشت، سر و ته خیار را نگاه کرد. گُل ریز و پژمرده‌ای به سرِخیار چسبیده بود. به تابلویی که روی کمد بود نگاه کرد. هر وقت می‌خواست خیار بخورد، آن را می‌دید و لبخند می‌زد. «زندگی به خیار می‌ماند، ته‌اش تلخ است.»
➖ ➖ ➖ ➖ ➖
📚 #ته_خیار 📚
#هوشنگ_مرادی_کرمانی
#انتشارات_معین
#داستان_کوتاه
دیدگاه ها (۱)

بالهای سرخ پارت ۴

شاگرد لوس من

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

پارت سوم..... :)

فیلیکس و می سان 💋

پارت ۲۷روز بعد — فاصلهصبح، ته‌سوک زودتر از همیشه خانه را ترک...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑مانیا داشت وسایل روی میز رو مرتب می‌کرد...

پارت ۲۲ — «اتاق ممنوعه»جونگکوک درِ اتاق رو بازتر کرد.رها: «ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط