{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گداهای پولدار،پولدارهای گدا!

گداهای پولدار،پولدارهای گدا!

ساعت 3 نصفه شب است.در گوشه ای از خیابان،در تاریکی و سوز سرمای زمستان دخترکی درحالی که دستهایش می لرزند و دندانهایش بهم میخورند،در آرزوی داشتن خانه ای و مکانی گرم،به خانه های مردم خیره شده است!...وکمی آن طرف تر،در خانه ای،دختری با آرامش خاطر زیر توی گرم و نرم خود،خوابیده است و از گرمای آن لذت میبرد!و هیچوقت فکر نمیکند که شاید کودکی بدنبال سرپناهی باشد برای خوابیدن!...
ساعت 6 صبح است.پسرکی کوچه به کوچه،بین زباله ها دنبال کمی خوراکیست!تا فقط از گرسنگی نمیرد!...و کمی دورتر از او پسری پشت میز صبحانه ی خود نشسته است و منتظر صبحانه ی مجللی است که خدمتکارش برایش آماده کند! وهیچوقت فکر نمیکند که شاید کودکی بدنبال تکه نانی باشد برای زنده ماندن!...
ساعت 9 صبح است.دخترکی با لباس هاس کهنه،این مغازه و آن مغازه بدنبال کار میگردد تا شاید فقط روزی 10 هزار تومن بتواند بدست آورد!...و کمی دورتر از او،دختری دارد لباسهای فرم کارش را میپوشد تا راهی شرکتی شود که ماهی 5 میلیون حقوقش است!و هیچوقت فکر نمیکند که شاید دخترکی در خیابان ها بدنبال کاریست برای 10 تومان پول!یعنی یک هزارم از حقوق آن دختر!...
ساعت 12ظهر است.پسرکی در خیابان زیر باران شدید در حال فروختن آدامس هایش است تا بتواند پول دوای مادرش را جور کند!و به دل میخرد سرمای زمستان را!...و کمی ان طرف تر،مادر پسری،برای فرزندش چای داغ میبرد تا خستگی یک ساعت کار کردن از تنش در برود!وهیچوقت فکر نمیکند که شاید پسرکی با با فروختن آدامس بدنبال پول دوای مادرش باشد!آن هم در زمستان!...
ساعت 3 بعد از ظهر است.دخترکی با لباسهای پاره و صورتی کثیف،جلوی مغازه ی لباس فروضی ایستاده و با حسرت به آن ها نگاه میکند!و فروشنده او را دور میکند تا مبادا بخاطر ظاهر کثیف و بی نظمش مشتری هایش را از دست بدهد!...و کمی آن طرف تر،دختری دارد با کارتی که میلیون ها پول در آن است،انواع لباس هارا با بهترین مارک میخرد!و هیچوقت فکر نمیکند که شاید دخترکی در حسرت داشتن یکی،فقط یکی از آن لباس ها باشد!...
ساعت 6 عصر است.پسرکی در پایین ترین نقطه ی شهر توسط صاحبخانه ،از خانه بیرون پرت میشود و اشک میریزد!اشک میریزد برای این پول،که شده مایه ی بدبختیش!...و کمی دورتر از او،پسری در بالاترین نقطه ی شهر،در خانه ی 350 میلیونیش،کنار شومینه،روی مبل های چرم 50میلیونیش نشسته و دارد از خوردن عصرانه لذت میبرد!و هیچوقت فکر نمیکند که شاید پسرکی اشک میریزد فقط برای 50 هزار تومان پول!...
ساعت 9 شب است.دخترکی با چشمان خیس،خیره میشود به کفش هایی که انقدر پاره پاره شده که دیگر قابل پوشیدن نیست!و با خود میگوید:فردا چگونه گل هایم را بفروشم؟و دوباره اشک از چشمانش سرازیر میشود...و دورتر از او،دختری در خانه ،دارد از بین 10 کفش بدنبال یکی میگردد تا به رنگ کیفش بخورد. و آخر هم غر میزند که من کفش ندارم!و هیچوقت فکر نمیکند که شاید دخترکی بخاطر یک کفش ارزان تر هق هق میکند و اشک میریزد!...
ساعت 12 شب است.پسرکی با حسرت،نگاه میکند به ماشینی که فقط در رویاهایش می بیند و آرزوی یکبار سوار شدنش را دارد!و کمی دورتر از او پسری دارد با پدرش سر اینکه چرا دوتا از ماشینهایم را گرفته ای با پدرش بحث میکند!و هیچوقت فکر نمیکند که شایدپسرکی با چشمان خیس به ماشین او خیره شود و آرزوی آن را داشته باشد!...
آری!اینگونه است!رسم دنیا همین است!انسان ها هرکدام به کار خود مشغول اند و غافل از هر شکم گرسنه،هر انسان بی پناه،هر دل پر آرزو،هر تن برهنه و هر کودک دست فروش!
این پول چیست که دخترکی بخاطرش اشک میریزد و پسرکی بخاطرش زیر سرما دست فروشی میکند؟
این روزگار انقدر بی رحم شده که انگار سهم این کودکان از آن فقط اشک و اه و ناله است...
آن ها هم دل دارند!دلی بزرگتر و مهربان تر از دل هزاران دختر و پسر پولدر!دلی که آرزوی رنگین زیادی دارد که حتی گوشه ی آرزوهای آن دخترو پسرها نیست!ولی صدبرابر با ارزش تر از آن هاست!دلی که میگیرد از نداشتن پول!
بیایید کمی،فقط کمی به اطرافمان توجه کنیم!همین...
نوشته ی خودم...
دیدگاه ها (۲۰)

عدالت؟!میخواهم بنویسم!بنویسم از کاغذ پاره ای که تا نباشد حتی...

shahre man😍 😌 😌

اینم ادامش:|محبت دارع فوران میکنع:|

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁷+ ممنون._ راستی چند...

چند پارتی✨مردی در ساحل...[پارت اول]باد آرام، پرده‌های سفید خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط