{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی✨

چند پارتی✨

مردی در ساحل...

[پارت اول]

باد آرام، پرده‌های سفید خانه را تکان می‌داد.

خانه‌ای بزرگ...

زیبا...

اما بیش از حد ساکت.

دختر جوانی کنار پنجره ایستاده بود و به خیابان خیره شده بود.

بعد از چند لحظه، لبخند کم‌رنگی زد.

ات: خب... من ات هستم.

تنها زندگی می‌کنم.

پدرم یه تاجر معروف بود...

بعد از مرگش، همه‌ی دارایی‌هاش به من رسید.

از نظر مالی هیچ کمبودی ندارم...

ولی...

گاهی پول نمی‌تونه جای آدم‌هایی رو که از دست دادی، پر کنه.

ات کیفش را برداشت.

کلید خانه را داخل کیف انداخت.

ات: امروز یکم خستم...

فکر کنم یه کم قدم زدن کنار دریا حالمو بهتر کنه.

...

حدود نیم ساعت بعد...

نسیم خنک دریا، موهای ات را به‌آرامی تکان می‌داد.

صدای موج‌ها، آرامش عجیبی به ساحل داده بود.

ات کفش‌هایش را درآورد و روی شن‌های خیس قدم زد.

ات: چقدر اینجا قشنگه...

همین‌طور که اطراف را نگاه می‌کرد...

چشمش به مردی افتاد.

کمی دورتر...

کنار موج‌ها...

مرد جوانی با لباس سفید روی شن‌ها دراز کشیده بود.

موهای مشکی و خیسش روی صورتش ریخته بود.

انگار هیچ‌کس و هیچ‌چیز برایش اهمیتی نداشت.

فقط...

به صدای دریا گوش می‌داد.

ات چند لحظه به او خیره ماند.

بعد با کنجکاوی چند قدم جلو رفت.

ات: ببخشید...

...

مرد آرام چشم‌هایش را باز کرد.

نگاهش برای چند ثانیه روی صورت ات ماند.

بعد خیلی کوتاه و بی‌احساس گفت:

یونگی: کاری داشتی؟

ات کمی جا خورد.

اما لبخندش را حفظ کرد.

ات: نه...

فقط فکر کردم شاید حالتون خوب نباشه.

یونگی نگاهش را دوباره به دریا دوخت.

یونگی: خوبم.

...

سکوت.

فقط صدای موج‌ها شنیده می‌شد.

ات هنوز همان‌جا ایستاده بود.

بعد با لبخند گفت:

ات: اسم من اته.

...

چند ثانیه گذشت.

بعد مرد خیلی آرام گفت:

یونگی: یونگی.

ات لبخندش پررنگ‌تر شد.

ات: خوشبختم، یونگی.

اما یونگی فقط نگاهش را از دریا نگرفت.

انگار به این مدل گفت‌وگوها عادت نداشت.

ات زیر لب گفت:

ات: خیلی کم‌حرفی...

یونگی: ...

ات: اشکالی نداره...

من به اندازه‌ی دوتامون حرف می‌زنم.

برای اولین بار...

گوشه‌ی لب یونگی، خیلی نامحسوس تکان خورد.

نه آن‌قدر که بشود اسمش را لبخند گذاشت...

اما کافی بود تا ات با خودش فکر کند:

«شاید این مرد، آن‌قدرها هم سرد نباشد...»

ادامه دارد... 🌊🤍
دیدگاه ها (۳)

[پارت پایانی]چند روز بعد...خونه مثل همیشه آروم بود.جیمین روی...

رمان رو به اتمامه! [ادامه...]سه روز بعد...صبح...هوا برخلاف ه...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : END✦..........................

#تاج_و_طوفانپارت ۴۸: اگه دلت برام تنگ شد… زنگ بزن(بخش دوم)چن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط