{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‎یک وقت هایی ستاره ای درآسمان داشتم...

‎یک وقت هایی ستاره ای درآسمان داشتم...
‎من و ستاره ام لحظات خوشی رو باهم داشتیم...
‎وقت دیدارمان زیرنورماه بود...
‎شب رابانورهم سپری میکردیم..
‎تااینکه بعدازیک غروب غم انگیز آن شب دیگربرایم شب نبود..
‎ناگهان...
‎ستاره ای دیگر برق زد و ستاره من بی اعتناازکنارم گذشت و خودرابین نورماه پنهان کرد..وشب وروزبرای آن ستاره میدرخشید....
‎ حالا
‎من ماندم وآن غروب غم انگیزوشب های بی ستاره....
دیدگاه ها (۱۶)

باد می وزیددرخت تکیده بودکلاغ از روی شاخه پریدانگار زمستان ر...

وقتی تنهایید مراقب " افکار" و وقتیکه تنها نیستید مراقب "گفتا...

روزگار خوبی نیست...در چشم به هم زدنی پیر می شویم گاهیبه حرفی...

نقاش ﻣﺸﻬﻮﺭﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﻧﻘﺎﺷﯽﺍﺵ ﺑﻮﺩ.ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺑﻄﻮﺭ ﺑﺎﻭﺭﻧﮑﺮﺩﻧ...

فیک part4 My love

پارت ۲۸ساسکه داشت دنبال جیرایا میرفت.نسیم خنک شبانه زیر لباس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط