★دروغ هایی از جنس حقیقت ★
★دروغ هایی از جنس حقیقت ★
☆بازشگت به پنج سال پیش☆
(ویو رایا)
زنگ دوم تازه شروع شده بود. کلاس هنوز کمی شلوغ بود؛ چند نفر سر میزها نیمخواب، چند نفر هم مشغول حرف زدن. در همین لحظه در کلاس باز شد و معلم وارد شد، همراه با پسری که هیچکس تا حالا ندیده بود البته شاید بقیه ندیده بودنش من آشناهی افتضاحی باهاش داشتم
نگاهش آرام اما کنجکاو بود. کیفش را محکم گرفته بود، انگار هنوز به فضای مدرسه عادت نکرده.
معلم گفت:
«بچهها، امروز یه فرد جدید داریم. اسمش ریندو هاینتالیه. تازه به مدرسهمون منتقل شده.»
چند نفر زیر لب پچپچ کردند. نگاهها به سمت او برگشت.
ریندو کمی سرش را خم کرد.
«سلام… امیدوارم با هم کنار بیایم.»
معلم نگاهی به کلاس انداخت تا جایی برایش پیدا کند.
«صندلی خالی… آها، اونجا کنار رایا.»
ریندو آرام به سمت میز رفت. رایا که تا آن لحظه با خودکارش بازی میکرد، سرش را بالا آورد و چند ثانیه به ریندو خیره شد
وقتی ریندو نشست، سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
رایا لبخند کجی زد و آرام گفت:
«پس تو توی کلاس منی.»
ریندو نگاهش کرد.
«فکر کنم آره.»
رایا تکیه داد به صندلی.
« یه توصیه دوستانه: زنگ تفریح اگه صدای دعوا شنیدی، زیاد تعجب نکن.»
ریندو ابرو بالا انداخت.
«اینقدر مدرسهتون هیجانانگیزه؟»
رایا خندید.
«نه… فقط آدمهای عجیبی داره.»
ریندو کمی لبخند زد.
چند ثانیه بعد رایا دوباره گفت:
«راستی بابت دم در و اون آنشایی افتضاح متاسفم و اینکه اسمم رایا هست»
ریندو به تخته نگاه کرد و آهسته جواب داد:
«نه اتفاقا یه آشنایی خوب داشتیم »
رایا چیزی نگفت. فقط شانه بالا انداخت.
«خب… فعلاً به مدرسهی عجیب ما خوش اومدی، ریندو.»
ریندو آرام گفت:
«ممنون… رایا.»
☆بازشگت به پنج سال پیش☆
(ویو رایا)
زنگ دوم تازه شروع شده بود. کلاس هنوز کمی شلوغ بود؛ چند نفر سر میزها نیمخواب، چند نفر هم مشغول حرف زدن. در همین لحظه در کلاس باز شد و معلم وارد شد، همراه با پسری که هیچکس تا حالا ندیده بود البته شاید بقیه ندیده بودنش من آشناهی افتضاحی باهاش داشتم
نگاهش آرام اما کنجکاو بود. کیفش را محکم گرفته بود، انگار هنوز به فضای مدرسه عادت نکرده.
معلم گفت:
«بچهها، امروز یه فرد جدید داریم. اسمش ریندو هاینتالیه. تازه به مدرسهمون منتقل شده.»
چند نفر زیر لب پچپچ کردند. نگاهها به سمت او برگشت.
ریندو کمی سرش را خم کرد.
«سلام… امیدوارم با هم کنار بیایم.»
معلم نگاهی به کلاس انداخت تا جایی برایش پیدا کند.
«صندلی خالی… آها، اونجا کنار رایا.»
ریندو آرام به سمت میز رفت. رایا که تا آن لحظه با خودکارش بازی میکرد، سرش را بالا آورد و چند ثانیه به ریندو خیره شد
وقتی ریندو نشست، سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
رایا لبخند کجی زد و آرام گفت:
«پس تو توی کلاس منی.»
ریندو نگاهش کرد.
«فکر کنم آره.»
رایا تکیه داد به صندلی.
« یه توصیه دوستانه: زنگ تفریح اگه صدای دعوا شنیدی، زیاد تعجب نکن.»
ریندو ابرو بالا انداخت.
«اینقدر مدرسهتون هیجانانگیزه؟»
رایا خندید.
«نه… فقط آدمهای عجیبی داره.»
ریندو کمی لبخند زد.
چند ثانیه بعد رایا دوباره گفت:
«راستی بابت دم در و اون آنشایی افتضاح متاسفم و اینکه اسمم رایا هست»
ریندو به تخته نگاه کرد و آهسته جواب داد:
«نه اتفاقا یه آشنایی خوب داشتیم »
رایا چیزی نگفت. فقط شانه بالا انداخت.
«خب… فعلاً به مدرسهی عجیب ما خوش اومدی، ریندو.»
ریندو آرام گفت:
«ممنون… رایا.»
- ۷۶
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط