« چند پارتی تهیونگ »
« چند پارتی تهیونگ »
پارت دوم
چند دقیقه گذشته بود. کلاس هنوز کاملاً شلوغ نشده بود و صدای همهمه آرامی توی فضا پیچیده بود. تو هنوز نصفهجان روی میزت تکیه داده بودی و بطری آب را آرام میچرخاندی.
تهیونگ کنار دستت نشسته بود و با خودکارش بیهدف روی دفتر خط میکشید، اما هر چند ثانیه یکبار یواشکی نگاهت میکرد.
تو متوجه نگاهش شدی.
«چی شده؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟»
تهیونگ سریع نگاهش را از تو دزدید.
«هیچی.»
تو: «دروغگو.»
او لبخند کجی زد.
«فقط دارم فکر میکنم چطور ممکنه یه نفر بعد از اون همه تمرین هنوز اینقدر…»
قبل از اینکه جملهاش را تمام کند، صدای یک نفر از کنار میزت آمد.
«هی… حالت خوبه؟»
سرت را بالا آوردی. یکی از پسرهای کلاس، با لبخند دوستانه کنار میزت ایستاده بود.
«دیدم از سالن اومدی، خیلی خسته به نظر میای.»
تو صاف نشستی.
«آره… تمرین امروز خیلی سخت بود.»
پسر کمی نزدیکتر شد و گفت:
اگه خواستی میتونم فردا بعد تمرین برات نوشیدنی انرژیزا بیارم. خواهرم ژیمناستیک کار میکنه، میدونم چقدر سخته.»
قبل از اینکه جواب بدهی، صدای مداد تهیونگ که محکم روی میز خورد بلند شد.
تو و آن پسر هر دو نگاه کردید.
تهیونگ همانجا نشسته بود، اما حالا کاملاً صاف شده بود. نگاهش مستقیم روی پسر بود و لبخند خیلی باریکی روی لبش بود… از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه هشدار است تا شوخی.
«جالبه.»
پسر: «چی؟»
تهیونگ با خونسردی گفت:
«فقط دارم فکر میکنم چطور پنج دقیقه پیش حالش انقدر بد بود که حتی نمیتونست سرش رو از روی میز بلند کنه…»
بعد آرام دستش را روی پشت صندلی تو گذاشت.
«ولی الان یهو کلی آدم پیدا شدن که خیلی نگرانشن.»
فضا کمی سنگین شد.
تو سریع گفتی:
«تهیونگ…»
اما او نگاهش را از پسر برنداشت.
پسر کمی معذب خندید.
«من فقط خواستم کمک کنم.»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
«آره معلومه.»
بعد خیلی آرام، کمی جلو خم شد. فاصلهاش با تو حالا خیلی کم شده بود.
«ولی نگران نباش… من حواسم بهشه.»
قلبت یک لحظه تندتر زد.
پسر چند ثانیه مکث کرد، بعد گفت:
«باشه… پس میبینمت.» و از کنار میز دور شد.
وقتی رفت، تو فوراً به تهیونگ نگاه کردی.
«تو چرا اینجوری رفتار کردی؟»
او وانمود کرد خیلی بیتفاوت است و با خودکارش بازی کرد.
«چجوری؟»
تو: «انگار میخواستی دعوا راه بندازی.»
تهیونگ پوزخند زد.
«دعوا؟ نه بابا.»
بعد ناگهان خم شد و خیلی نزدیک به صورتت گفت:
«فقط حس خوبی ندارم وقتی یه نفر دیگه اینجوری دور تو میچرخه.»
چشمهایت گرد شد.
«چرا؟»
چند ثانیه نگاهت کرد. نگاهش دیگر شیطنت معمولی را نداشت… کمی جدیتر بود.
بعد آهسته گفت:
«چون…»
اما ناگهان خودش را عقب کشید و دوباره همان لبخند بازیگوش را زد.
«چون اگه کسی قراره اذیتت کنه، اون منم.»
تو فوراً با دفترت آرام به بازویش زدی.
«احمق.»
تهیونگ خندید، اما نگاهش دوباره چند لحظه روی صورتت ماند.
زیرلب گفت:
«ولی جدی…»
تو: «چی؟»
او خیلی آرام گفت:
«زیادی به بقیه لبخند نزن… من حسودم.»
پارت دوم
چند دقیقه گذشته بود. کلاس هنوز کاملاً شلوغ نشده بود و صدای همهمه آرامی توی فضا پیچیده بود. تو هنوز نصفهجان روی میزت تکیه داده بودی و بطری آب را آرام میچرخاندی.
تهیونگ کنار دستت نشسته بود و با خودکارش بیهدف روی دفتر خط میکشید، اما هر چند ثانیه یکبار یواشکی نگاهت میکرد.
تو متوجه نگاهش شدی.
«چی شده؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟»
تهیونگ سریع نگاهش را از تو دزدید.
«هیچی.»
تو: «دروغگو.»
او لبخند کجی زد.
«فقط دارم فکر میکنم چطور ممکنه یه نفر بعد از اون همه تمرین هنوز اینقدر…»
قبل از اینکه جملهاش را تمام کند، صدای یک نفر از کنار میزت آمد.
«هی… حالت خوبه؟»
سرت را بالا آوردی. یکی از پسرهای کلاس، با لبخند دوستانه کنار میزت ایستاده بود.
«دیدم از سالن اومدی، خیلی خسته به نظر میای.»
تو صاف نشستی.
«آره… تمرین امروز خیلی سخت بود.»
پسر کمی نزدیکتر شد و گفت:
اگه خواستی میتونم فردا بعد تمرین برات نوشیدنی انرژیزا بیارم. خواهرم ژیمناستیک کار میکنه، میدونم چقدر سخته.»
قبل از اینکه جواب بدهی، صدای مداد تهیونگ که محکم روی میز خورد بلند شد.
تو و آن پسر هر دو نگاه کردید.
تهیونگ همانجا نشسته بود، اما حالا کاملاً صاف شده بود. نگاهش مستقیم روی پسر بود و لبخند خیلی باریکی روی لبش بود… از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه هشدار است تا شوخی.
«جالبه.»
پسر: «چی؟»
تهیونگ با خونسردی گفت:
«فقط دارم فکر میکنم چطور پنج دقیقه پیش حالش انقدر بد بود که حتی نمیتونست سرش رو از روی میز بلند کنه…»
بعد آرام دستش را روی پشت صندلی تو گذاشت.
«ولی الان یهو کلی آدم پیدا شدن که خیلی نگرانشن.»
فضا کمی سنگین شد.
تو سریع گفتی:
«تهیونگ…»
اما او نگاهش را از پسر برنداشت.
پسر کمی معذب خندید.
«من فقط خواستم کمک کنم.»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
«آره معلومه.»
بعد خیلی آرام، کمی جلو خم شد. فاصلهاش با تو حالا خیلی کم شده بود.
«ولی نگران نباش… من حواسم بهشه.»
قلبت یک لحظه تندتر زد.
پسر چند ثانیه مکث کرد، بعد گفت:
«باشه… پس میبینمت.» و از کنار میز دور شد.
وقتی رفت، تو فوراً به تهیونگ نگاه کردی.
«تو چرا اینجوری رفتار کردی؟»
او وانمود کرد خیلی بیتفاوت است و با خودکارش بازی کرد.
«چجوری؟»
تو: «انگار میخواستی دعوا راه بندازی.»
تهیونگ پوزخند زد.
«دعوا؟ نه بابا.»
بعد ناگهان خم شد و خیلی نزدیک به صورتت گفت:
«فقط حس خوبی ندارم وقتی یه نفر دیگه اینجوری دور تو میچرخه.»
چشمهایت گرد شد.
«چرا؟»
چند ثانیه نگاهت کرد. نگاهش دیگر شیطنت معمولی را نداشت… کمی جدیتر بود.
بعد آهسته گفت:
«چون…»
اما ناگهان خودش را عقب کشید و دوباره همان لبخند بازیگوش را زد.
«چون اگه کسی قراره اذیتت کنه، اون منم.»
تو فوراً با دفترت آرام به بازویش زدی.
«احمق.»
تهیونگ خندید، اما نگاهش دوباره چند لحظه روی صورتت ماند.
زیرلب گفت:
«ولی جدی…»
تو: «چی؟»
او خیلی آرام گفت:
«زیادی به بقیه لبخند نزن… من حسودم.»
- ۵۳
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط