part 16
part 16
یه میلیارد دلار
ا.ت : عوضی مگه داری پول خون بابات رو میگیری
ته: قبوله
ا.ت: ته نه
ته: ا.ت بسه نمیخوام این عوضیا دیگه ازیتت کنن
ا.ت: چکی رو که تهیونگ داشت مینوشت ازش گرفتم نه دیوونه شدی این پول زیادیه
که پدربزرگ تهیونگ اومد جلو و گفت
پ.ت: تهیونگ واقعا ا.ت رو دوست داری
ته: بله
پ.ت :و ا.ت تو چی
ا.ت: بله
خب پس فکر کنم باید هرچه زود تر از شر این دوتا خلاص شیم پدربزرگ ته چک رو از من گرفت و داد به پدرم و گفت میدونی که بازی کردن با من چه عواقبی داره دیگه اینجا و درو بر عروسم پیدات نشه
ب.ا: چشم و هردوشون با چک رفتن
پ.ت: فردا باید برید دفتر خونه تا عقد کنید
ته: چشم
وقتی از دفتر خارج شدیم رفتیم و سوار ماشین شدیم پدر بزرگ ته گفته بود که باید بریم برای فردا لباس بگیریم اخه خب عقد کردن به پسر یک مافیا همینجوری که نمیشه
سوار ماشین شدیم و شروع به حرکت کردیم
ته: که اینطور
ا.ت: چی؟
ته: عاشقمی
ا.ت: خیلی به خودت نگیر
ته: حالا چیکار میکنی
ا.ت: باهات نانزد میکنم
ته: دیوونه شدی اگه باهام نامزد کنی دیگه راه برگشتی نیست
ا.ت: مگه نگفتی هیچوقت عاشق نمیشی
ته: خب
ا.ت : پس به هر حال قراره با دختری ازدواج کنی که عاشقش نیستی
ته: و؟
ا.ت: من هم اون دختر میشم دیگه
ته: اما پس زندگی خودت چی؟
از وقتی اومدم پیشت اوضاعم خیلی بهتر شده من به همین راضیم فقط نمیخوام زیر خواب اون عوضی باشم
ته: باشه پس یعنی تو الان نامزد واقعیه منی
ا.ت: یه جورایی
........
ته ویو : نمیدونم چرا با حرف های ا.ت خوشحال شده بودم و میخواستم هرچه زود تر فردا بشه تا عقد کنیم حس عجیبی داشتم وقتی با ا.ت رفتین خرید اون پیراهن های مختلفی پوشید و توی همشون شکل فرشته ها بود و من نمیتونستم از خیره شدن بهش دست بردارموقتی خرید تموم شد برگشتیم خونه و شب شده بود برای همین شام خوردیم و رفتیم توی تخت
یه میلیارد دلار
ا.ت : عوضی مگه داری پول خون بابات رو میگیری
ته: قبوله
ا.ت: ته نه
ته: ا.ت بسه نمیخوام این عوضیا دیگه ازیتت کنن
ا.ت: چکی رو که تهیونگ داشت مینوشت ازش گرفتم نه دیوونه شدی این پول زیادیه
که پدربزرگ تهیونگ اومد جلو و گفت
پ.ت: تهیونگ واقعا ا.ت رو دوست داری
ته: بله
پ.ت :و ا.ت تو چی
ا.ت: بله
خب پس فکر کنم باید هرچه زود تر از شر این دوتا خلاص شیم پدربزرگ ته چک رو از من گرفت و داد به پدرم و گفت میدونی که بازی کردن با من چه عواقبی داره دیگه اینجا و درو بر عروسم پیدات نشه
ب.ا: چشم و هردوشون با چک رفتن
پ.ت: فردا باید برید دفتر خونه تا عقد کنید
ته: چشم
وقتی از دفتر خارج شدیم رفتیم و سوار ماشین شدیم پدر بزرگ ته گفته بود که باید بریم برای فردا لباس بگیریم اخه خب عقد کردن به پسر یک مافیا همینجوری که نمیشه
سوار ماشین شدیم و شروع به حرکت کردیم
ته: که اینطور
ا.ت: چی؟
ته: عاشقمی
ا.ت: خیلی به خودت نگیر
ته: حالا چیکار میکنی
ا.ت: باهات نانزد میکنم
ته: دیوونه شدی اگه باهام نامزد کنی دیگه راه برگشتی نیست
ا.ت: مگه نگفتی هیچوقت عاشق نمیشی
ته: خب
ا.ت : پس به هر حال قراره با دختری ازدواج کنی که عاشقش نیستی
ته: و؟
ا.ت: من هم اون دختر میشم دیگه
ته: اما پس زندگی خودت چی؟
از وقتی اومدم پیشت اوضاعم خیلی بهتر شده من به همین راضیم فقط نمیخوام زیر خواب اون عوضی باشم
ته: باشه پس یعنی تو الان نامزد واقعیه منی
ا.ت: یه جورایی
........
ته ویو : نمیدونم چرا با حرف های ا.ت خوشحال شده بودم و میخواستم هرچه زود تر فردا بشه تا عقد کنیم حس عجیبی داشتم وقتی با ا.ت رفتین خرید اون پیراهن های مختلفی پوشید و توی همشون شکل فرشته ها بود و من نمیتونستم از خیره شدن بهش دست بردارموقتی خرید تموم شد برگشتیم خونه و شب شده بود برای همین شام خوردیم و رفتیم توی تخت
- ۹.۳k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط