part 17
part 17
صبح که بیدار شدم ا.ت هنوز بغلم خوابیده بود دیگه به بودنش تو تختم عادت کرده بودم انگار وقتی نبود یه چیزی کم بود و نمیتونستم بخوابم و اون کابوس ها میومد سراغم مادربزرگ اومد داخل اتاق و ا.ت رو بیدار کردو به هردومون گفت بلند شید باید حاضر بشید تا بریم دفتر خونه (((( دوستان من نمیدونم که اینجور مراسم ها چطوری انجام میشه پس شرمنده اگه اطلاعات اشتاباه بود)))
وقتی رفتیم به دفتر خونه ا.ت تمام مدت دستم رو گرفته بود میتونستم استرسش رو حس کنم بعد از اینکه عقد کردیم انگار حتی حالش بدتر هم شده بود
اما سعی میکرد حفظ ضاهر کنه پدر بزرگ اومد سمتمون و گفت تبریک میگم حالا نوبت هدیه ی منه که یک کلید داد به تهیونگ و گفت این خونه ی شماست با وسایل و تمام امکانات ماه دیگه هم مراسم عروسیتوت برگزار میشه تبریک میگم پسرم ته: ممنون پدربزرگ و همدیگه رو بغل کردن
بعد از مراسم ته و ا.ت خواستن برن عمارت که مادربزرگ جلوشون رو گرفت و گفت
م.ت : شما ها دیگه خونه دارید نبینم هی بیاید عمارت و مزاحم ما بشید (( با شوخی و خنده))
ته: چشم ممنون
ته به ا.ت کمک کرد که سوار ماشین بشن و رفتن سمت خونه ای که بهشون داده شده بود وقتی وارد شدن همه ی وسایل چیده شده بود و خونه خیلی قشنگ بود چشمای ا.ت با دیدن خونه برق زد و چشمای تهیونگ هم با دیدن برق چشما ی ا.ت و بعد هردو وارد خونه شدند اما ا.ت هنوز هم استرس داشت
ته : خیل خب بیا بشین اینجا
ا.ت : چرا؟ خیلی خستم میخوام یکم بخوابم
ته: ا.ت بیا
ا.ت باشه رفت و گنار ته نشست
ته: خب حالا بهم بگو چته
ا.ت : چیزیم نیست
ته: هی بهم نگاه کن دارم استرس رو از توی چشمات میبینم
ا.ت: خب این طبیعیه ما چند دیقه پیش عقد کردیم
ته: اره اما استرس تو برای عقد نیست ا.ت بهم بگو ما فعلا توی یه تیمیم
ا.ت: خیل خب من از ازدواج و عقد و اینا متنفرم همش حس میکنم بلایی که سر مادرم اومد قراره سر منم بیاد
ته: چه بلایی
ا.ت : مادرم وقتی هم سن من بود با پدرم به زور ازدواج کرد و هیچ عشقی بینشون نبود و بعد به زور حامله شد
و وقتی دختر به دنیا اورد پدرم از خشم اونو کشت
ته: پدرت واقعا یه عوضیه نگران نباش نمیزارم دیگه دستش بهت برسه اما ترست از من منطقیه
ا.ت هی من از تو نمیترسم
ته: منظورم همین ازدواج بود خانم کوچولو
ا.ت : کوچولو ؟ من ۱۹ سالمه
ته: اما جدی ا.ت بهت قول میدم نمیزارم هیچ اتفاقی برات بیافته
ا.ت: چرا اینکارا رو برای من میکنی
ته: تا قبل امروز دلیلش رو نمیدونستم اما امروز میدونم چون زنمی
ا.ت: مگه نگفتی هیچوقت عاشق نمیشی
ته:شاید عاشقت نشم اما نگهبانت که میتونمم باشم
ا.ت : ممنون
ته: حالا است احت ککنن میرم یکم چیز میز بخررم یخچال و ککابینت ها خالیه
ا.ت : باشه زود برگرد
صبح که بیدار شدم ا.ت هنوز بغلم خوابیده بود دیگه به بودنش تو تختم عادت کرده بودم انگار وقتی نبود یه چیزی کم بود و نمیتونستم بخوابم و اون کابوس ها میومد سراغم مادربزرگ اومد داخل اتاق و ا.ت رو بیدار کردو به هردومون گفت بلند شید باید حاضر بشید تا بریم دفتر خونه (((( دوستان من نمیدونم که اینجور مراسم ها چطوری انجام میشه پس شرمنده اگه اطلاعات اشتاباه بود)))
وقتی رفتیم به دفتر خونه ا.ت تمام مدت دستم رو گرفته بود میتونستم استرسش رو حس کنم بعد از اینکه عقد کردیم انگار حتی حالش بدتر هم شده بود
اما سعی میکرد حفظ ضاهر کنه پدر بزرگ اومد سمتمون و گفت تبریک میگم حالا نوبت هدیه ی منه که یک کلید داد به تهیونگ و گفت این خونه ی شماست با وسایل و تمام امکانات ماه دیگه هم مراسم عروسیتوت برگزار میشه تبریک میگم پسرم ته: ممنون پدربزرگ و همدیگه رو بغل کردن
بعد از مراسم ته و ا.ت خواستن برن عمارت که مادربزرگ جلوشون رو گرفت و گفت
م.ت : شما ها دیگه خونه دارید نبینم هی بیاید عمارت و مزاحم ما بشید (( با شوخی و خنده))
ته: چشم ممنون
ته به ا.ت کمک کرد که سوار ماشین بشن و رفتن سمت خونه ای که بهشون داده شده بود وقتی وارد شدن همه ی وسایل چیده شده بود و خونه خیلی قشنگ بود چشمای ا.ت با دیدن خونه برق زد و چشمای تهیونگ هم با دیدن برق چشما ی ا.ت و بعد هردو وارد خونه شدند اما ا.ت هنوز هم استرس داشت
ته : خیل خب بیا بشین اینجا
ا.ت : چرا؟ خیلی خستم میخوام یکم بخوابم
ته: ا.ت بیا
ا.ت باشه رفت و گنار ته نشست
ته: خب حالا بهم بگو چته
ا.ت : چیزیم نیست
ته: هی بهم نگاه کن دارم استرس رو از توی چشمات میبینم
ا.ت: خب این طبیعیه ما چند دیقه پیش عقد کردیم
ته: اره اما استرس تو برای عقد نیست ا.ت بهم بگو ما فعلا توی یه تیمیم
ا.ت: خیل خب من از ازدواج و عقد و اینا متنفرم همش حس میکنم بلایی که سر مادرم اومد قراره سر منم بیاد
ته: چه بلایی
ا.ت : مادرم وقتی هم سن من بود با پدرم به زور ازدواج کرد و هیچ عشقی بینشون نبود و بعد به زور حامله شد
و وقتی دختر به دنیا اورد پدرم از خشم اونو کشت
ته: پدرت واقعا یه عوضیه نگران نباش نمیزارم دیگه دستش بهت برسه اما ترست از من منطقیه
ا.ت هی من از تو نمیترسم
ته: منظورم همین ازدواج بود خانم کوچولو
ا.ت : کوچولو ؟ من ۱۹ سالمه
ته: اما جدی ا.ت بهت قول میدم نمیزارم هیچ اتفاقی برات بیافته
ا.ت: چرا اینکارا رو برای من میکنی
ته: تا قبل امروز دلیلش رو نمیدونستم اما امروز میدونم چون زنمی
ا.ت: مگه نگفتی هیچوقت عاشق نمیشی
ته:شاید عاشقت نشم اما نگهبانت که میتونمم باشم
ا.ت : ممنون
ته: حالا است احت ککنن میرم یکم چیز میز بخررم یخچال و ککابینت ها خالیه
ا.ت : باشه زود برگرد
- ۶.۷k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط