دیوارهای دنیا بلند است

دیوارهای دنیا بلند است
و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را
از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.
به امید آن که شاید در آن خانه باز شود
گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار ..
آن طرف حیاط خانه خداست.

و آن وقت هی در می زنم
در می زنم
در می زنم
و می گویم:
“دلم افتاده توی حیاط شما ،می شود دلم را پس بدهید؟”
کسی جوابم را نمی دهد
کسی در را برایم باز نمی کند
اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار
همین ... همین
و من این بازی را دوست دارم
همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار… همین که…
من این بازی را ادامه می دهم.
و آن قدر دلم را پرت می کنم
آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند
تا دیگر دلم را پس ندهند
تا آن در را باز کنند و بگویند :
بیا خودت دلت را بردار و برو
آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم !
دیدگاه ها (۱۶)

چه خوش باشد که بعد از انتظاریبه امیدی رسد امیدواریچه شیرین ا...

باز پنجره های ملکوت به بهانه ی دیگر گشوده شدو چه عاشقانه می ...

اسمش را میگذاریم : دوست مجازی اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته اس...

اگه این بازی, بازی سال بشه که به احتمال زیاد می شه !!اون وقت...

رمان سبز🧶یک روز نایون با مادرش دریک روستا قدیمی زندگی می کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط