درخواستی تهیونگ
درخواستی تهیونگ
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
بارون بیوقفه روی شیشه میکوبید.
بوی خاک نمخورده توی اتاق پیچیده بود.
روی تخت لم داده بودی، لیوان قهوهات سرد شده بود، ولی حواست حتی به اونم نبود. انگشتات بیاختیار روی صفحهی گوشی میلغزیدن، منتظر یه پیام، یه تماس، یه نشونه از تهیونگ.
اما چیزی که اومد... مرگ بود.
نوتیفیکیشن.
شماره ناشناس.
اولش فکر کردی اشتباهه، اما وقتی بازش کردی دنیا زیر و روت شد.
عکس. نه یکی، چند تا.
تهیونگ با دختری ناشناس.
اون دختر روی پاهاش نشسته بود، دستاش دور گردنش حلقه، و ل*بهاشون روی هم...
تصویر مثل آتیش به جونت افتاد.
انگار کسی قلبت رو گرفت و از جا کَند.
گوشی از دستت افتاد، اشک بیاختیار روی گونههات جاری شد.
هزاران سؤال توی سرت پیچید.
«این واقعیه؟ یعنی من احمق بودم؟ یعنی همهچی دروغ بود؟»
ولی بهش زنگ نزدی. حتی یک بار.
نه توضیح خواستی، نه شکایت کردی.
فقط با سکوتت همهچیز رو بریدی.
اون شب، بدون حتی جمع کردن وسایل، یه کولهی کوچیک برداشتی و راهی شدی.
سوار اتوبوس به سمت روستای مادریت.
جایی دور، جایی که هیچکس تهیونگ رو نمیشناخت، جایی که میتونستی فرار کنی.
و وقتی بارون روی شیشههای اتوبوس میبارید، قلبت مثل شیشه شکست.
---
تهیونگ اون صبح بیدار شد.
چشماش هنوز نیمهباز بود، اما دستش بیاختیار سمت گوشی رفت.
همیشه همینطور بود:
اول پیام تو.
اما اون روز هیچ خبری نبود.
کمی صبر کرد.
شاید خوابت برده بود.
ظهر شد. خبری نشد.
زنگ زد. گوشی خاموش.
شب شد. هنوز خاموش.
تهیونگ با عجله خودش رو به خونهت رسوند.
در رو باز کرد.
ن-فسش بند اومد.
وسایلت هنوز بودن.
حتی دفتر خاطراتت روی میز.
انگار فقط... تو محو شده بودی.
اون لحظه، یه چیزی توی قلبش ترکید. خودش رو انداخت روی صندلی، سرشو گرفت بین دستاش. زمزمه کرد:
– "کجا رفتی... چرا بدون من رفتی؟"
از اون شب به بعد، دیگه تهیونگِ قبلی نبود.
تمرینها رو نصفه رها میکرد.
وقتی بقیه میخندیدن، فقط خیره میشد.
روی صحنه لبخندش ساختگی بود.
شبها خیابونهای سئول رو میگشت، دنبال نشونهای از تو.
هر دختری که از پشت میدید، خیال میکرد تویی.
میدوید سمتش، اما هر بار اشتباه میکرد.
یه شب، بارون شدید میبارید.
تهیونگ بدون چتر روی نیمکت نشست. دستاش توی جیب، سرش پایین.
یونگی اومد کنارش نشست با صدای خسته گفت:
– "هی، اگه دوستش داری، برو دنبالش. اینجوری خودتو نابود نکن."
تهیونگ فقط زمزمه کرد:
– "نمیدونم کجاست... انگار محو شده حتی یه نشونه هم نذاشت."
و اون شب، اشکهاش با بارون قاطی شد.
---
تو توی روستا بودی.
جایی که همه ساده زندگی میکردن.
صبح با صدای خروس بیدار میشدی.
با مادربزرگت میرفتی مزرعه.
دستهات پر از خاک میشد، ولی آرامش عجیبی بود.
اهالی روستا ساده بودن، از عشقهای پرهیاهو خبر نداشتن.
برای اونا زندگی یعنی نون تازه، شیر گاو، و خندههای دور آتیش.
اما شبها... وقتی همه خواب بودن، تو روی تخت دراز میکشیدی.
سقف چوبی رو نگاه میکردی و اشکهات یواش میریختن.
گوشی خاموشت کنار دستت بود.
بارها دست دراز کردی تا روشنش کنی، شاید پیامی از تهیونگ باشه ولی جرئت نکردی.
میترسیدی... میترسیدی دوباره اون عکسها رو ببینی.
ادامه دارد....
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
بارون بیوقفه روی شیشه میکوبید.
بوی خاک نمخورده توی اتاق پیچیده بود.
روی تخت لم داده بودی، لیوان قهوهات سرد شده بود، ولی حواست حتی به اونم نبود. انگشتات بیاختیار روی صفحهی گوشی میلغزیدن، منتظر یه پیام، یه تماس، یه نشونه از تهیونگ.
اما چیزی که اومد... مرگ بود.
نوتیفیکیشن.
شماره ناشناس.
اولش فکر کردی اشتباهه، اما وقتی بازش کردی دنیا زیر و روت شد.
عکس. نه یکی، چند تا.
تهیونگ با دختری ناشناس.
اون دختر روی پاهاش نشسته بود، دستاش دور گردنش حلقه، و ل*بهاشون روی هم...
تصویر مثل آتیش به جونت افتاد.
انگار کسی قلبت رو گرفت و از جا کَند.
گوشی از دستت افتاد، اشک بیاختیار روی گونههات جاری شد.
هزاران سؤال توی سرت پیچید.
«این واقعیه؟ یعنی من احمق بودم؟ یعنی همهچی دروغ بود؟»
ولی بهش زنگ نزدی. حتی یک بار.
نه توضیح خواستی، نه شکایت کردی.
فقط با سکوتت همهچیز رو بریدی.
اون شب، بدون حتی جمع کردن وسایل، یه کولهی کوچیک برداشتی و راهی شدی.
سوار اتوبوس به سمت روستای مادریت.
جایی دور، جایی که هیچکس تهیونگ رو نمیشناخت، جایی که میتونستی فرار کنی.
و وقتی بارون روی شیشههای اتوبوس میبارید، قلبت مثل شیشه شکست.
---
تهیونگ اون صبح بیدار شد.
چشماش هنوز نیمهباز بود، اما دستش بیاختیار سمت گوشی رفت.
همیشه همینطور بود:
اول پیام تو.
اما اون روز هیچ خبری نبود.
کمی صبر کرد.
شاید خوابت برده بود.
ظهر شد. خبری نشد.
زنگ زد. گوشی خاموش.
شب شد. هنوز خاموش.
تهیونگ با عجله خودش رو به خونهت رسوند.
در رو باز کرد.
ن-فسش بند اومد.
وسایلت هنوز بودن.
حتی دفتر خاطراتت روی میز.
انگار فقط... تو محو شده بودی.
اون لحظه، یه چیزی توی قلبش ترکید. خودش رو انداخت روی صندلی، سرشو گرفت بین دستاش. زمزمه کرد:
– "کجا رفتی... چرا بدون من رفتی؟"
از اون شب به بعد، دیگه تهیونگِ قبلی نبود.
تمرینها رو نصفه رها میکرد.
وقتی بقیه میخندیدن، فقط خیره میشد.
روی صحنه لبخندش ساختگی بود.
شبها خیابونهای سئول رو میگشت، دنبال نشونهای از تو.
هر دختری که از پشت میدید، خیال میکرد تویی.
میدوید سمتش، اما هر بار اشتباه میکرد.
یه شب، بارون شدید میبارید.
تهیونگ بدون چتر روی نیمکت نشست. دستاش توی جیب، سرش پایین.
یونگی اومد کنارش نشست با صدای خسته گفت:
– "هی، اگه دوستش داری، برو دنبالش. اینجوری خودتو نابود نکن."
تهیونگ فقط زمزمه کرد:
– "نمیدونم کجاست... انگار محو شده حتی یه نشونه هم نذاشت."
و اون شب، اشکهاش با بارون قاطی شد.
---
تو توی روستا بودی.
جایی که همه ساده زندگی میکردن.
صبح با صدای خروس بیدار میشدی.
با مادربزرگت میرفتی مزرعه.
دستهات پر از خاک میشد، ولی آرامش عجیبی بود.
اهالی روستا ساده بودن، از عشقهای پرهیاهو خبر نداشتن.
برای اونا زندگی یعنی نون تازه، شیر گاو، و خندههای دور آتیش.
اما شبها... وقتی همه خواب بودن، تو روی تخت دراز میکشیدی.
سقف چوبی رو نگاه میکردی و اشکهات یواش میریختن.
گوشی خاموشت کنار دستت بود.
بارها دست دراز کردی تا روشنش کنی، شاید پیامی از تهیونگ باشه ولی جرئت نکردی.
میترسیدی... میترسیدی دوباره اون عکسها رو ببینی.
ادامه دارد....
- ۱۰.۹k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط